حبیب جان ! اگر سلاح در شانه داری ما را هم خبر کن، والا با قلم همه آشنا اند
22 نوامبر 2009, 09:55, توسط راستگویک
امروز وقت مقاله حبیب در مورد چه گوارا را خواندم. من هم همانند حبیب از روشنفکران مزدور، پوک و پاکستان نشین و خارج نشین بدم می آید. اما در مقاله کاستی های موجود است که باید به آن انگشت گذاشت. از ملالی جویا نام برده اند و همچنان از عمر نام و غیره. چون خواننده دایمی کابل پرس? هستم، چند مقاله دیگر نیز از عمر نام (که شاید مستعار باشد) دیده ام و اخیرش زیر عنوان "جهان دوقطبی: فقر و ثروت" و مقاله های هم در مورد فرشته حضرتی و ملیت ها و غیره. این برداشت حبیب از عمر عادلانه نیست. نمی دانم تنها بخاطر اینکه گفته است که قهرمان را رسانه ها نمی سازد در سوزش است و یا در اینکه گفته با هیچ فلسفه و مکتبی ارتباط نداشت.
حبیب آغا ظاهرا مارکسیست و ملالی ایست به نظر می رسد اما در کشور چون افغانستان نمی داند که مارکسیزم و آرمان هایش را چطور ترویج، گسترش و همگانی ساخت. فکر می کند به صدا آوردن دهل مارکسیزم بشکل رادیکال اش کار را به جای نمی برد. حتی گفتار معلمان اش را نیز از یاد برده است که می گویند "تحلیل مشخص از اوضاع مشخص" و تطبیق مارکسیزم با شرایط خاص هر کشور. تا جایی که دیده می شود، در مفالات عمر هیچ ضدیت با مارکسیزم و یا ملالی و غیره دیده نمی شود. اما شما ناگهان مالیخولیایی شده اید و سوراخ دعا را نیز گم کرده اید. چپ و راست به همه تاخته اید تا خود را مارکسیست دو آتشه و پیرو ملالی نشان دهید. نه آغا، نه شما مارکسیست اید و نه عمر و غیره اش. چیزی که شما ها همه بلد اید بازی به مردم و کلمات و جملات است. تنها خوب می نویسید اما با مردم و انقلاب و سازماندهی و غیره فرسنگ ها بدور اید. از افغانستان تحلیل مارکسیستی ندارید، والا شیوه های چه گوارا را می پسندیدید.
قهر تان زیاد است اما کم زور اید و فاقد معلومات علمی و جامعه شناسانه از جامعه خویش.
حبیب آغا می دانی که این نوشته ها و کابل پرس ها و غیره را چند فیصد مردم می خوانند؟ می دانید اما در خواب اید و فکر می کنید که دهقان بیچاره ی ما در بامیان و یا کارگر بدبخت ما در کابل به این ادبیات دسترسی دارند و از شیوه های مارکسیستی درک علمی دارند. نه آغا، ما روشنفکران با خود در جنگ ایم و مردم اصلا از راه، برنامه، مرام و شیوه های ما خبر ندارند. بنیادگرایی، طالبانیزم و روشنفکر گرایی مضحک و تسلیم طلبانه ما ها را مالیخولیایی ساخته است. یادت باشد که نه ملالی جان مبارزه را بلد است و نه راوا جان و غیره و غیره اش. و یادت باشد که مبارزه نه در کنفرانس ها در واشنگتن و روم می شود و نه در اتاق های سربسته در پشاور و کابل. و یادت باشد که مبارزه رهبر می خواهد، نه نویسنده و آدم مریض و پرخاش گر. ما آدم های عقده ای و تنها هستیم. آرمان های خوب داریم، اما جرات پیوستن به مبارزه واقعی و چه گوارایی را نداریم.
راست بگو چند بار سلاح گرفته ای؟ آیا بلد ای تا تفنگچه را فیر کنی؟ فکر نمی کنم. و همین واقعیت ها در رابطه با همه روشنفکران پر مدعا و دروغ گو و عوام فریب صادق است. این ها تنها بلد اند که گپ بزنند و فخر فروشی کنند و چند بد بخت و بیچاره را در جلسات خصوصی و غیره بی آبرو سازند.
