ارغند آب ، سرکش و کف الو د سر به صخره ها کوبیده و از میان در ه های پر پیچ و خم و کوه های سر به فلک کشیده بدون وقفه و به گونه خستگی نا پذیر، مسیر دایمی خویش را همچنان می پیمود ... برای اهالی منطقه ، این رود خانه چه در هنگام بهار آنگاه که عصیان می نموده و رنگ عوض میکند ، عاصی و عاصی تر سر به صخره و سنگ ها می کوبد ، و چه در هنگام تابستان و پائیز که پاکیزه و پاکیزه تر گردیده و آرام - آرام به رقص و تنازی مسیر دایمی خویش را می پیمود ه ، در هر حالت همواره منبع خیر و برکت بوده است. هر گاه ، ارغند آب رو به ضعف رفته است ، وحشت ی برروح و روان اهالی منطقه مستولی گردیده است. ار غنداب؛ این منبع بی پایان خیر ، برکت؛ زیبایی، طراوت، سر سبزی....
ارغند آب است و حاشیه ان مملو از درخت های گوناگون! آخ خدای من، چه توت و زرد الو یی! ارغند آب است و حاصل دست رنج عظیمی از انسان های زحمت کش و خیر اندیش..
شعار هم چنین است : دیگران کاشتند و ما خوردیم ، ما میکاریم تا ، دیگران بخورند.. .
آن روز از میان انبوهی از درختان پر میوه، دو مرد از کنار رود ارغند آب به آهسته گی دور گردیده و از سینه کوهی سیاه و سر به فلک کشیده ، شروع به بالا رفتن نمودند .
از سرو وضع شان پیدا بود که گرمای هوا خسته شان کرده است.
هردو مرد، به هر اندازه یی که از سینه کوه واز میان انبوهی از تخته سنگ ها و صخره ها بالا و بالا تر میرفتند، در یا آرام و باوقار تر به مشاهده می رسید .
راه باریک و پیاده رو پر پیچ و خم از سینه کوه به بالا امتداد یافته بود. به هر اندازه که ان هر دو به بالا و بالاتر صعود مینمودند منظره پایین زیبا ، و زیبا تر جلوه می نمود .
مسیر تداوم پر پیچ و خم دریا به رنگ کبود، و درختان حاشیه ان تا دور دستها نمایان بود...
ان ها بعد از طی نمودن مسافت ی از راه ، بر سینه یی تخته سنگ بزرگی نشستند ، تا نفسی تازه بنمایند !
در ان پائین در پیچ و خم دره هوا گرم و تفدیده بود ، اما این جا بر عکس نسیم خنک و جان بخشی میوزید و سر و صورت ادمی را به نوازش میگرفت !
از ارتفاعات، مسیر عبور و حرکت ارغند آب به گونه یی شیار سربی رنگ با حاشیه سبز تا دور دست ها به مشاهده می رسید.. .
در آن حال هر دو مرد به یک چیز می اندیشیدند. به بیوه زیبا و جوانی که ساعات قبل وی را در میان یکی از این دره های سرسبز و دل نشین دیده بودند.
ان ها در هنگام عبور از ان جا ، جهت رفع خستگی و تشنه گی شان ، از پیر ه زنی چای خواسته بودند. پیر زن نیز که دیده بود ان ها مسافراند و غریبه، بر اساس رسم و فرهنگ مهمان نوازی منطقه، رضا کارانه هردو مردرا به خانه اش دعوت کرده بود. در ضمن صرف چای پیر زن از مقصد ان ها پر سیده بود . هر دو مرد با خنده جواب داده بودند :
ما دنبال زن میگردیم ، هوس داماد شدن به سر مان زده است.... بعد از خنده و شوخی و بذله گویی ها
بالاخره پیر ه زن به آنان گفته بود :
از طالع خوب تان در ده مان بیوه یی هست که به زیبا یی ماه میماند . شوهرش چند وقت پیش وفات شده است و....! وی با مهارت و تر دستی ، زمینه دیدن زن جوان را برای آن دو مرد مهیا کرده بود . بعد از آن که زن جوان مورد پسند مرد ها واقع گردیده بود، وی حتی راجع به این مسئله با خوانواده زن جوان صحبت های مقدماتی را به شکل خواستگاری انجام داده بود..
صحبت های مقدماتی خواستگاری هم که با رضایت طرفین به پایان رسیده بود ....!
بعد از مقداری رفع خستگی، مرد اول به رفیقش :
– احمد علی خان اگر او را برای من میگذاشتی، حقیقتاً که جوانی کرده بودی ها! قول میتوم ازی کرده مقبول تر اش را برایت پیدا خوهم کرد...!
احمد علی به رفیقش :
– قمبر بچیم من و تو که توافق کردیم !. و از همه مهمتر حالا پیر ه زن مرا داماد معرفی کرده ، و ما هم خواستگاری کرده ایم! حالا دیگر دیر شده است دوست ، خیلی دیر! گذشته از ان ، زن و دختر که کم نیست و من و تو هم که ماشاءالله کم مسلک ی نیستیم ، شکار کردن را هم که خوب بلد هستیم . دیدی که چقدر سریع پیرزن و همه گی شان را قانع ساختیم. از این کرده مقبول تر اش را من برایت پیدا میکنیم ...
هر دو مرد بعد از خنده مختصری سکوت نمودند .
احمد علی برای لحظه یی در فکر عمیقی فرو رفته بود. وی از طرف رفیقش دل نگرانی نداشت، بلکه نگرانی وی از این بود که در خانه ، زن جوان اش را چگونه برای انجام این کار ، متقاعد بنماید .تا وی به ازدواج دوم احمد علی تن در دهد ..
قمبر که با زیره کی تمام فکر رفیقش را خوانده بود، با شیطنت خاص صورت اش را روبروی رفیقش قرار داده و با شوخ طبعی گفت :
– احمد علی بچیم ! باز چی غم گرفتی؟ تازه داماد ! ها ..ها....ها ......
احمد علی :
– خانه ، خانه را چگونه قناعت بدهم ها؟!
قمبر سنگی کوچکی را گرفته و با قدرت تمام ان را تا به دور دست ها پرتاب نموده، و بعد دوباره پهلوی رفیقش نیم خیز مینیشیند:
– بچیم ! این که برای من و خودت به ساده گی اب خوردن میماند . موضوع مرگ و میر طفل هایت را در میان بگزار. جدی همر ایش صحبت کن . بترسانش. خودش با فرق میدود برای تدارک عروسی ات، بترسانش ها .. گذشته از ان به زن طایفه نباید ان قدر فرصت داد تا در امور ما مرد ها دخالت نماید! تو ما اشالله مرد هستی و لنگوته به سر ت بسته میکنی ها ...
هر دو رفیق ، نزدیکی های غروب ، به منطقه خودشان رسیدند . جای که ان ها زنده گی مینمودند ، نسبتا هموار بود ، این جا از دریا ارغند آب و دره ها ی پیچ اندر پیچ اش، و از انبوهی از درختان تنگ به هم چسپیده خبری درکار نبود ..
ان شب احمد علی با مادرش خلوت نموده و تا نا وقت های شب راجع به موضوعی صحبت نمودند. در نهایت ، هر دو راضی از صحبت ها در بستر های شان رفتند .
وقتی احمد علی در بستر اش رفت ، دید همسرش هنوز نه خوابیده است .
ان ها ، چند سالی شده بود که، باهم ازدواج کرده بودند . اما از قضا بد روز گار فرزندان نرینه این زوج بعد از تولد ، در جریان یکی دو سال اول همه گی شان مرده بودند. دوستان و اقارب بار ها به احمد علی توصیه کرده بودند که اگر وی دوباره ازدواج بنماید ، فرزندانش زنده خواهد ماند...
مناطق هزاره نشین افغانستان ، تابستان شبهای زیبایی دارد ! اکثرا فامیل ها و به خصوص زوج های جوان ، تمام ایام تابستان ، شب هایش را در پشت بام ها و یا در صفه یی پیشروی خانه در فضای باز ، میخوابند !
هوای دل انگیز کوهستانی، آسمان پر ستاره ، راه کهکشان شیری روشن و گاهی خرامیدن مهتاب همرا با صدای پی گیر جیرجیر ک ها ، منظره دل انگیز و عاشقانه یی شبهای ان دیار است....
