راوا حتی به همین مسئلهای که اشاره کرده ای برخورد داشته و سخنان اسحاق نگارگر را اینچنین نقد کرده است که در لابلای آن به خوبی میتوان میزان درک و ضدیت راوا با امیران پشتون تبار را درک کرد:
«همدم و محبوب» كاذب انجنيرعثمان كه میخواهد در بارهی آنچه بسياری از خاينان به ملت نگفتهاند، حق مطلب را ادا كند. مینويسد: «ما مردمی استيم كه در طول تاريخ پر ماجرای خويش بهم پيوستهايم و ازدواجهای ضروری يا صرفاً مصلحتی و سياسی خونهای ما را بهم آميخته و ملت افغان را بوجود آورده است (...) ما با همديگر خود برادرهای همخون هستيم و همخونی پيوندی استوار است» و بعد مثالهايی میآورد از بابر كه همسری يوسفزی داشت؛ يكی از زنان تيمورشاه دختر پادشاه مغلی و يكی ديگر هزاره و سوگلی او بود با نفوذی فراوان در دربارش؛ و در حجله زنان اميرعبدالرحمانخان يكی از بدخشان و ديگری از شبرغان شامل بود. و سرانجام نتيجه میگيرد كه: «در طول تاريخ خونهای ما بهم آميخته و هر ديواری در ميان مان مصنوعی است.»!
ديده و خوانده بوديم كه مورخان جيرهخوار وطنی چگونه اميران خونآشام و تا مغز استخوان فاسد را «سايه خدا»، «قهرمان»، «رعيت دوست» و از اين قبيل میخواندند، اما نشنيده بوديم كه شهوترانیهای سيریناپذير و حيوانی آنان را ادای سهم در ايجاد همبستگی ملی وانمود سازند. ولی اينك میبينيم كه اين تطهير بیشرمانهی سرشت دژخيمان سيهكار تاريخ را فردی بدوش گرفته كه در زندان «منور» شده و جرات عرضه كردن متاعهايی از نوع «معراج مومن» را دارد.
او اين چنين چرندها را از سر ناآگاهی بهم نمیبافد. او از آنانی است كه منحطترين عادت اميران حرمسرايی را كاری به قصد تامين «پيوستگی خونی» بين مليتها جا میزند تا بدينترتيب تمام آن جهادیهايی را كه دختران مردم را به زور كلاشنكوف ربوده و به چندمين عقد نكاح خود درآوردهاند، برائت بخشيده و به مردم ندا در دهد كه كليه بیناموسیهای چهار سال اخير را فقط در راه اكمال جهاد مقدس و ايجاد پيوستگی خونی بين اقوام تلقی نموده و با حوصلهمندی اسلامی به تحمل خود بيفزايند!
در غير آن، مورخ «مكدر از سياست» بايد خجالت میكشيد و نام آن هرزگیهای اميران و اميرزادگان ستمكار را نبايد كوشش برای ايجاد «همخونی» بين مردم می ماند. اگر او به پای «اميران تنظيمها» بوسه نمیزد اين قدر وجدان میداشت كه بفهمد وقتی اين و آن امير هرزه به فكر تكميل كلكسيون زنان در حرمسراهای شان میافتاد، ديگر حاضر بود به قيمت اعمال هزار و يك فشار و حتی لشكركشی هم كه شده به زنان زيبارو از هر قومی دست يابد. اين نشان حداقل «تنوعطلبی» اميران فاسد بود و نه به هيچ وجه مجاهدت شان برای «وحدت ملی». آنان برای «استحكام سلطنت»های شان نيز در درجه اول به سرنيزه و سياهچال و روغن داغ و «نام گيرك»ها تكيه میكردند تا «خويشاوندی با اقوام مختلف». باز گيريم چنين بود، «استحكام سلطنت» يعنی استحكام آن دستگاه دهشتناك سلطه و سركوب مردم چه ربطی دارد به ايجاد «ملت افغان»؟
در جريان تكوين و تكامل اقوام كشور، طبيعتاً ازدواجهايی بين افرادی از اقوام مختلف صورت گرفته است ولی اين ابداً موجب نشده كه اختلافات بين مثلاً پشتون و هزاره را بزدايد. و اگر پشتون و هزاره و ساير قومها در مقابل تجاوزكاران بيگانه متحدانه ايستادهاند ناشی از آن «ازدواجها» ـ كه در كل، جمع ناچيزی را در بر میگيرد ـ نه بلكه ناشی از پيوندهای زبانی، اقتصادی يا سرزمينی، فرهنگی وغيره بوده است. عدم پيوندهای زناشويی بين افراد اقوام گوناگون موجب پيدايش و تشديد تضادهای آنها نبوده است كه حالا بگفتهی شاعر «منور» موجب «بهم آميختن خونهای ما» گردد.