خوش دارند پر بگویند و اصلا نمی دانند که چی می گویند. چه گوارا در کتاب ها و نقل قول های زیبا نیست. چه گوارا در آتش و دود و باروت است که متاسفانه ما همه از آن بدور هستیم. چه گوارا را نه کنفرانس ها در خارج می سازد و نه تکرار مکررات. چه گوارا شهامت انقلابی می خواهد که ما نداریم. این انجمن آغا ها را نیز به حال شان بگذار. اینان به همین خوش اند که قلم زنند. گویند که پهلوان زنده خوش است. ما همه خوش هستیم که نویسنده ایم و قلم می زنیم والا هیچ فرق بین من و تو و یا عمر و جبیب نیست. شاید همه در خارج باشیم و وقت بیکاری را در نوشتن بگذرانیم. جانم، جبیب اک ام بیا این گپ ها را کنار بگذاریم و سلاح گیریم. هر زمانیکه سلاح داشتی و به جنگ امریکا، طالب، جهادی ها و روشنفکران مزدور و تسلیم طلب می رفتی مرا نیز خبر کن. اما یادت باشد که باید خود نیز سلاح در شانه و پیش پیش ما روی، والا بین من و تو ما فرق نیست.
فرق ما تنها در تحلیل و سبک نویسندگی است. تو با تاختن به انجمنی ها و عمر ها، می خواهی انقلابی باشی و عمر ها نیز با تاختن به "جامعه مدنی" ها و "حقوق بشری" ها و امپریالیست ها و نوکران بومی شان. شاید ما یک هدف داشته باشیم، اما بی سر ایم. نه تو سر داری و نه ما. نه تو مبارزه کرده ای و نه ما.
اینکه چه گوارا را کی ساخت، همه می دانند، توده ها و تاریخ مبارزات ستمدیدگان علیه ستمگران. و اما اینکه آیا ما قهرمان داریم یا نه، بگذار تا نسل های بعدی قضاوت کنند. چون قهرمان ها را اکثرا تاریخ و نسل های بعدی می سازند (بنا به قضاوت خویش). و امید ام اینست که "قهرمانانی" از نوع احمد شاه ها و نیکه ها، و مسعود ها و غیره نداشته باشیم.
واقعیت ها را باید قبول کنیم. من هم به این باور هم که چه گوارا همگانی است، چون همه می توانند در صف مبارزات اش شریک شوند علیه دشمن اش. فلسفه اش نیز ساده بود: مبارزه بخاطر مردم و خوشبختی آنان. حالا نامش را تو بگذار، مارکسیزم و یا هر چیز دیگر. نام ها محتوا را تغیر نمی دهند اما گاهی می توانند بخاطر بار تاریخی خویش مثبت و یا منفی ثابت گردند و ما باید به مبارزات و فلسفه ای چه گوارا نامی را دهیم که قابل قبول برای توده ها باشد. اما محتوا یش همان خواهد بود.
ای کاش چه گوارا زنده می بود تا ما همه را رهبری می کرد . راه را نشان می داد. تا نشان می داد که مارکسیزم با نویسندگی حاصل نمی شود، مارکسیزم با جنگ و با تواضع و احترام به به توده ها و باور های خام شان حاصل می شود. این باور ها را تنها چه گوارا ها می توانند صیقل کنند و روح و روان تازه دهند. نوشته های ما تنها توده ها را از ما دور می کند چون فعلا برای توده های ما، مارکسیزم یعنی کفر و ضدیت با اسلام.
اگر توان داری، برو و این باور خام و خرافاتی مردم را به باور واقعی و ایمان به مارکسیزم و چه گوارا و مارکسیزم اش تبدیل کن والا بگذار تا فعلا چه گوارا و راه اش را چنان به مردم نشان دهیم که وحشت زده نشوند والا کف در دهن علیه من و تو نیز قیام خواهند کرد و در این قیام حتی رهبری کثافت های چون سیاف و ربانی و ملا عمر و غیره را نیز ترجیح خواهند داد چون آنان خوب بلد اند که چطور از مذهب بخاطر اهداف کثیف و ضد مردمی خویش استفاده کنند.
چه گوارا در قلب هر مظلوم و ستمدیده است اما ما باید این توانایی را پیدا کنیم تا آنان با قلب خویش آشنا شوند والا سیاف ها و عبداله ها و ملا کرزی ها و غیره در مسابقه اول خواهند بود چون هم مکار اند، هم مذهبی و عوام فریب و هم مزدور و خاین و جنکایتکار.
تو حبیب آغا هنوز هم شاید مصروف یادگیری نقل قول های سرخ و غیره باشی، اما یادت باشد که فعلا میدان عمل است نه نوشتن و نقد و بررسی. همه چیز روشن است. دشمن یکی است و دست هم یکی. یا با مردم و یا با دشمن. و این بودن با نوشتن نمی شود. با فداکاری و شرکت در مبارزه می شود. می توانی؟ داری؟ اگر بلی، آدرس ات را بگو تا بیایم. اما با سلاح و گلوله نه با سایت و کنفرانس.