احمد علی پهلوی زنش در بستر دراز میکشد. زن و شوهر هر دو خاموشانه ، لحظاتی به آسمان و ستاره ها خیره میشوند. گویی هریک در پی تقدیر خویش به اندرون خیلی بیشمار ی از ستاره ها به غواصی میپردازند... تا این که احمد علی سکوت موجود را در هم شکسته و میگوید:
– شفیقه جان میخواهم یک موضوع مهم و حیاتی را با تو در میان بگذارم . امیدوارم تا هم خودت را و هم مرا درک کنی !
شفیقه با صدای نرم و زنانه به شوهرش :
- احمد جان بگو ! چی میخواهی...؟ و بعد با خنده شوهرش را بغل نموده و آهسته در گوشش زمزمه میکوند :
– نی که میخواهی زن بگیری ؟!
احمد علی غمگینانه و جدی به صحبت هایش ادامه میدهد:
– ببین، تا حالا چند تا از طفل های مارا خدا از ما گرفته است ! اگر وضعیت همین طوری ادامه پیدا کند چی؟ شفیقه !
شفیقه در یک لحظه تمام رگ رگ وجود اش به آتش کشیده میشود . یاد چندین طفل و نوزاد مرده و به خاک سپردن آنان، مغز مغز استخوان هایش را به فریاد وا میدارد و... در مقابل این درد میخواست فریاد بزند ، صورت اش را چنگ بکشد و.... اما با هوشیاری کامل ، دریای طوفانی درون اش را آرام نموده و به شوهرش میگوید :
– خدا مهربان است ! یاد ته که آقا سید « مهاجرین » گفت که بعد از این دعا و تعویذ انشاالله که بچه ها زنده میمانند...
احمد علی در حال که زنش را به نوازش گرفته است میگوید :
– شفیقه جان! همه دوستان میگویند که ، اگر تو اجازه بدهی و من دوباره زن بگیرم ، ان وقت بچه ها زنده میمانند . حتی پدرت....درد و اندوه سخت تلخ و کشنده تمام رگ رگ وجود شفیقه را به آتش میگیرد. او کم کم به مرگ طفلانش خو گرفته و دیگر ان را فراموش کرده و به تعویض و دعا آقا سید امید دوخته بود... بی اختیار اشک از چشمانش سرازیر گردید ، خدای من چی اشک تلخ و جانسوزی....
احمد علی در ان تاریکی های شب یا اشک های شفیقه را ندید ، ویا هم اینکه ، نه خواست تا ان را ببیند !
صورت اش را بر گرداند و ، وا نمود کرد تا میخواهد بخوابد ....
فردای ان روز ، مثل هر روز دیگر کار و زنده گی روزانه به درون ده آغاز گردید . کار شاق، اما بی حاصل. گو یی هیچ چیزی جدیدی اتفاق نیافتاده است.
اما برای شفیقه زنده گی مثل گذشته آرام و بدون دغدغه خاطر نبود . درد و تشویش ی توام با نا امیدی روح و روان وی را همچون موریانه یی به خوردن گرفته بود ..
زن قمبر رفیق احمد علی، که عمه شفیقه خانم بود و هر گاه در تنگنا ها یش شفیقه همچون مونس مطمئن به وی مراجعه مینمود . ان روز نیز شفیقه منتظر فرصت مناسب بود تا نزد عمه اش برود و مقداری بر زخم های قلبش مرهم بگذارد.
روز با تمام طولانی بودنش بلاخره به پایان خویش نزدیک میگردید. نزدیک های غروب بعد از فراغت از کار های جمع آ وری محصولات در مزرعه ، فرصت ی برای شفیقه خانم مساعد گردید تا به عمه اش سری بزند ...
شفیقه در زمان کوده کی مادرش را از دست داده بود . همین عمه برای وی همواره حکم مادر را داشته بوده است. یعنی وی را بزرگ کرده است. لذا آن روز به مجرد دیدن وی شفیقه سر را بر سینه اش گذاشته و تلخ گریست ! عمه که از شوهرش قمبر همه چیز را میدانست ، شفیقه را در بغل گرفته و به نوازش اش میپردازد..
ان هر دو مدت طولانی را باهم صحبت نمودند .... بعد از صحبت ها ، شفیقه به ظاهر ارام و خونسرد به طرف خانه اش برگشت. عمه به وی گفته بود :
– مقاومت و لجاجت بی فایده هست، جان عمه! احمد علی و مادرش تصمیم خودرا گرفته اند .. مخالفت تو معنی ندارد و هیچ دردی را در مان نمی کند، بلکه به ضرر خودت تمام میشود ! تو با تمام این تلخی ها باز هم بخند . زنده گی ما زن ها همین است .... در غیر ان طلاق خواهی شد ! ادم بمیرد بهتر است تا لکه و ننگ طلاق را به خانه پدر با خود ببرد ..
شفیقه که ایام کوده کی اش را در یتیمی در خانه پدر گذرانیده بود، خاطرات تلخی از ان جا در زهن داشت. بر همین اساس راه بازگشت و طلاق را کاملا برایش مسدود و بدور از واقعیت میدید...
بعد از گذشت چند ماهی از این موضوع ، احمد علی زن دوم اش را در حالیکه چندماهه حامله بود ، عروسی نموده و به خانه اش آورد .
شفیقه با تمام وجود این تلخی و شکست را تحمل نموده و به ظاهر کاملا موافق و خوشحال به نظر می رسید ، در حالیکه به اندرون اش طوفانی از درد و نفرت نسبت به مسایل و اتفاقات موج میزد...
وی با توجه به نفرت و کینه عمیق نسبت به تازه عروس، باز هم توجه و محبت خاص نسبت به وی از خود نشان میداد ! این که زن دوم احمد علی حامله بود نیز برای شفیقه کاملا درد آور بود ! اما نظر به هوشیاری و توصیه های عمه اش این مسایل را هرگز به رخ اش نمی آورد ، خوش شاداب و سرحال مینمود ، گویی چیزی مهمی اتفاق نیفتاده است ! بخصوص بعد از چند ماهی وی نیز احساس نمود که حامله است ...
در یکی از روز های پائیز زن دوم احمد علی را که اسمش زیبا بود درد وضع حمل فرا گرفت .. خبر به سرعت بدرون ده پیچید و زنان مسن و باتجربه ده، برای کمک به زائو در خانه احمد علی جمع شدند..
زیبا از درد در خود می پیچید . در میان ناله ها، ریه هایش را از هوا پر نموده و با تمام قدرت فریاد میزد : « یازهرا...»
زنان مسن ده هر یک بر اساس تجارب، و به گونه سنتی میخواستند تا در امر تولد نوزاد به زائو کمک بنمایند....در میان ناله، فریاد، و گریه های زیبا، طفل وی که پسری بود به دنیا آمد .... آری! بدین گونه من متولد شدم.....
ادامه دارد....
یتیم
قسمت اول
Poems for the Hazara
The Anthology of 125 Internationally Recognized Poets From 68 Countries Dedicated to the Hazara.
Order Now
نظرات
25 دیدگاهیتیم
جناب بهمن عزیز ممنون از اینهمه زحمت و اطلاع رسانی شما دوست دانشمند!
میخواهم خدمت شما و دیگر دوستان عزیز به عرض برسانم اینکه: این حقیر نسبت به مورخین معاصر مردم هزاره به دیده ابهام و تردید مینگرم. بخصوص آنهایی که هزاره هارا به نژاد ترک و مغول منسوب میدانند. البته هستند دوستان محقق و تاریخ نویس که با استدلال های قوی و محکم نظریه ترک بودن هزاره ها را منتفی میدانند! همانند جناب آقای فاضل کیانی، جاوید محمدی و... لذا در گفتگو های این چنینی، از چنین دوستانی با خاطر آسوده نمیتوانم نقل قول بنمایم!
من کتاب جناب سید عسکر موسوی و جناب آقای یزدانی را در خانه ام دارم. اما با مطالعه ان ذهنیت جستجو گر من اشباع نگردید. من سخت پایبند واقعیت های عینی جامعه هزاره میباشم. چگونه در میان دره های دور افتاده هزارستان زبان و فرهنگ فارسی مروج گردیده است! این پلان هزینه میخواهد و پشتوانه بزرگ وزمان و.. چگونه مذهب تشیع در ان جا راه پیدا نموده است در حال که ماحول همه سنی اند سلاطین اتراک نیز سنی بوده اند. جنگ غوری ها با غزنین چه فلسفه یی را بما میگوید! چگونه دیگر اقلیت ها خیلی کوچک زبان و فرهنگ شان را حفظ نموده اند و هزاره ها گویش ترکی و مغولی را رها نموده و فارسی را انتخاب نموده است؟ اگر چنین هست؛ پس چرا لهجه مختص هزاره گی را پیشه نموده اند و.. این سوال هایی هست که مرا نسبت به تحقیقات دوستان که ما را به اتراک وصل مینمایند مشکوک نموده است.
