خواندن و نوشتن ( مهندسى ادبيات افغانستان)
برچيدن بازى ،
برچيدن بازى فرسوده اى كه زبان دچار آن بود و پى افكندن بازى ديگر با
ادبياتى ديگر. كارى كه همراه با اين پى افكندن بايد كرد ، بر چيدن
بساط ادبيات كلاسيك است كه تنها در همين يكصد سال اخير ، نويسندگان
زيادى با پرداختن به آن تازيانه هاى آشكارى به پيكره ى
ادبيات لت كرده اند . آن ها متاسفانه كالايى داشتند كه عملا حركت و
زايش زبان را از آن مى گرفت و نشانه ها را در بازى از دست رفته
ناشيانه چيدند و لت زدند.
كار من اين نيست كه
اين جا شكل نوشتار كلاسيك را در ابعاد اجتماعى آن واگشايى كنم ، چرا
كه بازى ديگر در متن زبان براى برچيدن، بايد ابتدا به
خود بپردازد و خود را ويران كند. از پيامد هاى اين برچيدن و آفرينش
بازى ، تغييرات اجتماعى هم خواهد بود كه در موشكافى هاى اجتماعى بايد
به آن پرداخته شود.
نشانه گذارى كلاسيك
در يكصد سال اخير بيشتر از آن كه كالاى ادبى محسوب شود ، شبيه طاعونى
بود كه هر لحظه استعداد هاى ديگر را دچار مى كرد و بيمارى گسترش يافت
. فرد به فرد زندگى مى ستاند و وحشيانه پيش رفت . در حالى كه حيطه ى
كلاسيكى نوشتار لااقل بايد در همان يكصد سال پيش منقرض مى شد.
ادبيات افغانستان
وقتى مى خواهيم براى آن مهندسى جديدى ترسيم كنيم ، بايد همواره به
نقد خود پرداخته شود و اين ديگر شدن را در مشى انسانى زبان به رخ
كشاند. زمانى كه بايد محدوده هاى زبانى را ناديده گرفت و
ادبيات ديگر افغانستان را به رقابت با ادبيات در ساير قلمروهاى ادبى
كشاند. پرداختن به خود زبان در گونه ى تفكيك شده ى مثلا فارسى ،
انگليسى ، فرانسوى ، اسپانيايى و …
جايى
كه ادبيات بدون در نظر گرفتن اين جغرافيا در رقابت است.
ادبيات ديگر در
افغانستان نياز پيوند با خود زبان ست كه بايد سر برآورد و پيش رود.
در چند دهه ى اخير تلاش ها براى نوگرايى در ادبيات افغانستان از
نوشته هاى دست چندم و كپى بردارى از ادبيات ايران تجاوز نكرد. گر چه
اينطور دخالت دادن جغرافيا براى سنجش ادبيات افغانستان و ايران
احمقانه است، چرا كه تلاش اين نوشته اين است كه ادبيات ديگر
افغانستان در ميدان حرفه اى ادبيات به رقابت در آيد . جايى كه خود
ادبيات فارغ از جغرافيا به رخ كشيده مى شود.
اكنون ما مجال آن
را نداريم كه مهندسى ادبياتمان را دوباره از نيما آغاز
كنيم و از روش هايى الگو بردارى كنيم كه در ايران اتفاق افتاد . يا
در نمونه هاى فرانسوى ، اسپانيايى ، عربى و …
ملت
نو ادبيات نويى مى خواهد و براى اين دستيابى ، نشانه هاى نويى را
بايد به بازى درآورد. به گمانم بايد دست به آزاد سازى نشانه ها بزنيم
تا ضمن اينكه ادبيات فرسوده ى كلاسيك را كنارى مى گذاريم ، امكان
زايش زبان را به آن باز گردانيم. خواننده بايد در رابطه ى نشانه اى
ديگر قرار بگيرد تا بازى نشانه ها به بازى ديگرى درغلتد. از اين روست
كه هم نويسنده و هم خواننده مى توانند در نشانه گذارى آزاد ادبيات
شركت كنند. ما بايد تلاش كنيم تا با گذر از نشانه گذارى كلاسيك
نوشته را به سطحى برسانيم كه خواننده بتواند نشانه هاى خود را جريان
خواندن در رابطه ى نشانه شناسيك نوشته قرار دهد و بيافريند. اين مى
تواند به رابطه ى خواندن و نوشتن ضلع ديگرى بيفزايد و قيافه ى هندسى
بگيرد. فكر مى كنم ما بايد اين آزاد سازى نشانه ها را در روندى كه مى
توان روند آزاد سازى زبان شمرد پى بگيريم و
