جناب رضايی ! در ميان موجی از نوشته های سبکسارانه مثل نوشته های مستعار نويسی بنام عطاخيل ونوشته های نوکرمآبانه مثل نوشته های فرشته حضرتی و شرکاء در کابل پرس? و گاه نوشته های سارقانه مثل نوشته اخير جوانی به نام کاوه غرهجی در سايت کابل پرس ؛ مقالات شما استثنايی ؛ درخشان و متکی بر استقلال رای است ! اين نوشته ها گاه ارتجاع مزمن استوار بر مذهب را نشانه ميرود که بسيار مغتنم است و مثل افروختن يک چراغ است بر مغاکی تاريک و وحشتنک! اما با اينهمه ، راستش را بخواهيد ؛ اينجانب شک بزرگ دارم که اين سال های دشوار اشغال وطن بوسيله امريکا و ناتو ، روزگاران مشق دموکراسی(؟) بوده باشد! اما گلايه شما از نهاد روشنفکری و طن که اغلب و تقريبا در همه دوران ها ؛ سرکاری و پوشالی و ضد مردمی بوده است ، درست و حساب شده است . افغانستان ، روشنفکرانی مستقل ، مردمگرا و آزاد انديش ، کمتر داشته است ، بگذريم از مير غلام محمد غبار ؛ و چند مشروطه خواه تاريخ ماصر وطن. بدتر ين روزهای ميهن ؛ آوانی بوده که روشنفکران وابسته ؛ برای چند روزه عيش و نوش و اغواء و اجرای نمايشات مضحک و ديکته شده ، حتا لشکر و قشون خارجی را نيز به ياری طلبيده اند و ملت را ، گروگان گرفته اند که تا هنوز دامنه اين اشغال سياسی و محاصره فرهنگی واقتصادی کشور ، تداوم دارد! روشنفکران ما ( بويژه قلمزنان) اغلب خود را به زر و زور و دربار ، فروخته اند و مردم خويش را به جرم بيسوادی و فقر و مسکنت فکری ، مثل گوسفند ، رها کرده اند يا راه های ر ا جهت برونرفت از تنگنا، به ملت نشان داده اند که از آغاز حتا همين ملت کمشعور ، تشخيص داده بودند اين راه به ترکستان ختم ميشود! روشنفکران ما ، حتا برای يک شيشه ودکای روسی و حصول لقب پر طمطراق ( مثلا کارمند شايسته فرهنگ) با اشغالگران و دشمنان استقلال ملی خويش ، همدست و همنوا شده اند و حتا در دوران اشغال وطن بوسيله شوروی ؛ لباس متعارف را ترک کرده ، پيراهن و شلوار کارگری روسی ( به تقليد از ماکسيم گورکی) ،پوشيده اند و سيگار ( پايپ) بر لب گذاشته اند!
در همان روزگاری که احمدشاملو ( روشنفکر ايرانی) سر برکف گذاشته ، عليه خمينی دجال و ارتجاع سياه بدتر از استعمار) می شوريد و سخنرانی های زير نام ( کاشفان فروتن شوکران ) ترتيب ميکرد و يورش سپاهيان و دژخيمان خمينی را بر خويش ، تحمل ميکرد ؛ در افغانستان زير چکمه های ارتش سرخ ؛ جناب واصف باختری ، تن به سازش با اشغالگران داده بود ؛ وی سردير مجله ژوندون ( ارگان تبليغی اتحاديه نويسندگان دولتی ) بود و مشاطه گری و نطاقی محافل نمايشی حزبی را به عهده داشت . اين است کارنامه شخصيتی که رژيم اسلامی افغانستان و هواداران اغفال شده اش ؛ ويرا قطب ادبيات معاصر افغانستان می انگارند ! جناب رهنورد زرياب ، که گويا برای او لقب ، قهرمان داستان نويسی معاصر داده شده است ، نيز از حمايت اشغالگران و سردمداران حزب دموکراتيک بر خوردار بود تا آنجا که بحيث رييس اتحاديه نويسندگان گماشته شد ، اتحاديه ای که تقليدی مضحک از همتای روسی و چکی و پولندی و .... خود بود و در عوالم برهوت ، سير و سياحت ميکرد و در زير زمين ها و بيغوله ها به پخش و اشاعه تفاله های حزبی ( گويا رئاليزم سوسياليستی!) ميپرداخت !