از دید گاه حقیر بنا بر اتکاه به واقعیت های جامعه هزاره، پیوند نژادی انان با اتراک منتفی میباشد. البته تاثیر نژاد و فرهنگ ها را نمیتوان انکار کرد...
یتیم
به نظر من هیچ یک از اقوام شریف افغانستان مجبور نیستند، به دیگران ثابت کنند،
که از کجا آمده اند یا اینکه کدام شان بومی تر از دیگری تشریف دارند.
زیرا از روز خلقت، انسانها همیشه در حرکت بوده اند و از یک قاره به قاره ای دیگری
( یا اجباری یا برای دریافت زندگی بهتر) کوچ کرده اند و در آنجا جاگزین شده اند.
در همین عصر که در آن زندگی میکنیم، میلیون ها انسان به کشور های دیگر مهاجر میشوند،
بعضی آنها از سه الی چهار نسل در کشور های که زادگاه پدری شان نیست، زندگی میکنند.
اگر قرار باشد، که جغرافیای کره زمین را از نگاه قومی و ایتنیکی از نو تقسیم بندی کنیم، نتیجه این
تقسیم بندی را خواننده عاقل خود میتواند پیشبینی کند.
یتیم
به دوست محترم جناب نادر:
جناب نادر، موضوع مهاجرت و یا جابه جایی با پدید ه اشغال تفاوت دارد. شما تصور بنمایید که تعداد از هموطنان اوغان ما در شهر مزار شریف جا به جا گردیده اند، و امروز تابلو دانشگاه را از سر درب دانشگاه این شهر سرنگون مینمایند. مانند این صد ها و هزاران مثال دیگر وجود دارد. مهاجرین و اشغال گران هویت و اصالت و حیات بومیان را مورد تاخت و تاز قرار داده اند. فاجعه استبداد سه صد ساله، یک پدیده جا به جایی ساده نبوده، بلکه نسل کشی، فرهنگی کشی، و هویت کشی سیستماتیک بوده است و.. لذا ان را فاجعه و جنایت باید نام گذاشت نه جا به جایی...
یتیم
چند سخن خدمت آقایان هریک محترم لومانی بزرگ و نادر جان اوغان خر!
اولا خدمت جناب محترم لومانی صاحب باید عرض شود که آنچه را که من دربارهء سوابق تاریخی مردم هزاره در افغانستان کنونی آورده ام نظریات مردمشناسان هزاره وغیر هزاره می باشد که خود شان نیز هیچ نوع تاکیدی بر اینکه نظریات شان صد درصد درست وقابل قبول است ندارند. خصوصا درموضوع مغول بودن هزاره ها طوریکه خود خوانده اید این نظریه بعداز ورود استعمار به قارهء هند ازطرف نویسنده گان انگلیس بیشتر دامن زده شد که گویا هزاره ها بقایای مغول می باشند که البته طوریکه مطالعه فرموده اید این نظریه ازطرف کارشناسان امور تبار شناسی رد شده است.
منظور از آوردن این سند کوچک جوابی بود دربرابر آن اوغان خر بنام چمبرک که خواهان ارائهء اسناد ومدارک تاریخی دربارهء جغرافیای هزارستان بوسیلهء شما شده است که البته این مشت نمونهء خروار بود.
بدون شک در دوران حاکمیت اوغان خر درطول دوصد سال آنطوریکه درپیام قبلی ام ذکرنموده ام بسا کتاب ها و اسناد تاریخی ازبین برده شده اند. جنایتکار بزرگ تاریخ اوغان؛ بنام عبدالحی حبیبی ملعون اولین کسی است که برای تبار خودش تاریخ جعلی ساخته ولی تاریخ غیر افاغنه را بدستور باداران خویش تا جایکه دست اش رسیده نابود کرده است.
اما سخنانی با اوغان خر بنام نادر!
نادرک!
این نصیحت تو که گفته ایی که هیچ کس نباید درپی اثبات این موضوع براید که کی مهاجر است وکی بومی؛ سخن پا درهوا است. همینکه پشتونها تاکید بر دوام نام افغانستان بحیث یک کشور متحد ویکپارچه می باشند خودش ثابت کنندهء این است که آنها جامعه را بر بومی ومهاجر تقسیم کرده اند. اگر افغانستان تنها کشور افغانها است پس افغان کی است؟ مسلما درقدم اول این نام بالای پشتونهای بی فرهنگ اطلاق میگردد که نام دومی شان می باشد؛ اما این نام را آنها میخواهند با دیگران تقسیم نمایند وهمه را بصورت جبری افغانیزه نمایند خود همین موضوع بحث بومی ومهاجر را بوجود می آورد.
اسمعیل یون ونبی مصداق وباری جهانی وروستار تره کی میگویند هرکی درین سرزمین وهمچنان ساحات پشتونستان زنده گی میکند افغان است. ولی آنطرف دریای آمو درشمار افغانها نمی آیند. بلکه همینقدر تاجیک وازبیک وهزاره ایکه درینطرف دریای آمو باقی مانده اند مهاجران آنطرف مرز می باشند که ازطرف افغانها به آنها اجازهء اقامت داده شده است. اسمعیل یون می گوید:
تاجیک وازبیک وهزاره را من اجازه داده ام که درخانهء من زنده گی کنند. بناء این من هستم که راجع به سرنوشت این خانه واین مردم تصمیم میگیرم. اینجا نه هزارستان بزرگ جا دارد ونه هم ازبکستان بزرگ ونه هم تاجکستان بزرگ فقط یک افغانستان بزرگ امکان دارد . آنانیکه خودشان را افغان نمیدانند میتوانند به کشورهای آبایی شان برگردند.
حالا اگر تو (نادرجان اوغان )ازنسل انسان باشی وبا خر قرابت خونی نداشته باشی ویا با خر همریشه نباشی باید با صراحت اعتراف کنی که آنهایکه درپی اثبات وجود تاریخی شان درین سرزمین مشترک می باشند فقط اوغانها استند نه دیگران.
پس زمانیکه اوغان فصل گرد کوچی خر که ازپشت کوه های سلیمان به این سرزمین وارد شده وحالا دعوای مالکیت این سرزمین را دارد وبالطایف الحیل درپی اثبات قدامت تاریخی اش می باشد دیگران نیز دست زیر آلاشه نمی نشینند وحتما برای اثبات قدامت تاریخی شان باید اسناد موثق را ارائه نمایند تا جهانیان بدانند که این سرزمین افغانستان نه بلکه خراسان است وافغانستان واقعی همین مناطق قبایل وخیبر پشتونخوا می باشد. برای شما صحت وسلامتی آرزو می برم.
با احترام
پرویز بهمن
یتیم
Part one
ازشگفتی های تاریخی خراسان بزرگ، یکی هم ورود تدریجی "قبیله" های پشتون دراساس مناسبات تنگاتنگ عشیره ای وقبیلوی وره یافتن آنها به سلطه سیاسی درتاریخ معاصرآن درقرن هجدهم میلادی می باشد. آنسان که منابع تاریخی اذعان می دارند، حضوراجتماعی، فرهنگی وتاریخی این قبایل درمیان ده ها قوم وقبیله دیگردرسرزمین خراسان بزرگ پیش ازقرنهای چهاردهم وشانزدهم به قول ادرسی مورخ عرب کم رنگ جلوه می کند.
براساس رخداد های اجتماعی وتاریخی برای اولین بار حاکمیت آن ها درین جغرافیا درپی رقابت های منطقوی دولت های همسایه وپایان اقتدار نادرافشار خراسانی شکل گرفت. با توجه به ناهم خوانی های تاریخی درزمینه تکامل اجتماعی درموجودیت نظام قبیلوی مسلط درمیان ایشان، با دستیابی به اقتداردولتی درقندهاردرسال1747 درپی حملات احمدشاه ابدالی موسس اقتداردودمانی آن ها درپهنای هندوخراسان، دست به قبضه نمودن حاکمیت های سیاسی محلی واحمال قدرت برمسکونان وطوایف هم جوار که سال ها وسده قبل ازآنها از مرحله مناسبات زنده گی قبیله ای گذشته اند؛ زدندوباقرارگرفتن درمسند قدرت وبه کارگیری خصایل وسلیقه های قبیلوی بن بست هاوچالش های اجتماعی، اقتصادی وفرهنگی رابروی اقوام همزیست وهم جوارشان مسبب گردیدند.