امروز وقت مقاله حبیب در مورد چه گوارا را خواندم. من هم همانند حبیب از روشنفکران مزدور، پوک و پاکستان نشین و خارج نشین بدم می آید. اما در مقاله کاستی های موجود است که باید به آن انگشت گذاشت. از ملالی جویا نام برده اند و همچنان از عمر نام و غیره. چون خواننده دایمی کابل پرس? هستم، چند مقاله دیگر نیز از عمر نام (که شاید مستعار باشد) دیده ام و اخیرش زیر عنوان "جهان دوقطبی: فقر و ثروت" و مقاله های هم در مورد فرشته حضرتی و ملیت ها و غیره. این برداشت حبیب از عمر عادلانه نیست. نمی دانم تنها بخاطر اینکه گفته است که قهرمان را رسانه ها نمی سازد در سوزش است و یا در اینکه گفته با هیچ فلسفه و مکتبی ارتباط نداشت.
حبیب آغا ظاهرا مارکسیست و ملالی ایست به نظر می رسد اما در کشور چون افغانستان نمی داند که مارکسیزم و آرمان هایش را چطور ترویج، گسترش و همگانی ساخت. فکر می کند به صدا آوردن دهل مارکسیزم بشکل رادیکال اش کار را به جای نمی برد. حتی گفتار معلمان اش را نیز از یاد برده است که می گویند "تحلیل مشخص از اوضاع مشخص" و تطبیق مارکسیزم با شرایط خاص هر کشور. تا جایی که دیده می شود، در مفالات عمر هیچ ضدیت با مارکسیزم و یا ملالی و غیره دیده نمی شود. اما شما ناگهان مالیخولیایی شده اید و سوراخ دعا را نیز گم کرده اید. چپ و راست به همه تاخته اید تا خود را مارکسیست دو آتشه و پیرو ملالی نشان دهید. نه آغا، نه شما مارکسیست اید و نه عمر و غیره اش. چیزی که شما ها همه بلد اید بازی به مردم و کلمات و جملات است. تنها خوب می نویسید اما با مردم و انقلاب و سازماندهی و غیره فرسنگ ها بدور اید. از افغانستان تحلیل مارکسیستی ندارید، والا شیوه های چه گوارا را می پسندیدید.
قهر تان زیاد است اما کم زور اید و فاقد معلومات علمی و جامعه شناسانه از جامعه خویش.
حبیب آغا می دانی که این نوشته ها و کابل پرس ها و غیره را چند فیصد مردم می خوانند؟ می دانید اما در خواب اید و فکر می کنید که دهقان بیچاره ی ما در بامیان و یا کارگر بدبخت ما در کابل به این ادبیات دسترسی دارند و از شیوه های مارکسیستی درک علمی دارند. نه آغا، ما روشنفکران با خود در جنگ ایم و مردم اصلا از راه، برنامه، مرام و شیوه های ما خبر ندارند. بنیادگرایی، طالبانیزم و روشنفکر گرایی مضحک و تسلیم طلبانه ما ها را مالیخولیایی ساخته است. یادت باشد که نه ملالی جان مبارزه را بلد است و نه راوا جان و غیره و غیره اش. و یادت باشد که مبارزه نه در کنفرانس ها در واشنگتن و روم می شود و نه در اتاق های سربسته در پشاور و کابل. و یادت باشد که مبارزه رهبر می خواهد، نه نویسنده و آدم مریض و پرخاش گر. ما آدم های عقده ای و تنها هستیم. آرمان های خوب داریم، اما جرات پیوستن به مبارزه واقعی و چه گوارایی را نداریم.
راست بگو چند بار سلاح گرفته ای؟ آیا بلد ای تا تفنگچه را فیر کنی؟ فکر نمی کنم. و همین واقعیت ها در رابطه با همه روشنفکران پر مدعا و دروغ گو و عوام فریب صادق است. این ها تنها بلد اند که گپ بزنند و فخر فروشی کنند و چند بد بخت و بیچاره را در جلسات خصوصی و غیره بی آبرو سازند.
