ارغند آب ، سرکش و کف الو د سر به صخره ها کوبیده و از میان در ه های پر پیچ و خم و کوه های سر به فلک کشیده بدون وقفه و به گونه خستگی نا پذیر، مسیر دایمی خویش را همچنان می پیمود ... برای اهالی منطقه ، این رود خانه چه در هنگام بهار آنگاه که عصیان می نموده و رنگ عوض میکند ، عاصی و عاصی تر سر به صخره و سنگ ها می کوبد ، و چه در هنگام تابستان و پائیز که پاکیزه و پاکیزه تر گردیده و آرام - آرام به رقص و تنازی مسیر دایمی خویش را می پیمود ه ، در هر حالت همواره منبع خیر و برکت بوده است. هر گاه ، ارغند آب رو به ضعف رفته است ، وحشت ی برروح و روان اهالی منطقه مستولی گردیده است. ار غنداب؛ این منبع بی پایان خیر ، برکت؛ زیبایی، طراوت، سر سبزی....
ارغند آب است و حاشیه ان مملو از درخت های گوناگون! آخ خدای من، چه توت و زرد الو یی! ارغند آب است و حاصل دست رنج عظیمی از انسان های زحمت کش و خیر اندیش..
شعار هم چنین است : دیگران کاشتند و ما خوردیم ، ما میکاریم تا ، دیگران بخورند.. .
آن روز از میان انبوهی از درختان پر میوه، دو مرد از کنار رود ارغند آب به آهسته گی دور گردیده و از سینه کوهی سیاه و سر به فلک کشیده ، شروع به بالا رفتن نمودند .
از سرو وضع شان پیدا بود که گرمای هوا خسته شان کرده است.
هردو مرد، به هر اندازه یی که از سینه کوه واز میان انبوهی از تخته سنگ ها و صخره ها بالا و بالا تر میرفتند، در یا آرام و باوقار تر به مشاهده می رسید .
راه باریک و پیاده رو پر پیچ و خم از سینه کوه به بالا امتداد یافته بود. به هر اندازه که ان هر دو به بالا و بالاتر صعود مینمودند منظره پایین زیبا ، و زیبا تر جلوه می نمود .
مسیر تداوم پر پیچ و خم دریا به رنگ کبود، و درختان حاشیه ان تا دور دستها نمایان بود...
ان ها بعد از طی نمودن مسافت ی از راه ، بر سینه یی تخته سنگ بزرگی نشستند ، تا نفسی تازه بنمایند !
در ان پائین در پیچ و خم دره هوا گرم و تفدیده بود ، اما این جا بر عکس نسیم خنک و جان بخشی میوزید و سر و صورت ادمی را به نوازش میگرفت !
از ارتفاعات، مسیر عبور و حرکت ارغند آب به گونه یی شیار سربی رنگ با حاشیه سبز تا دور دست ها به مشاهده می رسید.. .
در آن حال هر دو مرد به یک چیز می اندیشیدند. به بیوه زیبا و جوانی که ساعات قبل وی را در میان یکی از این دره های سرسبز و دل نشین دیده بودند.
ان ها در هنگام عبور از ان جا ، جهت رفع خستگی و تشنه گی شان ، از پیر ه زنی چای خواسته بودند. پیر زن نیز که دیده بود ان ها مسافراند و غریبه، بر اساس رسم و فرهنگ مهمان نوازی منطقه، رضا کارانه هردو مردرا به خانه اش دعوت کرده بود. در ضمن صرف چای پیر زن از مقصد ان ها پر سیده بود . هر دو مرد با خنده جواب داده بودند :
ما دنبال زن میگردیم ، هوس داماد شدن به سر مان زده است.... بعد از خنده و شوخی و بذله گویی ها
بالاخره پیر ه زن به آنان گفته بود :
از طالع خوب تان در ده مان بیوه یی هست که به زیبا یی ماه میماند . شوهرش چند وقت پیش وفات شده است و....! وی با مهارت و تر دستی ، زمینه دیدن زن جوان را برای آن دو مرد مهیا کرده بود . بعد از آن که زن جوان مورد پسند مرد ها واقع گردیده بود، وی حتی راجع به این مسئله با خوانواده زن جوان صحبت های مقدماتی را به شکل خواستگاری انجام داده بود..