باین تشکیل کشوری بنام "افغانستان" با یک نوع حاکمیت ستیزه گرانه جنگ سالار قبیلوی وانارشیسم ناشی ازمجموعه تضاد های قبیلوی ودومانی سلاطین وسرداران( سدوزایی ها، بارکزایی ها ومحمد زایی ها)پا به صحنه قدرت وتاریخ گذاشته است. نه برپایه تکامل تاریخی ودست آوردهاو کارکردفرهنگی که غالباً دودمان های دیگردولت سازرا به صحنه تاریخ آورده است.
پروفیسورمورگنسترن درموردمنشای قبایل افغان نوشته است: "پکتوکی"( اولین بارتوسط هرودوت بکاررفته) یکی ازیازده قبیله آریایی بود که ازجنوب دشت های آسیای میانه حرکت کرده، سلسله هندوکش راعبور ودردامنه های کوه های سلیمان جایگزین شدند. طبق اسناد تاریخی که خود مورخین افغان(پشتون) ارائه کرده اند، افغان ها ابتداء در نواحی غورکنونی وغرب آن ساکن شده وبعداً به نواحی جنوب رفته اند، زیرا : "چون این طایفه از صدمه قتل وغارت بخت النصر بابلی کلدانی از ممالک شام وبیت المقدس جلای وطن گردیده وبه جبال غور([1]) رسیده ودر جوارمردم غور که از نسل ضحاک تازی بوده اند، سکونت اختیار کرده اند...به مرور ایام فرقه غوری حلیفی وبرادری افاغنه اختیار نموده نیکی وبدی ترویج ازدواج وغیره با افاغنه گشته معروف به افاغنه شدند..."([2])
مورخین اسرائیلی عقیده دارند: حضرت موسی(ع)حین خروج ازمصربادوازده قبیله ازبنی اسرائیل خارج شده ودرفلسطین مسکن گزین شدند که این دوازده قبیله بنی اسرائیل بنام های(بنیامن، روبین، لاوی، یهودا، جاد، اشیر، زبولون، ساعر، یوسف، نفتالی، دان وشمعون)یادمی گردیدند، وازین جمله دوقبیله آنها(بنیامن ویهودا)درجنوب فلسطین جابجا شده که یهودیان امروزی ازنسل آنها می باشند، ولی متباقی ده قبیله دیگردرشمال فلسطین جابجاگردیدند که بعداً ازآنجابه مناطق دیگرمهاجرشدند وبنام قبایل گمشده یهودی مسمی گردیدند.([3])
باوردیگرآنست که"افغان" ازلفظ "افاغنه" یا"افغنه" که ازدودمان بنی اسرائیل می باشد گرفته شده است. مونت استوارت الفنستون درزمینه مینویسد: "براساس این عقیده آنان ازدودمان افغان، پسرارمیاIrmia یابرکیاBerkia [برخیا] پسرسائولSaul پادشاه بنی اسرائیل اند، وهمه تاریخ های این ملت ازمیثاق های یهود، ازابراهیم تاروزگاراسارت آغازمی گردد."([4]) درکتاب مقدس تورات ازشاوول(سائول)منحیث اولین پادشاه یهودی درسرزمین فلسطین نام برده شده است.
درکتاب نژادنامه افغان نیزباکمی تفاوت می خوانیم: "وراقم مخزن افغانی این طایفه راازاولاد "افغنه" نام پسرارمیا، پسرآرمیاسپه دارقشون حضرت سلیمان(ع)برسبیل خود تراشی ثبت ومقام گزیدن شان راپس ازاستیلای بخت النصربربیت المقدس وانتشاربنی اسرائیل ازآنجا درکوه غور وفیروزکوه وجبال خراسان، مرتسم وازاولادقیس ابن عیص که یکی ازآنهاست، ذکرکرده است.([5])
درکتاب "مخزن افغانی" که درقرن هفدهم تالیف گردیده است، آمده که "جد اعلی پشتون ها شخصی بنام "افغانه" بوده که درعهد داود نبی(ع)میزیست. افغانه درهنگام پراگنده گی ونسل کشی یهودیان، بااولاده خود به جبال غور پناه برده، درآنجا اقامت گزید. پس ازاعلام دین مبین اسلام، رئیس این طایفه که "قیس" نام داشت، دین جدیدراپذیرفت ودرراه نشروتبلیغ آن به جهادپرداخت. قیس زمانی که به مدینه رفت توسط خالدبن ولید سردارمعروف عرب که بااو وابستگی قومی داشت، به حضورپیامبربزرگ اسلام(ص)مشرف گردید. حضرت پیغمبر(ص)نام اورابه "عبدالرشید" تبدیل نمود وبه علت خدماتش درراه اسلام اورابه "پتهان" که به موجب این روایت درمعنی تیرچوب زیرین کشتی می باشد، ملقب ساخت."([6]) امادراین که "پختون" و"پتهان"همان "پشتون" است، تردیدی وجودندارد. مجموع قبایل "پختون" و"پختانه" خودراازریشه "پتهان" می دانند. کتب تاریخی چون "افغانستان درپنج قرن اخیر"و"تاریخ تحلیلی افغانستان" باین مسئله اشاره دارند که "پتهان" یکی ازبرادران گمشده یکی از قبیله های یهودی بوده است. این نام درمنابع اولیه اسلامی چون حدودالعالم، آثارابوریحان بیرونی، فردوسی، بیهقی، منهاج السراج جوزجانی، تاریخ نامه هرات وغیره به "افغان" و"اوغان" درآمده ودرشناخت آن تفصیلاتی وجوددارد مبنی برینکه، افغان نام یکی ازپسران سلمه(ساول)یهودی الاصل بوده است.([7])
البته بی نیازازاثبات خواهدبود که منظورازکلمه "افغان" همین "پشتون" است که افغان شناسان هردونام رامترادف خوانده اند.
هانی شاکرپژوهشگرعرب دررساله" افغانستان" (بیروت1975) و محمود شاکر درمورد افغان فکر مشابه ای دارد، اما به عوض نام داود پیغمبر درهم پیوندی ریشه ای این قوم، نام یعقوب پیغمبررابه کاربرده است: "منظورازکلمه "افغانستان" سرزمین مردم افغان است، وواژه "افغان" مطابق آنچه که معروف شده ومردم نسل اندرنسل به نقل آن عادت کرده اند، منسوب به نام شخصی است که "افغانا" نام داشت. اوکه نواده بنیامن فرزند یعقوب علیه السلام بوده است، همراه باچهل تن ازفرزندان خویش، درروزگاری که فشاروغم هابربنی اسرائیل چیره شده بود به سمت شرق هجرت کرد، ودرمنطقه شرقی سرزمین فارس متوطن شد، وساکنین فعلی این سرزمین ادعادارند که نسل همان بنیامن هستند وافسانه ها وروایات واساطیرشان نیزموئید این گفته است."([8])
عتبی مورخ عرب درتاریخ یمنیی "افغانه" رامعرب نام "اوغان" می شمارد، گفته می شود که افغانه یا اوغانه درجنگ های نسل کشی بخت النصربابرادران خودازاسرائیل فرارکرده دردامنه کوه های که بنام قبیله او "سلمه"، "سائول" وبعداً "سلیمان" معروف گردیده، زنده گی بدوی وکوه نشینی رااختیارکرد.