اشكال ديگر خواندن و نوشتن را بيافرينيم. اشكال ديگر خواندن و نوشتن
زمانى آفريده مى شود كه ادبيات افغانستان معيارها و قواعد بازى
فرسوده ى كلاسيك را كنارى بگذارد و متهورانه به سمت ايجاد و راه
اندازى گونه هاى ديگر بازى ادبيات حركت كند. در هر حال براى پرداختن
به اين ما ناگزير به كند و كاو و ضعيت نويسنده و خواننده ايم. به
لايه ها و هزار توهاى گم آن كس كه مى خواند و آن كس كه مى نويسد و
پيوند بنيادين اين دو در ايجاد گونه هاى نو يا تكرارى و فرودست
ادبيات دارد. از سويى ما با گونه اى تبارشناسى ادبيات روبروييم و
همين مسير از سوى ديگر ما را به سرگذشت خواننده ى ادبيات در جريان
روزها و سال ها و دهه ها و قرن ها مى برد. تبارشناسى ادبيات مسيرى از
زبان را مى نماياند كه بر قواعد زايش به اين جا ، يعنى و ضعيت
گويندگان زبان رسيده و حالا اين نمودار بر اساس حركت خود مسير عكس را
براى شناسايى بپيمايد. يعنى مسير تبار و تاريخ نوشتن. در اين رهگذار
علاوه بر وضعيت تكنيكى زبان در اشكال گوناگون آوايى ،نحوى و معنايى
، بررسى جامعه شناسيك زبان را نيز ميسر مى شود. يعنى هر متنى در اين
تبار ما را به جامعه اى خاص مى برد با اشياء و نشانه هاى خاص آن و
نيز به آواها ، سازه ها و ساخت هاى خاص. از اين رو ناگزير از صورت
بندى سخن در جامعه ى افغانستان هستيم تا آن را سلسله وار در رابطه ى
سخن به سخن ديگر يا نبشته اى به نبشته ى ديگر به تبارشناسى بكشانيم.
تدوين و نماياندن
صورت بندى سخن در جامعه ى افغانستان ما را به در نظر گرفتن نكاتى چند
ناچار مى كند. نكاتى مانند نا يك پارچگى و نوعى گريز مابعدالطبيعى
آوارگى. آوارگى امكان گذاشتن نقاط را براى صورت بندى فراهم كرده است
و مهم اين است كه ما جريان سخن را قصد پيش داشته باشيم. مى توان نقاط
زيادى را از گريز به كانون تغيير تاريخى وصل كرد و
آوارگى را به سرفصل دوره اى جديد ادبى ما تبديل كرد . آوارگى در دوره
ى ما ويژگى هاى برجسته اى دارد كه در ابعاد مابعدالطبيعى و طبيعى ما
نقش دارد. اين گونه از آوارگى سويه هاى ژرف شده اى دارد كه مى تواند
زمان هاى بسيارى را در پى هاى زبان باقى و اثر گذار بماند.
شايد بتوان گفت كه
دوره ى ما دوره ى تدبير آوارگى ست . مى توانيم آوارگى را به نيرويى
پيش برنده بدل كنيم و هم به تازيانه هاى دردناك ناچارى. نيت همگانى
كه سخن را ابعاد مى دهد و البته ابعاد را مى ستاند.
آواره گى در چنين دوره اى شايد غنيمتى غريب است كه خواننده و نويسنده
را ، امكانى برابر آزادى مى دهد و آزاد سازى در زبان به حركت منجر مى
شود و نبشته ، نبشته را يارى مى كند و پيش مى رود . آوارگى به سخن
امكان نوعى صورت بندى داده است كه گامى ديگر را به نمايش گذارد و پيش
رود و بيافريند. در آوارگى سخن اين مجال و فرصت را يافته است كه در
كنار گونه هاى ديگر آن باشد، با آن بياميزد و مرزهايش را بر اشكال
تركيبى بگشايد. براى همين است كه من فكر مى كنم تدبير آوارگى در
تدبير ادبيات نهفته است و بايد مسير آزاد سازى غلتيده در آوارگى را
هموار كرد. اين خواست برآمده در آوارگى را ، ادبيات بيشتر مى نماياند
، چرا كه هنوز اين كلماتند كه اولين امكان آدمى محسوب مى شود ،
مخصوصا زمانى كه سال ها خشونت سامان زندگى در افغانستان را بهم ريخته
بود. آواره به قصد دستيابى به شرايط مطلوب گام برمى دارد . نيت
آوارگى گر چه با ترك ناچار خانه ، رسيدن و ساختن است كه از همان