وضعيت ده ها روشنفکر ديگر نيز که زير عبای حزب دموکراتيک خلق ، خزيده بودند ؛ از همين منوال بود مثل عبدالله خدمتگار بختانی و اکبر کرگر ( پشتون و پشتو نويس ) شفيقه يارقين و عالم لبيب ( ازبيک و ازبيک نويس ) شاه علی اکبر شهرستانی ( محقق و نويسنده هزاره ) و غيره و غيره . به نمونه ديگر از سرشت و استحاله يک روشنفکر سياستباز ، جهت عبرت آموزی ، اشاره ميکنم :
آقای لطيف پدرام ، جزو هيات تحرير روزنامه حقيقت انقلاب ثور بود که مانند ( روزنامه پراودا روسی) دل و دماغ حزب محسوب می شد. آقای پدرام مثل ساير حزبی ها ؛ دين را ترياک توده ها ، قلمداد ميکرد و در گفتگوها از مارکس هم افراطی تر بود ! هنگام سقوط دولت داکتر نجيب ( واپسين حلقه حکومتی حزب حاکم دموکراتيک خلق) جناب لطيف پدرام ، لباس مجاهد بر تن کرد و به شورای نظار پيوست . ناگهان مشاور احمد شاه مسعود شد و گويا فرمانده يک گروه از ميليشيا نيز قرارگرفت! در وقت اقتدار مجاهدين ؛ آقای پدرام ، مسلمانی دوآتشه شد و ازخوان دولت نوپای اسلامی ، بهره ها برد!
همينکه طالبان بر کشور چيره شدند ؛ آقای پدرام به ايران گريخت و گويا با محافلی از استخبارات و اطلاعات ايران ، لاس زد ! سپس به فرانسه گريخت و در مصاحبه ای ، بزرگترين مصيبت افغانستان را ؛ باور های اسلامی مردم و دکانداران دين ، قلمداد کرد و گفت تا مذهب ؛ حاکم است حال کشور خراب ميبينم ! همين لطيف پدرام پس از اشغال مجدد کشور توسط امريکا ، دوباره جامه مجاهدی ( اسلامی) برتن کرد ، با ژنرال دوستم و حواريون احمد شاه مسعود ، زد و بند کرد و اين استحاله سياسی ــ مذهبی هنوز دوام دارد !
از شگفتی های کار پدرام اين نيست که خود را کانديد رياست جمهوری کرد ، بلکه اين بيآزرمی و گستاخی است که بی مقدمه برای رفقای مجاهد (!) خواهان وزارتی به نام وزارت مجاهدين (!) گرديده است ! اين بود چند خطی از استحاله روشنفکران افغانستان . با ادب . ديده بان
جناب رضايی ! در ميان موجی از نوشته های سبکسارانه مثل نوشته های مستعار نويسی بنام عطاخيل ونوشته های نوکرمآبانه مثل نوشته های فرشته حضرتی و شرکاء در کابل پرس? و گاه نوشته های سارقانه مثل نوشته اخير جوانی به نام کاوه غرهجی در سايت کابل پرس ؛ مقالات شما استثنايی ؛ درخشان و متکی بر استقلال رای است ! اين نوشته ها گاه ارتجاع مزمن استوار بر مذهب را نشانه ميرود که بسيار مغتنم است و مثل افروختن يک چراغ است بر مغاکی تاريک و وحشتنک! اما با اينهمه ، راستش را بخواهيد ؛ اينجانب شک بزرگ دارم که اين سال های دشوار اشغال وطن بوسيله امريکا و ناتو ، روزگاران مشق دموکراسی(؟) بوده باشد! اما گلايه شما از نهاد روشنفکری و طن که اغلب و تقريبا در همه دوران ها ؛ سرکاری و پوشالی و ضد مردمی بوده است ، درست و حساب شده است . افغانستان ، روشنفکرانی مستقل ، مردمگرا و آزاد انديش ، کمتر داشته است ، بگذريم از مير غلام محمد غبار ؛ و چند مشروطه خواه تاريخ ماصر وطن. بدتر ين روزهای ميهن ؛ آوانی بوده که روشنفکران وابسته ؛ برای چند روزه عيش و نوش و اغواء و اجرای نمايشات مضحک و ديکته شده ، حتا لشکر و قشون خارجی را نيز به ياری طلبيده اند و ملت را ، گروگان گرفته اند که تا هنوز دامنه اين اشغال سياسی و محاصره فرهنگی واقتصادی کشور ، تداوم دارد! روشنفکران ما ( بويژه قلمزنان) اغلب خود را به زر و زور و دربار ، فروخته اند و مردم خويش را به جرم بيسوادی و فقر و مسکنت فکری ، مثل گوسفند ، رها کرده اند يا راه های ر ا جهت برونرفت از تنگنا، به ملت نشان داده اند که از آغاز حتا همين ملت کمشعور ، تشخيص داده بودند اين راه به ترکستان ختم ميشود! روشنفکران ما ، حتا برای يک شيشه ودکای روسی و حصول لقب پر طمطراق ( مثلا کارمند شايسته فرهنگ) با اشغالگران و دشمنان استقلال ملی خويش ، همدست و همنوا شده اند و حتا در دوران اشغال وطن بوسيله شوروی ؛ لباس متعارف را ترک کرده ، پيراهن و شلوار کارگری روسی ( به تقليد از ماکسيم گورکی) ،پوشيده اند و سيگار ( پايپ) بر لب گذاشته اند!