درمورد منشاء قومی پشتون هانظریه دیگری هم وجوددارد که زیاد به میان گذاشته نشده است. "درحالیکه تبارشناسان پشتون ها راحاصل آمیزش چندین گروه قومی ازنژادهای هندو- اروپایی درطول تاریخ می دانند، آنان نسب شان رابه قیس، یکی ازاصحاب حضرت محمد(ص)پیامبراسلام می رسانند وبدین ترتیب خودراازنژادسامی تلقی می کنند..."([9]) به گواهی اسناد تاریخی حضرت پیامبراسلام(ص)نام قیس را به عبدالرشید برگرداند، وازآن پس به قیس عبدالرشید مشهورگردید. تاجائیکه معلومست کلمه افغان باراول درسده ششم میلادی توسط منجم هندی "ورهه مهیره" درکتاب بهارت "سیمتها" ذکرشده است."([10])
دردوره اسلامی کتاب "حدودالعالم من المشرق الی المغرب" ازقومی بنام افغان نام برده ومحل زندگی آنان رادرضمن برشمردن شهرهای هندوستان درشهر"سول" که برگرفته ازهمان "سائول" است، معین نموده است. منورسکی درتثبیت محل "سول" درحدودالعالم، نخست به حواله بیرونی درقانون مسعودی آورده است که درجاده گردیزتاملتان، پس ازگردیزفرمل یاپرمل واقع است؛ این ناحیه بنام مردم تاجیک که درآن زنده گی می کنند، شهرت یافته است ودرکنارجاده ایکه ازغزنین به بنو یعنی منطقه سندمی رود، واقع شده است. فرمل نگهر(به تحریربابر"نغر")بنووسرزمین افغانان درجنوب کابل واقع اند.([11]) نظربه تعریفی که حدودالعالم ازخراسان شرقی دارد، پشاوروتوابع آن درین حدودشامل است: "ناحیتی است که شرق وی هندوستان است، وجنوب وی بیابان سند وبیابان کرمان وشمال وی حدودغرجستان وگوزگان وتخارستان"([12]) تاریخ یمینی هم ضمن محاربات سلطان محمود ازافغانان ومحل سکونت آنان دراطراف کوه های سلیمان درهند نام برده است. ابوریحان درکتاب "تحقیق ماللهند" نوشته است: "قبایل افغان درکوه های غرب هندوستان به سرمی بردند وتابه حدودرودخانه سندمیرسند."
([13]) کوه های سلیمان درمحل "سول" به دوشاخه شرقی وغربی تقسیم می شود، سول شاخه غربی آنست که درزمان حاضر قبیله وزیردرآنجا سکونت دارند. مولف تاریخ نامه هرات سیفی هروی(قرن هشتم هجری)سرزمین میان سرحدقندهار فعلی تارودسندراافغانستان خوانده است.([14]) اما بیشترین محقیقین نخستین کانون ظهوروشناسایی پشتون ها راکوه های سلیمان درشمال غربی پاکستان کنونی درمرکزیت "شهرمستنگ" ارائه نموده اند. مناطق شمال کوه سلیمان شامل نواحی اطراف پشاوردرین نام گذاری(افغانستان) شامل نیست. چنانکه منابع خبرمی دهندافغانان دراواسط قرن پانزدهم باین مناطق دست یافته اند. در یادداشت های منابع فوق نام گذاری افغانستان رسمی نبوده ودراسنادتاریخی وجغرافیایی عصرمغول های کورگانی هندچون "آئین اکبری" که توضیحاتی پیرامون قلمرو سیاسی آنها وجوددارد، چنین اسمی به ملاحظه نمی رسد؛ درتاریخ فرشته نام افغانستان رااززبان مردم کابل وخلج به جای کوهستان، که همانا محل زیست افغانان درکوه های سلیمان باشد به کارگرفته است.([15]) به قول تاریخ سلطانی افغان ها برای اولین بار به اجازه شاهرخ میرزا(ازامرای تیموری) دراطراف قندهارساکن شدند.([16])
برخی ازمنابع وشخصیت ها چون سید جمال الدین عقیده برآن دارند که "افغان" یک کلمه فارسی است که معنی "ناله وزاری" رامی رساند. مردمان فارس آن هاراافغان نامیده اند، وعلتش رااین میدانند که دراثنای اسیرشدن بدست بخت النصرناله وفریاد می نمودند، ناله وفریادرادرفارسی (افغان)گویند...گوینده گان عوام زبان فارسی آن هارا(اوغان) خطاب می نمایند...مردم هندوستان آن هارا(پتهان)می نامند. بخشی ازقبایل افغانی که درقندهارزیست می کنند، خودرا(پشتون)و(پشتان)مینامند."([17])
کلمات "پشتو"و"پشتون" که افغان ها برزبان وقوم خود اطلاق می نمایند تاسده هفدهم تنها درمحاوره زبانی بین مردم معمول بودودرآثارکتبی به نظرنرسیده است.. همچنان کلمه "پتهان" که غالباًشکل هندی کلمه پشتانه جمع پشتون می باشدودرنیم قاره هند مروج است، نیزدرآثارمکتوب گذشته دیده نشده وبه جای آن همان کلمه "افغان" به کاررفته است. هرچند بعضی ازمورخین کلمه افغان را عنوان پشتون های غربی دانسته اند، که درحدود هرات وقندهارسکونت دارند، وکلمه پشتون رادرمورد قبایل مناطق کوهستانی سرحدمیان افغانستان وپاکستان به کاربرده اند، که به نظرآگاهان چنین تقسیم بندی بنیاد علمی ندارد. زیرااززمان وارد شدن زبان پشتو به مرحله کتابت وخط کلمه افغان وپشتون درآثارنویسنده گان وشاعران این قوم درترادف هم به کاررفته اند. که فارسی زبانان تاهنوز کلمه افغان رادرمورد ایشان استفاده می کنند.
درتاریخ هرات "افغان ها" آخرین دسته مهاجرین کتلوی قومی به خراسان هستند. متون فارسی دوره اول اسلامی حضورآنان رادرحواشی شرقی افغانستان کنونی معلومات داده اند. بقول تاریخ نامه هرات تاآغاز دهه سوم قرن هشتم(723هـ ق)افغان ها ازساحه افغانستان تاریخی به جانب خراسان یعنی افغانستان کنونی گسترش نیافته بودند.([18])
سیفی هروی شهرها، محلات وقلاع ذیل رادرمحدوده افغانستان برشمرده است: مستنگ(پایتخت افغانستان)کهیرا، دوکی، ساجی، تیری، یاتیرا، خاسک، جاول[درابن]محل اقامت قومی "سورنا"[سروانی یاستریانی]کنکان ونهران(درهفتاد فرسخی جنوب دوکی [قاضی گهار- واقع درغرب کوه های سلیمان مهتریاکوه سیاه تشکیل کننده دیوارغربی رودسند]([19])
منابع عربی پشتون هارا"سلیمانی" می خوانند که وجه تسمیه آن مسلماًً ازمحل سکونت اول این قوم درکوه های سلیمان منشاء می گیرد. نظریه سلیمانی بودن افغان ها که درقدیم ترین تواریخ مانند "تاریخ خان جهان" یا "مخزن افغانی" تالیف خواجه نعمت الله هروی بن خواجه حبیب الله(سال تالیف1018 هـ.ق.)درج است ودربین اقوام افغان طرفداران زیادی دارد. هم احمدشاه وهم زمان شاه خودراسلیمانی خوانده اندو زمان شاه درنامه ای به سلطان ترکیه پس ازنام خود کلمه "سلیمانی" راآورده وازامیرشیرعلی خان تاامرای بعدی باین عقیده پای بند بوده اند. "ازوقایع تاریخی چیزی که جالب توجه سرداراحمد شاه خان وزیردربارافغانستان درحجازگردیده بود، یکی عمارت "حاجی خانه افغان" بود، یعنی کتیبه ای که درحاجی خانه قدیم معروف به(رباط سلیمانی)واقع درمکه معظمه بوده است وآن یادی ازکارنامه های شان دارپادشاه معروف افغانستان احمدشاه درانی می دهد."([20]) این رباط به امرشاهنشاه درانی دربلده مقدسه معلی اعمارگردیده ودرآن چه درانی وغیردرانی هرافغانی که وارد گردد، بدون کرایه حتی یوم الحشرساکن شده میتواند. ودرآن دوتن درانی نورزایی به نام های حاجی محراب دیندارخان درانی نورزایی وحاجی عبدالکریم خان درانی بارکزایی به خدمت توظیف شده اند.
یتیم
Part 2
جریان ازبین رفتن نظام کمون اولیه افغان ها وتشکل طبقات هم ستیز جامعه فیودالی از قرون(13-14)م. بدین سو به گونه آشکار تبارزکرده، که نابرابری جدی ناشی ازین انکشافات نزد قبایل جداگانه پشتون از ویژه گی های روند مذکور است.