ابتداى قصد ، كلمات دروازه هايش را بر آواره مى گشايد و آواره در
جريان ساختن قرار مى گيرد. پيرنگ ها ، يك يك آوا ها ، حركت ها و سازه
ها سمت ديگر شدن را امكان مى يابند و ديگر مى شوند. در
حقيقت ، آ وارگى زيستن در خلاقيت و تجربه ى آفرينش است و تدبير آن را
مى توان به سرفصل نسل نو نوشتار تبديل كرد. نسل نو نوشتار كه خصلت
فرسايشى نشانه گذارى كلاسيك را ندارد ، به حكومت جمعى بر جمع ديگر
يارى نمى رساند ، پيش رونده است و در خدمت چيزى نيست. در مقابل نشانه
گذارى كلاسيك ، سال ها ادبيات را در خدمت عقايد و ايد ئولوژى قرار
داد . ظروف يك بار مصرفى بودند كه از عقايد گروهى ، كم خردى و براى تشكيل
دامنه هاى سياسى و نظامى ساخته مى شدند. ثمره ى پرداختن به نوشتار
كلاسيك در يكصد سال اخير علاوه بر سطح نازل آن ، حامى خشونت و مانع
آزادى و خلق جهان هاى ديگرگونه بود. على رغم همه ى اين ها ، من تلاش
مى كنم تا بيشتر بر اشكال جديد نوشتار تاكيد كنم كه پس از سال ها
فرسايش سخن در جامعه ى افغانستان از دل آوارگى بدست آمده و ثمره ى آن
آزاد سازى سخن و نوشتار است. امكانى كه مجال صورت بندى مى دهد و از
نشانه گذارى كلاسيك مى گذرد.
اين جا كار شاعر و
نويسنده ظريف تر و سخت تر است . نوشتار او بايد هم بر نشانه گذارى
كلاسيك شورش كند و هم راه هاى باز مانده را بپيمايد و نوشته را به
رقابت ادبى در جامعه ى بزرگ تر درآورد. نويسنده در افغانستان در
شرايطى ست كه همكاران او در ساير جاها اشكال گوناگونى ساخته اند و او
هنوز در جدال با نوشتار كلاسيك مى باشد. آرى كار ما براستى سخت تر
است و من يقين دارم كه كار ادبى در شرايط سخت رقابت ، نتايج شگفت ترى
خواهد داد . اين امكان بزرگ ادبى در افغانستان است.
مهندسى نوشتن نو به
اين معنا نيست كه ما تنها در عبور از نوشتار كلاسيك در افغانستان
شركت كنيم ، بل اين خود شروعى براى طى كردن گام هاى نرفته است كه
ارزش ادبى خود را در رقابت با ساير قلمروها بدست مى آورد. از اين رو
توصيه نمى كنم كه در شورش و برچيدن نوشتار كلاسيك ، مثلا به فتوحات
نيما و شاگردانش بسنده كنيم ، تا نسبت تغيير ، در چند دهه پيش اين
جغرافيا خلاصه شود. مهندسى جديد ادبيات در افغانستان كمترين ارزشى كه
بايد داشته باشد ، برابرى با دستاوردهاى ادبى به روز در
خارج از افغانستان است. دونده اى را تصور كنيد كه در يك اندازه ى
زمانى و يك ميدان مسافت بيشترى را بايد نسبت به رقيبانش طى كند.
سامان جهش دار در
افغانستان بايد جهش بسامان سخن و به ويژه ادبيات را در بر داشته
باشد. افغانستانى ها بايد بدانند كه خواندن و نوشتن به عنوان بستر
اين جهش مانند بذرهايى كه مى كارند ، بار و بر خواهد داد و اين محصول
همگانى ملت نايكپارچه مى باشد كه مى تواند ژرف ساخت و به تبع آن
مرزهاى ديگر آدمى را بپيمايد . ادبيات به عنوان جهان هايى كه آفريده
مى شود، عرصه ى سخن را به سمت هاى رهاى كلمات مى برد . بگمانم آدم ها
نسبت به ادبياتى كه مى آفرينند مشعل داران تمدن خواهند بود و
آفرينندگان ساعت.
ملت ناپارچه يك بار مسير آ وارگى و
تبعيد را پيمود و اكنون آوارگى چون نيرويى بدست آمده از مرگ ،گرسنگى
و ترك ناچار خانه به سمت سامان جهش دار به راه افتاده است. نمى خواهم
لغزش هايى كه در اين مسير ممكن ست داشته باشيم را ناديده بگيرم . آدم
ها اشتباه مى كنند ، اما مى توان هميشه اشتباه نكرد و ساخت هاى نويى
براى زيستن آفريد.
