جواب دادن به اين سؤال ها نياز به تحقيقات گسترده دارد؛ اما چيزي كه به ذهن من مي رسد اين است كه اگر جواب اين سؤال ها را در قالب يك جمله بيان كنم مي توانم به جرات بگويم كه: تمام اين مشكلات ناشي ازقوم پرستي و ايده هاي فاشيستي است. اگر كمي مفصل تر بحث كنم مي توانم بگويم:
كوچي گري و كوچ كردن يكي از اشكال ابتدايي زندگي انسان ها بوده است كه افراد قبيله ها براي زندگي بهتر مدام جا عوض مي كردند و مكان هاي جديدي را كشف مي كردند و در مكان هاي مورد دلخوا، سكني مي گزيدند. به اين ترتيب زندگي جديدي را شكل مي دادند وشهر هاي جديدي به وجود مي آمد.
عبد الرحمن وطن فروش، يكي از خائنان بزرگي است كه جاي پاي كوچي ها را به صورت گسترده در افغانستان باز كرد وزمين هاي مردم محلي را به زور به كوچي ها بخشيد؛ اما تلاش داشت كه كوچي ها همچنان وحشي باشند، تا در مواقع ضروري از نيروي وحشي گري آن ها بهترين استفاده را ببرد.
رضا شاه پادشاه ايران، وقتي ديد عشاير ايران يكي از مشكلات عمده بر سر راه شكل گيري دولت است؛ مرد مردانه در مقابل آنها ايستاد و كوچي ها را به زانو در آورد. در نتيجه اين اقدام، جلو بسياري از نا امني ها گرفته شد و رضا شاه توانست دولت با ثباتي را در ايران به وجود آورد.(من به كار هاي ديگر او كاري ندارم) اكنون نيز در ايران كوچي ها، كوچ مي كنند؛ اما آرام و بدون سر وصدا و بدون تاراج و يغماگري. درحالي كه قبل از اقدام رضا شاه، موقع كوچ عشاير، دختران زيادي دزديده مي شد واموال زيادي تاراج مي شد و...
در همان زمان كه رضاشاه كوچي ها را تار و مار مي كرد؛ در افغانستان امان الله خان زمين هاي جديدي را در اختيار كوچي ها مي گذاشت و يا زمين هاي بدون سند قبلي را سند مي زد. و... شايد يكي از تفاوت هاي اين دو اقدام، از جانب دو دوست همفكر، در اين بود كه كوچي ها در ايران ازقوم رضا شاه نبود، در حالي امان الله خان با كوچي ها از يك قوم بود و او براي پيشبرد حكومت اش به كوچي ها اميد ها بسته بود.
بعد ها نادر غدار، مثل عبدالرحمن(كه اصلا رحمن را نمي شناخت) امتياز هاي ديگري به كوچي ها داد و آن ها را بر اموال وناموس مردم مسلط ساخت. صداي مردم مظلوم را كسي نمي شنيد و افراد زيادي مجبور به كوچ و جلاي وطن شدند. جاي آن ها را الزاما بايد كوچي ها تصاحب مي كرد و دولت يگانه كمك كار و راهنماي كوچي ها بود و مسائل حقوقي آن ها را در حد اقل زمان ممكن حل مي كرد.
در مدت چهل سال حكومت ظاهر خائن( كه از بدي روز گار" باباي ملت" اش مي خوانند ) نيز، بيداد گري كوچي ها ادامه داشت. در زمان همين خائن بود كه قاضيانش ناديده حكم مي كرد كه :" هزاره ملامت است" و هميشه كوچي بر حق بود و بايد از ان ها دلجويي مي شد.
تنها در زمان كمونيست ها بود كه مردم افغانستان، از شر اين چپاول گران خدا نشناس راحت شدند و نفس راحتي كشيدند. همه فكر مي كردند كه كوچي ها در اين سال ها به فكر سواد و آموزش مي افتند و خانه به دوشي و وحشي گري را رها مي سازند. اما از آن جا كه آن ها نيز قرباني ايده هاي فاشيستي اند؛ بايد بدون سواد بمانند. اگر آن ها سواد ياد بگيرند خوب را از بد وحلال را از حرام تشخيص مي دهند و منافع و مصالح ملي را از منافع ناچيز قومي تفكيك مي كنند. چنين كاري مثل سم مهلك براي فاشيست هاي قوم پرست است. به همين علت در طول سال هاي كه فرصت سواد آموزي براي كوچي ها فراهم بود آن ها از اين نعمت بزرگ خداوند به عمد محروم شدند و به جاي آن به كمك پاكستان، چيز هاي ديگري را ياد گرفتند.
زماني كه طالبان ظهور كرد، كوچ لشكر وحشت و بربريت دوباره آغاز شد و به خوبي پيدا بود كه آن ها همچنان فرق بين حلال و حرام را نمي دانستند. قوه تشخيص حق از باطل را نداشتند و فقط به طالب بودن خود افتخار مي كردند. آن قدر طالب طالب گفته بودن كه خران شان نيز هنگام تاراج كشاورزي ها با زبان بي زباني مي گفتند: "زي طالب يوم" و اين براي حقانيت كافي بود.
حال نيز كه فاشيست ها دولت را اداره مي كنند؛ قرباني گران را قرباني مي كنند. كسي به فكر سواد آموزي و راحتي كوچي ها نيست و تلاش مي شود كه آن ها از طريق چور و چپاول اموال ديگران، ارتزاق كنند و اين وحشي گري براي روز هاي مبادا لازم است. افرادي كه سواد ندارند و از بچگي در گوش شان خوانده مي شود كه براي سعادت خود بايد اموال ديگران را تاراج كنيم، غير وحشي گري كار ديگري ياد نمي گيرند.
بيچاره كوچي ها و مردم افغانستان؛ كه يكي وحشي گري كند و ديگري براي مصالح ملي لب فرو بندد. اما چرا كسي به فكر حل اساسي و ريشه اي مشكل كوچي ها نيست؟ و تا كي بايد صبر كرد؟
اگر چه صبر در مقابل اين همه ستم بسيار جان سوز است؛ اما مصالح كشور تقاضاي برد باري را دارد.
اگر جه از يك دست صدا بلند نمي شود؛ اما صلح يك طرفه در دنيا زياد است.
بايد سوخت و بايد ساخت. وطن بسيار رنجور است.








