صحبت های مقدماتی خواستگاری هم که با رضایت طرفین به پایان رسیده بود ....!
بعد از مقداری رفع خستگی، مرد اول به رفیقش :
– احمد علی خان اگر او را برای من میگذاشتی، حقیقتاً که جوانی کرده بودی ها! قول میتوم ازی کرده مقبول تر اش را برایت پیدا خوهم کرد...!
احمد علی به رفیقش :
– قمبر بچیم من و تو که توافق کردیم !. و از همه مهمتر حالا پیر ه زن مرا داماد معرفی کرده ، و ما هم خواستگاری کرده ایم! حالا دیگر دیر شده است دوست ، خیلی دیر! گذشته از ان ، زن و دختر که کم نیست و من و تو هم که ماشاءالله کم مسلک ی نیستیم ، شکار کردن را هم که خوب بلد هستیم . دیدی که چقدر سریع پیرزن و همه گی شان را قانع ساختیم. از این کرده مقبول تر اش را من برایت پیدا میکنیم ...
هر دو مرد بعد از خنده مختصری سکوت نمودند .
احمد علی برای لحظه یی در فکر عمیقی فرو رفته بود. وی از طرف رفیقش دل نگرانی نداشت، بلکه نگرانی وی از این بود که در خانه ، زن جوان اش را چگونه برای انجام این کار ، متقاعد بنماید .تا وی به ازدواج دوم احمد علی تن در دهد ..
قمبر که با زیره کی تمام فکر رفیقش را خوانده بود، با شیطنت خاص صورت اش را روبروی رفیقش قرار داده و با شوخ طبعی گفت :
– احمد علی بچیم ! باز چی غم گرفتی؟ تازه داماد ! ها ..ها....ها ......
احمد علی :
– خانه ، خانه را چگونه قناعت بدهم ها؟!
قمبر سنگی کوچکی را گرفته و با قدرت تمام ان را تا به دور دست ها پرتاب نموده، و بعد دوباره پهلوی رفیقش نیم خیز مینیشیند:
– بچیم ! این که برای من و خودت به ساده گی اب خوردن میماند . موضوع مرگ و میر طفل هایت را در میان بگزار. جدی همر ایش صحبت کن . بترسانش. خودش با فرق میدود برای تدارک عروسی ات، بترسانش ها .. گذشته از ان به زن طایفه نباید ان قدر فرصت داد تا در امور ما مرد ها دخالت نماید! تو ما اشالله مرد هستی و لنگوته به سر ت بسته میکنی ها ...
هر دو رفیق ، نزدیکی های غروب ، به منطقه خودشان رسیدند . جای که ان ها زنده گی مینمودند ، نسبتا هموار بود ، این جا از دریا ارغند آب و دره ها ی پیچ اندر پیچ اش، و از انبوهی از درختان تنگ به هم چسپیده خبری درکار نبود ..
ان شب احمد علی با مادرش خلوت نموده و تا نا وقت های شب راجع به موضوعی صحبت نمودند. در نهایت ، هر دو راضی از صحبت ها در بستر های شان رفتند .
وقتی احمد علی در بستر اش رفت ، دید همسرش هنوز نه خوابیده است .
ان ها ، چند سالی شده بود که، باهم ازدواج کرده بودند . اما از قضا بد روز گار فرزندان نرینه این زوج بعد از تولد ، در جریان یکی دو سال اول همه گی شان مرده بودند. دوستان و اقارب بار ها به احمد علی توصیه کرده بودند که اگر وی دوباره ازدواج بنماید ، فرزندانش زنده خواهد ماند...
مناطق هزاره نشین افغانستان ، تابستان شبهای زیبایی دارد ! اکثرا فامیل ها و به خصوص زوج های جوان ، تمام ایام تابستان ، شب هایش را در پشت بام ها و یا در صفه یی پیشروی خانه در فضای باز ، میخوابند !