اكنون مى توان نبشت
كه نيروى سخن بازآمده و براى آن در افغانستان مى توان خصلت هايى را
يافت كه شروع مهندسى نويى را در بر دارد ، به تعداد همان ها كه آواره
شده اند و اين نايكپارچگى به گونه اى در جريان مهندسى سخن قرار
گرفت .آن ها دور از زادگاه در نقاط گوناگون كره ى خاك زيسته اند و
اكنون ما نويسندگان مى توانيم مسير هاى بيشترى را به سمت ها
بپيماييم. نا يك پارچگى به گمانم از دروازه هاى آزاد به مهندسى كشيده
مى شود ، گرچه آوارگى مسير ناگزير ملت بود.
ملت نا يكپارچه اين
استعداد را دارد كه خالق رفتارهاى پيوندى و چند رگه باشد . ضمن اينكه
اساطير، افسانه ها، نشانه ها و نماد هاى ژرف شده اى را مى توان در
افغانستان يافت كه چند رگه اند و اشكال تركيبى فرهنگ ها را بوجود
آورده اند. اين چندگانگى ، نوعى پيدايش و زايش آزادى غريب ى ست . من
فكر مى كنم اين گريز يافت شده در گذشته ى اين آدم ها از مسير
آوارگى و نايك پارچگى ست كه اكنون مى توان بر آن دست گذاشت و آن را
مانند نيرويى درونى آزمايش كرد.
ما تجربه ى ساختن
اساطير چندرگه را داشته ايم . شايد اين همان اساطير ناميرايند كه در
ابعاد مابعدالطبيعى خود به سراغ ما آمده ، آواره در هيات دخترى در
كوره پزخانه هاى اطراف قم. آواره به نشان نا يك پارچگى كلمات
آوارگى ، در هر جا كه اين كره را بگردانى.
در اين مسير آن ها
امكانات قابل توجهى يافته اند ومى توانند خود را به دايره ى وسيع ترى
از جامعه ى انسانى متصل كنند. اكنون سخن در افغانستان اين مجال را
يافته است كه خود را دريابد ، مسيرهاى گوناگونى از كلمات را
بپيمايد و راه را بر گسترش خود بگشايد . ادبيات مانند پى رنگ
زايش ، اين خصلت را دارد كه ژرف تر از گونه هاى ديگر سخن
آفرينش را ارزانى كند. گر چه ملت نا يك پارچه لا اقل در يكصد سال
اخير ادبيات را از دست داد . ادبياتى كه بتواند خود را با آفرينش و
ساختن به رخ بكشاند. درست است كه ادبيات فرمان بردار نيست . گر چه
اين نويسنده است كه آن را مى آفريند ، اما هيچگاه لجام نويسنده را
نپذيرفته و هميشه امكان آفرينش خود را باقى مى گذارد. ماريو
بارگاس يوساى پرويى چه خوب گفته بود كه ادبيات آتش است . ادبيات
اكنون مى خواهد بازخواست كند، چه كسى را و يا چه چيزى را؟ من
فكر مى كنم هم خواننده و هم نويسنده را. خواننده اى را كه سال ها
يكسويه نگريست و خشونت ، شيوه ى زيستن گزيد و به سادگى مهره هاى
شطرنج خشونت بزرگ بود . نويسنده نيز مورد بازخواست شديد ادبيات
است . نويسنده اى كه بايد ادبيات را در جريان سخن پاس مى داشت
و جريان سخن را با آفرينش ادبى در مسير تازه اى قرار مى داد . گمان
مى كنم اين نسل نويسنده كه عملا هيچ دستاوردى نداشته به كنارى
رود و بگذارد تا نويسندگان نو با شيوه هاى نو نوشتن ادبيات را به پيش
ببرند. نويسندگان نو در مواجهه با خواندن نو نشانه هاى ادبى را در
بازى هاى خلاقى به جريان در خواهند آورد و اين نسل نو ادبيات
است كه سر بر مى كند .
***
كامران ميرهزار،
نويسنده و شاعر آزاد افغان و بنيانگذار رها خانه ى نويسندگان آزاد
است . كتاب مهر دفتر شعر هاى اوست ، در تبعيد نوشته شده
، اولين كتاب الكترونيكى فارسى محسوب مى شود و تجربه هاى تازه اى را
در شعر افغانستان رقم زده است. كتاب مهر عبور آشكارى از ادبيات
كلاسيك افغانستان به سمت شعر پيشرو مى باشد . براى دسترسى به اين
كتاب و ساير نوشته هاى او مى توان به سايت رها خانه ى
نويسندگان آزاد مراجعه كرد. برچيدن بازى گفتارى از كتاب در دست
انتشار او خواندن و نوشتن(
مهندسى ادبيات افغانستان) مى باشد
http://rahapen.org