در همان روزگاری که احمدشاملو ( روشنفکر ايرانی) سر برکف گذاشته ، عليه خمينی دجال و ارتجاع سياه بدتر از استعمار) می شوريد و سخنرانی های زير نام ( کاشفان فروتن شوکران ) ترتيب ميکرد و يورش سپاهيان و دژخيمان خمينی را بر خويش ، تحمل ميکرد ؛ در افغانستان زير چکمه های ارتش سرخ ؛ جناب واصف باختری ، تن به سازش با اشغالگران داده بود ؛ وی سردير مجله ژوندون ( ارگان تبليغی اتحاديه نويسندگان دولتی ) بود و مشاطه گری و نطاقی محافل نمايشی حزبی را به عهده داشت . اين است کارنامه شخصيتی که رژيم اسلامی افغانستان و هواداران اغفال شده اش ؛ ويرا قطب ادبيات معاصر افغانستان می انگارند ! جناب رهنورد زرياب ، که گويا برای او لقب ، قهرمان داستان نويسی معاصر داده شده است ، نيز از حمايت اشغالگران و سردمداران حزب دموکراتيک بر خوردار بود تا آنجا که بحيث رييس اتحاديه نويسندگان گماشته شد ، اتحاديه ای که تقليدی مضحک از همتای روسی و چکی و پولندی و .... خود بود و در عوالم برهوت ، سير و سياحت ميکرد و در زير زمين ها و بيغوله ها به پخش و اشاعه تفاله های حزبی ( گويا رئاليزم سوسياليستی!) ميپرداخت !
وضعيت ده ها روشنفکر ديگر نيز که زير عبای حزب دموکراتيک خلق ، خزيده بودند ؛ از همين منوال بود مثل عبدالله خدمتگار بختانی و اکبر کرگر ( پشتون و پشتو نويس ) شفيقه يارقين و عالم لبيب ( ازبيک و ازبيک نويس ) شاه علی اکبر شهرستانی ( محقق و نويسنده هزاره ) و غيره و غيره . به نمونه ديگر از سرشت و استحاله يک روشنفکر سياستباز ، جهت عبرت آموزی ، اشاره ميکنم :
آقای لطيف پدرام ، جزو هيات تحرير روزنامه حقيقت انقلاب ثور بود که مانند ( روزنامه پراودا روسی) دل و دماغ حزب محسوب می شد. آقای پدرام مثل ساير حزبی ها ؛ دين را ترياک توده ها ، قلمداد ميکرد و در گفتگوها از مارکس هم افراطی تر بود ! هنگام سقوط دولت داکتر نجيب ( واپسين حلقه حکومتی حزب حاکم دموکراتيک خلق) جناب لطيف پدرام ، لباس مجاهد بر تن کرد و به شورای نظار پيوست . ناگهان مشاور احمد شاه مسعود شد و گويا فرمانده يک گروه از ميليشيا نيز قرارگرفت! در وقت اقتدار مجاهدين ؛ آقای پدرام ، مسلمانی دوآتشه شد و ازخوان دولت نوپای اسلامی ، بهره ها برد!
همينکه طالبان بر کشور چيره شدند ؛ آقای پدرام به ايران گريخت و گويا با محافلی از استخبارات و اطلاعات ايران ، لاس زد ! سپس به فرانسه گريخت و در مصاحبه ای ، بزرگترين مصيبت افغانستان را ؛ باور های اسلامی مردم و دکانداران دين ، قلمداد کرد و گفت تا مذهب ؛ حاکم است حال کشور خراب ميبينم ! همين لطيف پدرام پس از اشغال مجدد کشور توسط امريکا ، دوباره جامه مجاهدی ( اسلامی) برتن کرد ، با ژنرال دوستم و حواريون احمد شاه مسعود ، زد و بند کرد و اين استحاله سياسی ــ مذهبی هنوز دوام دارد !
از شگفتی های کار پدرام اين نيست که خود را کانديد رياست جمهوری کرد ، بلکه اين بيآزرمی و گستاخی است که بی مقدمه برای رفقای مجاهد (!) خواهان وزارتی به نام وزارت مجاهدين (!) گرديده است ! اين بود چند خطی از استحاله روشنفکران افغانستان . با ادب . ديده بان