گسترش وجابجایی افغان ها درشرق افغانستان کنونی باحوادث دوره مغول وامیرتیمور پیوند می یابند، باین که مغول هابه تسخیرهندوستان نپرداخته اند، اما تاجناح راست رودسند وپنجاب غربی پیش رفتند وبه جنگ باهندوها پرداختند. این مناطق درطول قرون سیزدهم وابتدای قرن چهاردهم به میدان نبردهای طولانی میان فرمان روایان مغول وسلاطین دهلی مبدل گشته بود.([21]) به اثررخداهای استیلاگرانه فوق به منطقه بنیاد تمدن زراعتی دچارضعف وناتوانی گردید ودیگرنه توانست آبادی شهرها، رونق اقتصاد وتجارت رابه شیوه گذشته متوفرسازد. زمین های لامزروع به تصرف قبایل خانه بدوش ومالداروکوچی پشتون درآمد، آنها بااجازه یابی اجازه مالکان اصلی این زمین ها که اساساًتاجیکان بودند دست به تصرف بردند.
ایگورمیخائیلویچ ریسنرمی نویسد: "زمین های هموارتخلیه شده درقرون13-17 که اهالی بومی یعنی تاجیکان آنرادردامنه های شمال غربی کوه های سلیمان واقوام مختلف هندی درقسمت جنوب شرقی همین جبال کاملاً یاقسماً ترک نمودند به تدریج توسط افاغنه اشغال شدند.([22])
بررسی های حوادث خراسان می رسانند که مهاجرت های گسترده ترپشتون ها ازدامنه های کوه سلیمان مقارن به هجوم مغولان ولشکرکشی های امیرتیموربه جانب خراسان بیشترگردیده است. این واقعیت حکایت ازآن داردکه دراثرغارت گری وکشتارسپاه مغول اکثردهقانان وزمین داران خراسان به مثابه ستون فقرات جامعه ومشتغلین امورکشاورزی ازبین رفته اند ومناطق مسکونی وجایدادهای زراعتی ایشان بروی سکنه جدید خالی گردیده است. پشتون ها ازین زمین های خشکیده وبایرشده درابتداء بحیث چراگاه وبعدتربه شکل زمین های زراعتی ومسکونی خود استفاده کرده ودرآن ها متوطن شده اند.
پس ازنوشته های سیفی هروی در"تاریخ نامه هرات" نام پشتون ها بیشتردرآثارمورخان بعدی دیده شده، مخصوصاً زمانی که این طایفه ازکوه های سلیمان ونواحی آن کوچ های دسته جمعی رابه طرف هند وخراسان آغازکرده اند، ودرقسمت های جنوب خراسان وشمال شرق بلوچستان جابجا شده اند.
سلطان محمد بارکزایی در"تاریخ سلطانی" جابه جاشدن ابدالی هارادرمنازل هموارقندهار مربوط به قرن پانزدهم میلادی دانسته ونوشته است: "ابدالی ها پس ازگرفتن این ولایت برسرتقسیم زمین(ویش)جنجال ودعواکردند، تااین که عمرنام رابه پیشوایی خودانتخاب نمودند واختیارتوزیع زمین به خانواده هارابه اوتفویض نمودند. درجنگ های که بین صفویان ایران وکورگانیان هند برسرتصرف قندهارجریان یافت، ملک سدوخان پوپلزایی کلانتر شهر قندهار(1622)جانب هندوها راگرفت وباتسلط دوباره صفوی ها (1649) بر قندهار ملک سدو خان وقومش به هندپناه بردند وازسوی اورنگزیب درملتان برای شان جایگیر(زمین)داده شد. پنجاه سال بعد دولت خان ابدالی ازاخلاف ملک سدوخان به دست گرگین والی صفوی قندهارکشته شد وبخش اعظم ابدالیان رابه صحرای کرمان درایران تبعید نمود. درجنگ های خسروخان برادرزاده گرگین، عبدالله خان سدوزایی که نیزازنواسه های ملک سدوبود- ازملتان بازگشت ودرفراه به قوای ایرانی پیوست تابرضد میرویس خان بجنگد، اماباشکست ارتش ایران به هرات فرارکرد ورهبری ابدالی هاراعهده دارگردید.
پس ازآزادی قندهارتوسط قوای میرویس خان، هرات بدست ابدالی ها افتاد وهواخواهان ایران راازهرات اخراج نموده وافغان های بادیه نشین وکوچی اطراف سبزوار(شیندند) راصاحب ملک وماوای آنان ساختند. به قول بابرتاقرن شانزدهم طوایف افغان درمناطق جنوب شرق مستولی نبوده اند، چون سرزمین آنان بطورمجزاازنواحی تاجیک نشین، فرملی نشین وترک نشین معرفی شده است. راورتی ننگرهاررا بحیث یکی ازشش ناحیه یاسرزمینی که تاجیک ها درشمال سفید کوه(سپین غر)زیست دارند توصیف نموده وگفته است که درنه دره ننگرهار15 هزارخانواده تاجیک زنده گی دارند وشغل شان زمین داری است. درآنجاها تاجیک ها وجمعیت قلیلی ازافغان ها بودوباش دارند.([23])
فیض محمد کاتب هزاره درمعرفی فرقه ترکلانی ازطوایف افغان درباجورنوشته است:"...وپنج هزارنفرقوم صافی وسی وهفت هزاروپنج صد ازقوم تاجیک وپنج هزارازقوم شینوار ومجموع چهل وهفت هزاروپنج صد نفردرهردوکنارنهرباجاورمقام ومقردارند ودراطاعت انگلیس روز افتراق قومی بسرمی برند."([24]) به همین ترتیب فرقه بنوچی یابانوزایی راکه ازافاغنه گرانی هستند وشامل چندقبیله(پک، غرض زایی، منداخیل، وهسیبک)بوده که بافرقه های مروت، عیسی خیل، تاجیک، وزیری جمعاً295372 نفرنفوس رادردوکناررودتوچی تشکیل میدهند، نام می برد. حال پس ازگذشت چهارصدسال ازین نوشته بابر ترکیب قبیلوی درولایات ماورای سرحد افغانستان کنونی تغیرنیافته، امابه نفوذ اجتماعی یکی ازکلان ترین اقوام این ساحه یعنی تاجیک ها بحیث قوم عمده متوطن درین سرزمین ها(درماورای سرحد) پایان داده شده است.
جنگ های درازمدت تیموریان هندباصفویان ایران خودیکی دیگرازعوامل گسترش طوایف افغان درقلمرو خراسان شرقی وتملک قندهاربود. تیموریان ازافرادجنگ جوی اجیرافغان درجنگهای شان استفاده می کردند، وتعدادی ازخانواده قبایل ابدالی بااستفاده ازین موقعیت دراطراف شهرقندهارجابجا شدند، باینکه قندهارازمرکز سلطنت دهلی فاصله زیادی داشت، ازین سبب قندهاربیشتردرحوزه اقتدار صفویان ایران قرارگرفت، وصفویان درتقویت حالت وموقعیت اجتماعی واقتصادی افغان ها کمک بسزایی کرده اند. میرزابابردرسده شانزدهم زبان افغانی(پشتو)راازجمله زبان های می شماردکه درولایت کابل رواج داشت. همان طوری که ادریسی وعتبی ازمورخین عرب ورود پشتون هارابه هرات درقرن شانزدهم وبه کابل درقرن چهاردهم تائید نموده است.([25])
نخستین حرکت های اجتماعی وسیاسی که پس ازروستانشینی وجابجایی قبایل پشتون درجنوب خراسان صورت گرفت، توسط شخص روحانی بنام بایزد موسوم به "پیرروشان" بود. پیرروشان که مادرش ازشهرجالندهرپنجاب بود، درآنجا تولدیافت واین خانواده بایورش های کورگانیان بخصوص شخص بابربه هند به کانگرم مهاجرت کردند، اما بایزد مجدداً به هندبازگشت وخودمشکلات فراوان زنده گی راتجربه کرد. بایزددراصل خودش ازلحاظ قومی پشتون نبود، وبه قوم اورمری(برکی) تعلق داشت که ازسکنه محلی خراسان بودند، ودرکنارتاجیک ها وپشتون های مسکون عمدتاً درجنوب کشوربسرمی بردند وزبان مستقل گویشی خودراداشتند. این قوم تدریجاً زبان محلی خودرازدست داده وبیشتردرمیان جمعیت تاجیکان منحل گردیدند.
