IP Plans

آی پی پلنز

طراحی و راه اندازی سایت های اینترنتی، ثبت دامین، میزبانی وب، وی پی اس و سرور اختصاصی
همین اکنون اقدام کنید

در همین بخش

loading...

صفحه نخست > حقوق بشر > از برف نفرت دارم!

از برف نفرت دارم!

منطقه شهرستان ولایت دایکندی: دقیقه به دقیقه بر فریادهای مادر مهدی اضافه شده و صورتش سرخ تر و سرخ تر می شد. او فریاد زد و گریست ، فریاد زد و گریست تا اینکه جان داد. فریاد زدن و گریستن او تا هنگام جان دادن متوقف نشد. مهدی می گوید، قبل از مرگ نفس های مادرش بلند تر و بلند تر می شد./ مهدی می گوید از برف متنفراست. اگر برف نبود پدرش می توانست مادرش را پيش داکتر ببرد. وقتی زمستان می آيد او احساس سردی دارد و وقتی برف می بارد، او ياد وقتی می افتد که مادرش را از دست داد.
يكشنبه 7 فبروری 2010

زمان خواندن: (تعداد واژه ها: )

منبع: IRIN

ترجمه آزاد از کابل پرس

مهدی دوازده ساله می گوید مادرش را هنگام تولد فرزند جدید در سال 2007 از دست داد. مهدی و خانواده اش در منطقه ی شهرستان ولایت دورافتاده ی دایکندی زندگی می کنند.

مهدی می گوید ماه دلو بود، او به همراه مادر، پدر و خواهر کوچکش در حال صرف غذا بودند. هوا به شدت سرد بود و برف نيز همه جا را فرا گرفته بود. يکباره مادرش می گوید که احساس درد می کند. مهدی و خواهرش نمی دانستند که مادرشان در انتظار فرزند جدیدی ست. آن ها شروع به پرسیدن از مادرشان کردند که چرا درد دارد. مادرشان پاسخی نمی داد. مهدی می خواهد مادرش را ماساژ دهد اما او قبول نمی کند.

پدر مهدی به بیرون رفته و چهار زن از همسایگانشان را با خود می آورد و آن ها از مادر مهدی شروع به پرسیدن می کنند. پدر از مهدی و خواهرش می خواهد که اتاق را ترک کنند. مهدی می گوید او و خواهرش به شدت نگران حال مادرشان بودند و با وجود سرمای زیاد، فقط به او فکر می کردند.

پس از مدتی پدر مهدی بیرون آمده و به او و خواهرش می گوید به دنبال موتر می رود تا مادرشان را به شفاخانه منتقل کند. پدر آنان دقایقی بعد باز می گردد و می گوید که موتری نیافته و تمام راه ها ی روستا به دليل بارش شدید برف مسدود است. او بیش از این کاری کرده نمی توانست.


عکس از مسعود پوپل زی

مهدی می گوید وقتی مادرش به دلیل سرد شروع به فریاد زدن کرد، او و خواهرش به داخل رفتند و شروع به گریستن کردند. چرا برای تسکین درد مادر آنان چاره ای نبود؟ پدرشان می گوید آن ها باید تا صبح صبر کنند تا مادرشان را به مرکز درمانی ببرند.

دقیقه به دقیقه بر فریادهای مادر مهدی اضافه شده و صورتش سرخ تر و سرخ تر می شد. او فریاد زد و گریست ، فریاد زد و گریست تا اینکه جان داد. فریاد زدن و گریستن او تا هنگام جان دادن متوقف نشد. مهدی می گوید، قبل از مرگ نفس های مادرش بلند تر و بلند تر می شد.

مهدی می گوید پس از مرگ مادرش آن ها بسیار گریستند چرا که عزیز ترین کس خود را از دست داده بودند.

مهدی می گوید مادرش از دنیا رفت چرا که داکتری در روستایشان نبود و راه ها به دلیل بارش سنگین برف مسدود شده بود. مهدی ادامه می دهد که از برف متنفراست. اگر برف نبود پدرش می توانست مادرش را پيش داکتر ببرد. وقتی زمستان می آيد او احساس سردی دارد و وقتی برف می بارد، او ياد وقتی می افتد که مادرش را از دست داد.

پدر مهدی به مهدی گفته بود که فرزندی که در بطن مادرش بود نيز از دنیا رفته است.

مهدی می گوید شش ماه پس از مرگ مادرش، پدرش با زنی دیگر در روستا ازدواج کرد. اکنون آن ها چهار تن در خانه هستند اما او و خواهرش مادر واقعی خود را ندارند. آن ها هميشه مادرشان را به یاد می آورند.

مهدی می گوید وقتی کودکان دیگر را همراه با مادرشان می بیند، مادرشان به آن ها پول و شیرینی می دهد و آن ها را می بوسد، او نمی تواند جلو گریستن خود را بگیرد. او و خواهرش هنوز مادرشان را بیاد دارند و به او عشق می ورزند.

loading...
loading...

پیام، نظر، تفسیر یا نقد؟

تعديل از پيش

اين سخنگاه از پيش تعديل مي‌شود: نظر شما پيش از تأييد مديران سايت ظاهر نخواهد شد.

كى هستيد؟
وصل
پيام شما

براى درست كردن پاراگراف، كافيست كه خط خالى ايجاد كنيد.

جستجو در کابل پرس