اگر نويسنده در ليست «مثالهای تاريخ»اش ولو نام دهها كنيز و اسير هزاره و ازبك و تاجك در حرمسراهای اميرتيمورها و اميرعبدالرحمانها را میآورد، باز هم میگفتيم كه آن شناعت اخلاقی، از كين و نفرت و عميق اقوام ما نسبت به آن اميران، سرسوزنی نكاهيده است. تنها آقای نگارگر است كه با پيروی از مرتجعترين و فرتوتترين تاريخنويسان، میخواهد به يك چنان اميران بندهی زن و زر و زور اعتبار ببخشد. بنابر منطق ايشان جهادیهای كبيری مثل انجنير احمد شاه احمدزی سيافی (صدراعظم صاحب سابق) بايد حايز جايگاه رفيعتری در زمينه «بهم آميختن خون و ايجاد ملت افغان» باشد زيرا وی بر اساس ازدواج «ضروری» با زنی امريكايی، در واقع خواسته با اقدام در راه ايجاد «ملت جهانی» شعار «اسلام مرز ندارد» را در عمل پياده كند!
میدانيم، میدانيم جناب نگارگر كه اگر در نيمهشبی عدهای جهادی كلاشنكوف در دست پاچه بلند موی دراز جمپر ابلقی به منزل تان میريختند و دخترك يا پسرك نوجوان تان را در پيش چشمان بيچاره و از حدقه برآمدهی شما و همسر تان كشان كشان با خود میبردند، امروز بدون ترديد به اين اندازه بیباك و كراهتانگيز به دفاع از جلادان گذشته و كنونی بر نمیخاستيد، هر چند هم جنايتكاران جهادی كار شان را با دخترك تان «ايجاد همخونی» میناميدند و كار شان را با پسرك تان «منور ساختن او در پرتو قرآن»!
دومين نتيجهگيری از خطابه: «نتيجه اينكه در طول تاريخ خونهای ما بهم آميخته و هر ديواری در ميان مان مصنوعی است.» و منظور خطيب از «ديوارها» همان ديوارهای طبقاتی و نژادی و... است.
خير آقای نگارگر، خونهای پاك با خونهای پاك بهم میآميزند و خونهای ناپاك با خونهای ناپاك. خون پاك رنجبران جامعه ما هرگز با خون ناپاك ستمگران در گذشته و حال بهم نياميخته و نخواهند آميخت. خون پاك تودههای پا برهنهی ما با خون كثيف «رهبران تنظيمها»ی شما و تمامی سركردگان جهادی و چاكران پست روشنفكر آنان، بهم نمیآميزد. ليكن خون خود تان، خون داكترفرهادیها، فارانیها، داكتراصغرموسویها، واصفباختریها، رحيمغفورزیها و... است كه با خون ربانیها، گلبدينها، سيافها، خالصها، خليلیها، دوستمها، مزاریها، مسعودها، حاجیقديرها، ملاعمرها و... به آسانی جوش میخورد و بهمين دليل هم است كه شما و كليه روشنفكران سازشكار با «رهبران تنظيمها» در يك صف قرار میگيريد و مردم و نيروهای انقلابی در صف ديگر.
راوا حتی به همین مسئلهای که اشاره کرده ای برخورد داشته و سخنان اسحاق نگارگر را اینچنین نقد کرده است که در لابلای آن به خوبی میتوان میزان درک و ضدیت راوا با امیران پشتون تبار را درک کرد:
آنلاین : «معراج» آن «مؤمن» و هبوط اين مرتد