درجنبش روشانیان، زبان وادب پشتودرکنارادبیات پربارفارسی تحت شرایط معینی به تشکل ورشدخود آغازکرد،که نمونه آنرامی توان درتالیفات بایزد روشان وملادرویزه جلال آبادی مطالعه نمود. دردنباله این روند مکتب نظمی خوشحال خان ختک، حمید مومند، رحمن بابا، عبدالقادرخان ختک، کاظم خان شیدابه شعروادب پشتوواردشدند. گویند بایزد روشان ازنخستین کسانی بود که برای نگارش خط درزبان پشتو دست به ساختارالفبازد. کتاب "خیرالبیان" که عمدتاً به زبان پشتو نگاشته شده ازنخستین کتب درین زبان دانسته شده است، که پیرروشان درآن اهداف خودرابرشمرده است. آثاردیگربایزد روشان کتاب های چون "صراط المستقیم" به زبان فارسی وعربی، "مقصودالمومنین" به زبان عربی، "فخرالطالبین" به زبان فارسی دری وعربی و"حالنامه" به زبان فارسی دری می باشد.([26]) ازین روشایسته است که بایزد روشان راموسیس کتابت وادبیات درزبان پشتو خواند.
پیرروشان باورود به هند باخانواده مغولان هند وحکومت های محلی آنها به مخالفت برخاست، هرچند حرکت انقلابی پیرروشان منجربه کوتاه ساختن دست مغولان ازخراسان نگردید، اما ازاو بحیث یکی ازمبارزین جنبش های خراسان نام برده می شود. ادامه جنبش سیاسی بایزدروشان درمبارزه علیه مغولان هند، به عناصرتازه دم پشتون به رهبری حاجی میرویس خان هوتکی غلجایی انجامید، که منجربه استقلال قندهاروتصرف اصفهان وبرخی ازمناطق ایران(فارس) توسط سلسله هوتکیان افغان شد.
تاریخ "حافظ رحمت خانی" ملتانی که ازرهبران روهیله(لقبی که مردمان شمال هند به پتهان ها داده اند) ملتان بود، توسط پیرمعظم شاه تالیف گردیده وازنسخه قدیمی بنام "تواریخ افغانیه" که به زبان های فارسی وپشتو درآمیخته ودر سال 1766تکمیل گردیده، نوشته است: "یوسف زایی هادراول به نشکی، وغوریابه خیلها خصوصاً عشیره خلیل درترنگ و...سکونت داشتند، پس ازآنکه میرزاالغ بیک درکابل 700 نفرازملکان آنهارادرخیانت به قتل رسانید، آنها بسوی پشاوروکوهات کوچیدند...یوسف زایی هامناطق مذکورراازدهقان ها(دهگان ها- تاجیک ها) گرفتند و رئیس دهقان ها نزد کفارپناه برد."([27])
درگزارش مونت استوارت الفنستون آمده است که "دربین یوسف زایی هاتعدادفقیران یاهمسایه گان، نسبت به تعدادپشتون هابیشتراست. اینان مرکب اندازسواتی ها که پیش ازآمدن پشتون هادرآنجاسکونت داشتند. دهگانان، هندکی ها، کشمیری ها، هندوهاوحتی اعضای قبایل پشتون."([28])
درکتاب "تاریخ مرصع" تالیف افضل خان ختک ازمهاجرت قبایل ازکوه سلیمان به قندهاردرعصرشاهرخ والغ بیک وازآنجا به کابل وپشاوروجانشین شدن شان درینجاها بحث نموده ومی نگارد که مومندها وافریدی هابعدترازیوسف زایی ها(درعصربابر)درشمال پشاور جا به جا شدند. ازقرن پانزدهم به بعد قبایل پشتون دراطراف قندهارجاگزین شدند، ازآن جمله غلجائیان درشمال شهردرقسمت غزنی وعشایرابدالی درجنوب وغرب شهرسکونت اختیار نمودند؛ درحالی که هردوبه وادی حاصل خیزارغنداب نظردوخته بودند.([29])
به هرحال، قیام میرویس خان هوتکی در سال1709 در قندهار که به حمایت جناحی در حکومت صفوی در اصفهان، وحصول فتوای جهاد برضد گرگین خان حاکم آذری صفوی ایران درقندهار در هنگام سفر حج میرویس خان از سوی علمای حجاز، وهمکاری متنفذین اقوام( پشتون، تاجیک، هزاره، ازبک وبلوچ)([30]) بر علیه مظالم گرگین صورت گرفت، وحکومت محلی قندهارازگرگین خان حاکم صفوی سلب گردید. هرچنددر راس این حکومت در دوام سی وشش سال درچارچوب یک امارت محلی منزوی که با کشمکش ها وسوقیات نظامی حکام ایران وکورگانی های مغول تبارهندی درگیر بودند، به تعداد پنج تن از سران قبایل پشتون(میرویس خان1121-1130، میرعبدالله1130-1131، شاه محمود1131-1137، شاه اشرف1137-1142 وشاه حسین1142-1151)هجری قمری، به عنوان رئیس قبیله خود حکومت کردند، اما به دلیل اختلافات شدیدبا قبایل ابدالی(غلزایی ودرانی) وقرار گرفتن سران آنها درخدمت حکام صفوی ایران وکورگانی هند، نتوانست ساحه نفوذ خودرا گسترش دهد وعنوان "دولت قندهار" را کمایی کند، ودر دوام همچو حالتی باحمله سنگین نادر افشار درسال1738 ساقط گردید.
درسال1735/1148 نادرافشارخراسانی فرزند امام قلی سلطنت ایران رادر خراسان(مشهد) احراز نمود، وبساط اقتدار هوتکیان افغان را از ایران برچید، وحکمرانی ابدالیان بر هرات رابرانداخت. نادرشاه شهر "نادر آباد" درجنوب قندهاررا بناء نهاد وشهر قدیم قندهار راتصرف ومنهدم نمود. موصوف در سال1737/1150 مناطق شمالی خراسان راتاجنوب دریای آمو از بدخشان تابلخ ومیمنه به تصرف خود در آورد.([31] )
یتیم
Part 3 and last
اینکه جریده مشعل دموکراسی نوشته یکی ازاعضای رهبری افغان ملت رابه چاپ رسانید که درآن ادعا شده بود: که گویا "زبان دری رانادرافشار به زوربه مردم افغانستان تحمیل کرد."([32]) ازکم اطلاعی نویسنده مقاله گواهی میدهد. برعکس، برطبق شواهد تاریخی اززمان نادرافشاربود که شهر قندهاربه منطقه پشتون نشین مبدل گردید، وآن به ترتیبی بود که اهالی فارسی زبان قندهار(اعم ازهزاره، قزلباش وتاجیک) علی رغم تجانس های زبانی ومذهبی که بانادرافشار داشتند، دربرابرش مقاومت کردند. نادرپس ازاستیلابرقندهار، آنان راکوچ داد وپشتون هاراجانشین آنان ساخت...بخشی ازپشتون ها(قبیله الکوزایی به رهبری عبدالغنی خان خال یا (ماما) احمد شاه ابدالی)بانادرعلیه حاکمیت هوتکی همکاری کرد، نادردرازای خدمت عبدالغنی خان زمین های بسیاری رابه اوداد. علاوتاً نادر او را نایب الحکومه قندهارمقررنمود.
نادرشاه پس ازاشغال قندهارزمین های واحه قندهاررا-که تاجیکان درآن ساکن بودند- ملک دولت اعلان نمودوبین جنگ جویان افغانی (منظورابدالیان)که درسپاه اوخدمت میکردند، به عنوان تیول تقسیم نمود. تعدادزمینی که درسال 1738م. در قندهار از کشاورزان تاجیک ساکن آن دیارگرفته شدوبه جنگ جویان افغان واگذارگردید شش هزارقلبه بود.([33]) پس ازنادر، طبق اعتراف آقای انورالحق احدی، احمد شاه ابدالی اراضی قندهار رابین عشایر درانی تقسیم نمود ومالیات اراضی خشکابه رادرقندهار ونواحی مجاور آن برای درانی ها تخفیف داد، درحالیکه مالیات مذکوربرای دهقانان غیرپشتون افزودگردید ووظیفه جمع آوری آن را به خانان درانی سپرد و"شاه(نادر)افغان ها رامی فرستاد تادرهمه جا مبالغ شاه گفته راازمردم بگیرند. نادر آنان رابه هوس غنایم جنگی علیه مردم خودشان به کارمی گرفت، وآنان رابدین وسیله به شرکت درمبارزه به نفع خویش وامیداشت.