هوای دل انگیز کوهستانی، آسمان پر ستاره ، راه کهکشان شیری روشن و گاهی خرامیدن مهتاب همرا با صدای پی گیر جیرجیر ک ها ، منظره دل انگیز و عاشقانه یی شبهای ان دیار است....
احمد علی پهلوی زنش در بستر دراز میکشد. زن و شوهر هر دو خاموشانه ، لحظاتی به آسمان و ستاره ها خیره میشوند. گویی هریک در پی تقدیر خویش به اندرون خیلی بیشمار ی از ستاره ها به غواصی میپردازند... تا این که احمد علی سکوت موجود را در هم شکسته و میگوید:
– شفیقه جان میخواهم یک موضوع مهم و حیاتی را با تو در میان بگذارم . امیدوارم تا هم خودت را و هم مرا درک کنی !
شفیقه با صدای نرم و زنانه به شوهرش :
- احمد جان بگو ! چی میخواهی...؟ و بعد با خنده شوهرش را بغل نموده و آهسته در گوشش زمزمه میکوند :
– نی که میخواهی زن بگیری ؟!
احمد علی غمگینانه و جدی به صحبت هایش ادامه میدهد:
– ببین، تا حالا چند تا از طفل های مارا خدا از ما گرفته است ! اگر وضعیت همین طوری ادامه پیدا کند چی؟ شفیقه !
شفیقه در یک لحظه تمام رگ رگ وجود اش به آتش کشیده میشود . یاد چندین طفل و نوزاد مرده و به خاک سپردن آنان، مغز مغز استخوان هایش را به فریاد وا میدارد و... در مقابل این درد میخواست فریاد بزند ، صورت اش را چنگ بکشد و.... اما با هوشیاری کامل ، دریای طوفانی درون اش را آرام نموده و به شوهرش میگوید :
– خدا مهربان است ! یاد ته که آقا سید « مهاجرین » گفت که بعد از این دعا و تعویذ انشاالله که بچه ها زنده میمانند...
احمد علی در حال که زنش را به نوازش گرفته است میگوید :
– شفیقه جان! همه دوستان میگویند که ، اگر تو اجازه بدهی و من دوباره زن بگیرم ، ان وقت بچه ها زنده میمانند . حتی پدرت....درد و اندوه سخت تلخ و کشنده تمام رگ رگ وجود شفیقه را به آتش میگیرد. او کم کم به مرگ طفلانش خو گرفته و دیگر ان را فراموش کرده و به تعویض و دعا آقا سید امید دوخته بود... بی اختیار اشک از چشمانش سرازیر گردید ، خدای من چی اشک تلخ و جانسوزی....
احمد علی در ان تاریکی های شب یا اشک های شفیقه را ندید ، ویا هم اینکه ، نه خواست تا ان را ببیند !
صورت اش را بر گرداند و ، وا نمود کرد تا میخواهد بخوابد ....
فردای ان روز ، مثل هر روز دیگر کار و زنده گی روزانه به درون ده آغاز گردید . کار شاق، اما بی حاصل. گو یی هیچ چیزی جدیدی اتفاق نیافتاده است.
اما برای شفیقه زنده گی مثل گذشته آرام و بدون دغدغه خاطر نبود . درد و تشویش ی توام با نا امیدی روح و روان وی را همچون موریانه یی به خوردن گرفته بود ..
زن قمبر رفیق احمد علی، که عمه شفیقه خانم بود و هر گاه در تنگنا ها یش شفیقه همچون مونس مطمئن به وی مراجعه مینمود . ان روز نیز شفیقه منتظر فرصت مناسب بود تا نزد عمه اش برود و مقداری بر زخم های قلبش مرهم بگذارد.
روز با تمام طولانی بودنش بلاخره به پایان خویش نزدیک میگردید. نزدیک های غروب بعد از فراغت از کار های جمع آ وری محصولات در مزرعه ، فرصت ی برای شفیقه خانم مساعد گردید تا به عمه اش سری بزند ...
