تصور من هم اینست که شفیع دیوانه را با کلمات صرفا جنایتکار و بربر و این چیز ها نمیتوان ترسیم کرد. ابتکارات جالبی که وی در شکنجه و آزار و اذیت هموطنان شریف ما در پوسته های امنیتیاش کرده است با این کلمات تمثیل شده نمیتوانند و باید کلمات جدیدی را پیدا نمود که عمق شرفباختگی و فاشیزم این مردک پلیدی که ذرهای از انسانیت در وی وجود نداشت بازگو گردد.
یکی از دوستانم که زمانی در پوسته امنیتی شفیع دیوان گیر کرده بود شرح میدهد:
«در موتر مسافر بریایکه روان بودیم همه میدانستند که پوسته بعدی از شفیع دیوانه است، از پوسته های دیگر با تحقیر و توهین شدن تیر شده بودیم ولی این یکی حکم پل صراط را داشت. همه متوحش بودند که چه سرنوشتی انتظار شانرا میکشد و چگونه خواهند توانست از این پوسته به خیر بگذرند.
پوسته رسید، در موتر ما حدود 12 نفر سواری بود، در بین شان سه زن که یکی دختر جوانی حدود 16 یا 17 ساله بود وجود داشتند. وقتی به پوسته رسیدیم شفیع با موهای ژولیده و چهره خشنش همه را از نظر گذشتاند و امر کرد که از موتر پیاده شویم. وقتی دیگران پیاده شدند به آن دختر جوان اشاره کرد که در موتر بماند، لرزه اندام ما را فرا گرفت که نکند شوق بیناموسی در حق آن دختر را داشته باشد، همه و مخصوصا مادر و پدر آن دختر جوان که همرایش بودند التماس میکردند و پاهای شفیع افتادند که به او رحم کند، اما شفیع کیت تفنگ را کش کرده گفت بروید ورنه همهی تانرا به آن دنیا روان میکنم.
بعد شفیع به دیور امر کرد که چادری را برداشته در سیت عقبی موتر پردهای بزند، دریور در حالیکه دستانش میلرزید چادر را برداشته پرده زد. بعد در حالیکه ما همه را در فاصله ده بیست متری موتر دور برد و چند تفنگ بدست وحشی شفیع چهار طرف ما ایستاده تفنگ هایشان را بسوی ما نشانه گرفته بودند، شفیع آن دختر معصوم را کشان کشان و به زور در حالیکه جیغ میکشید و ناله سر میداد به طرف سیت عقبی مرتر برد. التماسهای ما برای رهایی آن دختر نگونبخت فایدهای نداشت و کمترین حرکت ما میتوانست پایان زندگی ما تلقی شود.
سروصدای دخترک بالا بود و میشد فهمید که به زور بر وی تجاوز میکند. مادر دخترک به حالت اغما رفت و پدرش چون بید میلرزید و عذر و زاری میکرد که به دختر جوانش رحم کنند اما گوش شنوایی وجود نداشت گویی با چند مجسمه روبرو بودیم که قلب و مغزی در آن وجود ندارد.
وقتی شهوت حیوانی این فرومایه پایان یافت به همه اجازه حرکت داد. دخترک گویی به کالبد بیروحی مبدل شده بود و پیاپی میگفت مرا بکشید، مرا بکشید.»
نفرین و کثافت به روی آنانی که حال میخواهند از حزب وحدتی یکچنین پلید و خونخوار چهره انسانی و پردرخشش بتراشند.
تصور من هم اینست که شفیع دیوانه را با کلمات صرفا جنایتکار و بربر و این چیز ها نمیتوان ترسیم کرد. ابتکارات جالبی که وی در شکنجه و آزار و اذیت هموطنان شریف ما در پوسته های امنیتیاش کرده است با این کلمات تمثیل شده نمیتوانند و باید کلمات جدیدی را پیدا نمود که عمق شرفباختگی و فاشیزم این مردک پلیدی که ذرهای از انسانیت در وی وجود نداشت بازگو گردد.
یکی از دوستانم که زمانی در پوسته امنیتی شفیع دیوان گیر کرده بود شرح میدهد:
«در موتر مسافر بریایکه روان بودیم همه میدانستند که پوسته بعدی از شفیع دیوانه است، از پوسته های دیگر با تحقیر و توهین شدن تیر شده بودیم ولی این یکی حکم پل صراط را داشت. همه متوحش بودند که چه سرنوشتی انتظار شانرا میکشد و چگونه خواهند توانست از این پوسته به خیر بگذرند.
پوسته رسید، در موتر ما حدود 12 نفر سواری بود، در بین شان سه زن که یکی دختر جوانی حدود 16 یا 17 ساله بود وجود داشتند. وقتی به پوسته رسیدیم شفیع با موهای ژولیده و چهره خشنش همه را از نظر گذشتاند و امر کرد که از موتر پیاده شویم. وقتی دیگران پیاده شدند به آن دختر جوان اشاره کرد که در موتر بماند، لرزه اندام ما را فرا گرفت که نکند شوق بیناموسی در حق آن دختر را داشته باشد، همه و مخصوصا مادر و پدر آن دختر جوان که همرایش بودند التماس میکردند و پاهای شفیع افتادند که به او رحم کند، اما شفیع کیت تفنگ را کش کرده گفت بروید ورنه همهی تانرا به آن دنیا روان میکنم.
بعد شفیع به دیور امر کرد که چادری را برداشته در سیت عقبی موتر پردهای بزند، دریور در حالیکه دستانش میلرزید چادر را برداشته پرده زد. بعد در حالیکه ما همه را در فاصله ده بیست متری موتر دور برد و چند تفنگ بدست وحشی شفیع چهار طرف ما ایستاده تفنگ هایشان را بسوی ما نشانه گرفته بودند، شفیع آن دختر معصوم را کشان کشان و به زور در حالیکه جیغ میکشید و ناله سر میداد به طرف سیت عقبی مرتر برد. التماسهای ما برای رهایی آن دختر نگونبخت فایدهای نداشت و کمترین حرکت ما میتوانست پایان زندگی ما تلقی شود.
سروصدای دخترک بالا بود و میشد فهمید که به زور بر وی تجاوز میکند. مادر دخترک به حالت اغما رفت و پدرش چون بید میلرزید و عذر و زاری میکرد که به دختر جوانش رحم کنند اما گوش شنوایی وجود نداشت گویی با چند مجسمه روبرو بودیم که قلب و مغزی در آن وجود ندارد.
وقتی شهوت حیوانی این فرومایه پایان یافت به همه اجازه حرکت داد. دخترک گویی به کالبد بیروحی مبدل شده بود و پیاپی میگفت مرا بکشید، مرا بکشید.»
نفرین و کثافت به روی آنانی که حال میخواهند از حزب وحدتی یکچنین پلید و خونخوار چهره انسانی و پردرخشش بتراشند.