این امربه خانان موقع داد تا به تدریج املاک دهقانان غیرافغان راتملک کنند. این اشراف قبایل- باغارت مردم شمال غربی هندوستان وافغانستان وآسیای میانه- ثروتمند شدند.([34]) ودرامراداره مملکت نیزبه قبایل افغانی توجه گشت، بدین معنی که نادرشاه افشار، اشراف نظامی قبایل افغان رابه مقام حکومت ایالات نیزمنصوب میکرد؛([35]) ملک های که به قلمرو دولت درانی ها شامل می گردیدند عمدتاً به سه دسته تقسیم می گردیدند:
– به دسته اول ولایاتی شامل می شدند که مستقیماً ازطرف شاه به واسطه حاکمان اداره می شدند وشاه درین ولایات مطلق العنان بود وساکنان آن ازمردمان غیرافغان بودند وشامل ولایات ذیل بودند: قندهار، هرات، فراه، غزنی، کابل، بامیان، غوربند، بلخ، میمنه، جلال آباد، پشاور، دیره غازی خان، دیره اسماعیل خان، شکارپور، کشمیر، ملتان، لاهوروسرهند.
– دسته دوم شامل: خراسان، سیستان، بلوچستان، سند، بهاولپور وغیره که والیان ایشان احمدشاه را به صفت حاکم اعلی اعتراف می کردند واز طرف نایب الحکومه ها مستقلانه اداره می شدند. آنها یک مقدار انداز (مالیه) می دادند ودرهنگام لشکر کشی های شاه یک قطعه عسکر سوار راعزام می کردند.
– دسته سوم به ایالات قبایل افغان تعلق می گرفت که ازجانب خان های آنهااداره می گردیدند وقانون آنها عرف قبیلوی بود وبه حکومت مرکزی تبعیت شفاهی(زبانی) داشتند، اماکاملاً خودمختاربودند وازامورقبایل غیرافغان نیزسرپرستی می نمودند.([36]) عزیزالدین وکیلی فوفلزایی این صلاحیت سران قبایل افغان راتائید نموده و معافیت مالیه راشامل حال تمام افغان ها (پشتون ها) می داند.([37])
به عقیده مورخان، نادرافشار دارای سیاست منحصربه خویش بود "همیشه ضابطه ودستوراو چنین بود که درمیان هرایل وطایفه ای که همیشه بزرگ وصاحب اسم واعتبارمی بوده اند، درنظرهای بی وقع وبی قرب ومنزلت داشته، مردم بی پا وسر وبی نام ونشان رابه میان کار آورده شاخص ومعتبرسازد که همیشه بزرگی خودرا ازدولت او دانسته سرازربقه خدمت وفرمان برداری نه پیچد.([38])
با حق بساز وسرزکمندقضا مپیچ تدبیرکی موافق تقدیر آمده
درتاریخ سلطانی می خوانیم: "نادرشاه، خانی ایل ابدالی را به عبدالغنی خان الکوزی که مرد هوشیار واخلاص کیش بود، داد...واکثرروسای ابدالی رابروی بخشیده وسان دیده، به سرکرده گی اوملازم خودکرد، وعبدالغنی خان مذکور شش سال کامل درخدمت نادرشاه درکمال اخلاص شعاری بسر برد ودراکثرمحاربات جان فشانی هاکرده فتح به نام اوختم شد...چنانچه درداغستان قیام ضد نادرشاه افشاررا، همین ابدالیان بسرکردگی عبدالغنی خان خواباندند. و"خزینه ودفینه" سرخای خان لکزی داغستانی درسال1346 هـ ق به دست عبدالغنی خان افتاد وجمله رابغیر تعرض به خدمت نادرشاه رسانیده به تشریفات مناسب باجمعی ازاقربای خود سرفرازگردید.([39]) درادامه همین جانفشانی سرداران افغان به شاهنشاه ایران بود که ابدالیان سپاه "عثمانلو" راشکست داده وقیام برضد نادرشاه رادربغداد فرونشاندند. براثرهمین خدمات بود که ابدالیان قول وقرار نادررا درحمایت ازخویش دراستیلای قندهاربدست آوردند.
باین حال، پیدایش اولین حکومت فیودالی قبیلوی افغان ها با شکل گیری حکومت "ختک ها" درقرن شانزدهم به وقوع پیوسته است، که قلمرو اندکی داشت ونتوانست به مرکزیت سیاسی قبایل افغان مبدل شود. به قول ریسنردولت عمده فیودالی افغان ها(درانی ها)دوقرن بعدتر از "ختک ها" ویک دهه پس از "هوتکی ها"، در اواسط قرن هجدهم توسط احمد شاه درانی یکتن ازفرماندهان لشکرنادرشاه افشارخراسانی در1747 پدید آمد، وقلمرو حکومت خودرا نه تنهابه مناطق مسکونی افغان ها، بلکه به سرزمین های اقوام همسایه نیز گسترش داد.([40])
درمنابع تاریخی هرجا که نام "افغان" به ملاحظه میرسد، مراد پشتون هاست، هنوزدرمیان اقوام کشور، کلمه افغان به قوم پشتون افغانستان اطلاق می گردد، نه همه باشنده گان کشور. این موضوع راسده هاقبل پیش ازنام گذاری افغانستان، خوشحال خان ختک باصراحت بیان نموده است:
دافغان په ننگ می وتلله توره ننگیالی دزمانی خوشحال ختک یم
یتیم
مریض روانی، تفاله پرچمی و چوکره جهادی،
باز به گمانم که دارو های عصابت را متواتر نخوره ای، که کله ات را اینچنین به در دیوار میکوبی.
حوصله خواندن پیام های سریالی ترا که با دشنام دادن شروع و ختم میشوند، ندارم.
تمام نوشته های تو آدم بد زبان و بد اخلاق جزء توهین به کسانیکه نظریات فاشیستی و نژادپرستانه ای ترا تائید نمی کنند،
چیزی بیش نیست. تو بدبخت روز به روز دیوانه تر میشوی.
یتیم
نادرک اوغان!
من هرگز به کسی دشنام نداده ام ونمیدهم. زمانی که من میگویم اوغان ازنسل خر است این نظر من نیست بلکه نظریهء بزرگترین مردمشناسان ازجمله دانشمندان اوغان می باشد.
خر بودن اوغان ازخود علایم ونشانه های خاص خودرا دارد که جناب عالی وچمبرک از آن برخوردار می باشید.
اسفندیار خان ولی یکی ازین علایم را لجاجت ویکدنگی میداند که اوغان هرگز از نظریهء خود چه غلط ویا هم صیحیح تنازل نمیکند. این نشانه درعبارات ونظریات خودت بوضوح قابل رویت است.
مولوی بجلگیر مرحومی نیز درخطبه های میدانی اش گفته است که بعضی از قبایل افغان ریشهء خری دارند.
ازین هم اگر بگذریم افغان درزبان انگلیسی به سگ شکاری اطلاق میشود ازین ناحیه نیز میتوان گفت که تمام افتخارات افغانی به سگهای شکاری نیز میرسد. من هرگز ضد کدام تبار ویا قوم مشخص نیستم. من میخواهم که سگ نباشم ونام وهویت سگ بالای من اطلاق نگردد. اگر جناب عالی وهمفکران تان علاقه به سگ بودن دارید. میتوانید این طوق لعنت را به گردن خودتان بیندازید اما خواهش جدی من ازشما وهمفکران تان این است که دیگران را لطفا به سگ بودن تشویق نکنید. بر پدر هرکی اوغان است وبر افغان بودن خود افتخار میکند هزار بار لعنت.
با احترام
پرویز بهمن
یتیم
ما پشتونها ظلمهای زیادی کرده ایم. الله این روز ها را بر سرمان میآورد تا ببینیم ظلم خوب نیست. فرزندانمان را از یک طرف امیریکا میکشد و از طرف دیگر برادر پشتونمان. ما هنوز از ظلم کردن دست نکشیدیم و مردم غریب را تاراج میکنیم. سران ما با حماقت هایشان ما را پیش کل دنیا لوچ کردند و فسادشان رتبه اول را گرفت. کاسه به دست خیرات میخورند و نامشان را روشنفکر میگذارند. ظلم اگر کردید خداوند چنان روز هایی را سرتان بیاورد که مردگانتان در گورشان بلرزند.