شفیقه در زمان کوده کی مادرش را از دست داده بود . همین عمه برای وی همواره حکم مادر را داشته بوده است. یعنی وی را بزرگ کرده است. لذا آن روز به مجرد دیدن وی شفیقه سر را بر سینه اش گذاشته و تلخ گریست ! عمه که از شوهرش قمبر همه چیز را میدانست ، شفیقه را در بغل گرفته و به نوازش اش میپردازد..
ان هر دو مدت طولانی را باهم صحبت نمودند .... بعد از صحبت ها ، شفیقه به ظاهر ارام و خونسرد به طرف خانه اش برگشت. عمه به وی گفته بود :
– مقاومت و لجاجت بی فایده هست، جان عمه! احمد علی و مادرش تصمیم خودرا گرفته اند .. مخالفت تو معنی ندارد و هیچ دردی را در مان نمی کند، بلکه به ضرر خودت تمام میشود ! تو با تمام این تلخی ها باز هم بخند . زنده گی ما زن ها همین است .... در غیر ان طلاق خواهی شد ! ادم بمیرد بهتر است تا لکه و ننگ طلاق را به خانه پدر با خود ببرد ..
شفیقه که ایام کوده کی اش را در یتیمی در خانه پدر گذرانیده بود، خاطرات تلخی از ان جا در زهن داشت. بر همین اساس راه بازگشت و طلاق را کاملا برایش مسدود و بدور از واقعیت میدید...
بعد از گذشت چند ماهی از این موضوع ، احمد علی زن دوم اش را در حالیکه چندماهه حامله بود ، عروسی نموده و به خانه اش آورد .
شفیقه با تمام وجود این تلخی و شکست را تحمل نموده و به ظاهر کاملا موافق و خوشحال به نظر می رسید ، در حالیکه به اندرون اش طوفانی از درد و نفرت نسبت به مسایل و اتفاقات موج میزد...
وی با توجه به نفرت و کینه عمیق نسبت به تازه عروس، باز هم توجه و محبت خاص نسبت به وی از خود نشان میداد ! این که زن دوم احمد علی حامله بود نیز برای شفیقه کاملا درد آور بود ! اما نظر به هوشیاری و توصیه های عمه اش این مسایل را هرگز به رخ اش نمی آورد ، خوش شاداب و سرحال مینمود ، گویی چیزی مهمی اتفاق نیفتاده است ! بخصوص بعد از چند ماهی وی نیز احساس نمود که حامله است ...
در یکی از روز های پائیز زن دوم احمد علی را که اسمش زیبا بود درد وضع حمل فرا گرفت .. خبر به سرعت بدرون ده پیچید و زنان مسن و باتجربه ده، برای کمک به زائو در خانه احمد علی جمع شدند..
زیبا از درد در خود می پیچید . در میان ناله ها، ریه هایش را از هوا پر نموده و با تمام قدرت فریاد میزد : « یازهرا...»
زنان مسن ده هر یک بر اساس تجارب، و به گونه سنتی میخواستند تا در امر تولد نوزاد به زائو کمک بنمایند....در میان ناله، فریاد، و گریه های زیبا، طفل وی که پسری بود به دنیا آمد .... آری! بدین گونه من متولد شدم.....
ادامه دارد....
یتیم
قسمت اول
Poems for the Hazara
The Anthology of 125 Internationally Recognized Poets From 68 Countries Dedicated to the Hazara.
Order Now
نظرات
25 دیدگاهیتیم
یک جرقه ای از انسانیت که در مغز بیمارروانی - تفاله پرچمی- چوکره جهادی دوباره خاموش شد:
چهار شنبه 12 جون 2013, بوسيلهى پرویز "بهمن"
".... بناء هیچ تبار وهیچ نژادی را درجهان نمیتوان یافت که همهء آنها درمجموع، خوب ویا خراب باشند همه مسلمان ویا کافر باشند
درهرقوم ونژاد وتبار، انسانهای خوب وبد، کافر ومسلمان، عالم وجاهل شریف وشرارت پیشه، ظالم ومظلوم، حاکم ومحکوم یافت میشود.