خوش دارند پر بگویند و اصلا نمی دانند که چی می گویند. چه گوارا در کتاب ها و نقل قول های زیبا نیست. چه گوارا در آتش و دود و باروت است که متاسفانه ما همه از آن بدور هستیم. چه گوارا را نه کنفرانس ها در خارج می سازد و نه تکرار مکررات. چه گوارا شهامت انقلابی می خواهد که ما نداریم. این انجمن آغا ها را نیز به حال شان بگذار. اینان به همین خوش اند که قلم زنند. گویند که پهلوان زنده خوش است. ما همه خوش هستیم که نویسنده ایم و قلم می زنیم والا هیچ فرق بین من و تو و یا عمر و جبیب نیست. شاید همه در خارج باشیم و وقت بیکاری را در نوشتن بگذرانیم. جانم، جبیب اک ام بیا این گپ ها را کنار بگذاریم و سلاح گیریم. هر زمانیکه سلاح داشتی و به جنگ امریکا، طالب، جهادی ها و روشنفکران مزدور و تسلیم طلب می رفتی مرا نیز خبر کن. اما یادت باشد که باید خود نیز سلاح در شانه و پیش پیش ما روی، والا بین من و تو ما فرق نیست.
فرق ما تنها در تحلیل و سبک نویسندگی است. تو با تاختن به انجمنی ها و عمر ها، می خواهی انقلابی باشی و عمر ها نیز با تاختن به "جامعه مدنی" ها و "حقوق بشری" ها و امپریالیست ها و نوکران بومی شان. شاید ما یک هدف داشته باشیم، اما بی سر ایم. نه تو سر داری و نه ما. نه تو مبارزه کرده ای و نه ما.
اینکه چه گوارا را کی ساخت، همه می دانند، توده ها و تاریخ مبارزات ستمدیدگان علیه ستمگران. و اما اینکه آیا ما قهرمان داریم یا نه، بگذار تا نسل های بعدی قضاوت کنند. چون قهرمان ها را اکثرا تاریخ و نسل های بعدی می سازند (بنا به قضاوت خویش). و امید ام اینست که "قهرمانانی" از نوع احمد شاه ها و نیکه ها، و مسعود ها و غیره نداشته باشیم.
واقعیت ها را باید قبول کنیم. من هم به این باور هم که چه گوارا همگانی است، چون همه می توانند در صف مبارزات اش شریک شوند علیه دشمن اش. فلسفه اش نیز ساده بود: مبارزه بخاطر مردم و خوشبختی آنان. حالا نامش را تو بگذار، مارکسیزم و یا هر چیز دیگر. نام ها محتوا را تغیر نمی دهند اما گاهی می توانند بخاطر بار تاریخی خویش مثبت و یا منفی ثابت گردند و ما باید به مبارزات و فلسفه ای چه گوارا نامی را دهیم که قابل قبول برای توده ها باشد. اما محتوا یش همان خواهد بود.
ای کاش چه گوارا زنده می بود تا ما همه را رهبری می کرد . راه را نشان می داد. تا نشان می داد که مارکسیزم با نویسندگی حاصل نمی شود، مارکسیزم با جنگ و با تواضع و احترام به به توده ها و باور های خام شان حاصل می شود. این باور ها را تنها چه گوارا ها می توانند صیقل کنند و روح و روان تازه دهند. نوشته های ما تنها توده ها را از ما دور می کند چون فعلا برای توده های ما، مارکسیزم یعنی کفر و ضدیت با اسلام.
اگر توان داری، برو و این باور خام و خرافاتی مردم را به باور واقعی و ایمان به مارکسیزم و چه گوارا و مارکسیزم اش تبدیل کن والا بگذار تا فعلا چه گوارا و راه اش را چنان به مردم نشان دهیم که وحشت زده نشوند والا کف در دهن علیه من و تو نیز قیام خواهند کرد و در این قیام حتی رهبری کثافت های چون سیاف و ربانی و ملا عمر و غیره را نیز ترجیح خواهند داد چون آنان خوب بلد اند که چطور از مذهب بخاطر اهداف کثیف و ضد مردمی خویش استفاده کنند.
چه گوارا در قلب هر مظلوم و ستمدیده است اما ما باید این توانایی را پیدا کنیم تا آنان با قلب خویش آشنا شوند والا سیاف ها و عبداله ها و ملا کرزی ها و غیره در مسابقه اول خواهند بود چون هم مکار اند، هم مذهبی و عوام فریب و هم مزدور و خاین و جنکایتکار.
تو حبیب آغا هنوز هم شاید مصروف یادگیری نقل قول های سرخ و غیره باشی، اما یادت باشد که فعلا میدان عمل است نه نوشتن و نقد و بررسی. همه چیز روشن است. دشمن یکی است و دست هم یکی. یا با مردم و یا با دشمن. و این بودن با نوشتن نمی شود. با فداکاری و شرکت در مبارزه می شود. می توانی؟ داری؟ اگر بلی، آدرس ات را بگو تا بیایم. اما با سلاح و گلوله نه با سایت و کنفرانس.