هیچ قوم وهیچ تباری در دنیا وجود ندارد که خوب وراستگو وراستکردار وشجاع وایثار گر باشد.
چنانچه که هیچ قوم وهیچ تباری در دنیا وجود ندارد که سراسر پست وذلیل ودروغگو وخاین وجبون باشد.
چنین قضاوت های کلی، دربارهء ملل واقوام جهان ناشی از یک ذهنیت بیمار ومالیخولیایی است که همهء انسانها را از آئینهء یک شخص معین می بیند.
بناء پشتونها نیز ازین قاعده مستثنی نیستند،. ما، پشتونهای مسلمان ومومن داریم، پشتونهای کمونیست واتائیست هم داریم، پشتونهای شیعه نیز داریم، پشتونهای هنرمندورقاصه هم داریم".
پرویز "بهمن"
یتیم
نادرک اوغان!
هیچگاهی هیچ جرقهء انسانیت درمغز من خاموش نگردیده نمیگردد. آنچه را که روایت کرده ایی حالا نیز بدان باور دارم ولی مشکل این است که خودت را تثبیت کن که خودت ازکدام نوع افغان هستی؟ ازجنس آنهایی استی که تا مغز استخوان تشریف دارد ویا ازجنس انسانهای که انسانیت را مقدم بر افغانیت میداند؟ تا جاییکه من ازعبارات ونظریات مالیخولیایی ات ملاحظه میکنم تو وچمبرک هردو ازیک چشمهء گندیده آب میخورید وآبشخور فکری همهء تان یکی است.
چرا این جرقهء انسانیت درمغز بیمار تو روشن نمی شود وبرهرچه خرافات وافغانیت است لعنت نمی فرستی؟ افغانی که هم از غیرت وشجاعت وخارجی ستیزی می لافد وهم وطن وناموس وطن را دو دسته به خارجی ها تقدیم میکند. هم از ظلم وجفای پاکستان می نالد وهم به امر ودستور مقامات نظامی واستخباراتی پاکستان هموطنان غیر پشتون خودرا قتل عام میکند. آیا این موضوعات به نظر تو شوخی معلوم میشوند ؟
یتیم
تو بیمار روانی با همان مِتود های ک. جی. بی که در دوران چوچه سگ روسی کارمل وطنفروش آموخته ای،
از هیچ نوع اتهام بستن بر کسانی که مخالف نظریات فاشیستی تو اند، دریغ نمی کنی.
مباحثه با تو بیمارروانی - تفاله پرچمی- چوکره جهادی مانند شاشیدن در ریگزار است.
یتیم
یکی از علمای بزرگ خر و اسان زمین بهمن و بولانی چنین مینویسد " این چمبرک بداخلاق که هم مخاطب خودرا توهین میکند وهم ازطرف مقابل خواهان ادامهء بحث وگفتگو با اسناد ومدارک تاریخی است موجود عجیبی است. من نمیخواستم که درین بحث خودم را با این بداخلاق قبیلوی شریک بسازم "
این احمق روانی بهمن از طرف دهن بحث را به ما بس کرده است ، به استلاح قٌر گفته است ، ولی از راه مقعد شریفش شروع کرده چیزهای ضد و نقیضیکه فکر نکنم غیر از خودش حتی میستر بولانی هم انرا خوانده باشه ... مشت نمونه خروار یک چند گپهای احمقانه و ضد و نقیضش بری تان میارم که حتی شاید، خر هم به ان خنده کرده باشه ....
اقای خر بی دم چنین میفرماید " در دایره المعارف شوروی چنین می خوانیم : هزاره خلق ترک زبانی که بعد از حمله ی هون ها که در قرن چهارم میلادی صورت گرفت ، به .جود آمد و در دشت های سواحل غربی دریای خزر به زندگی کوچیگری مشغول شدند. هو چنان"هزاره خلق باستانی که در قرن هفتم تا دهم دولتی را تشکیل دادند که وسعت آن از بخشهای زیرین ولگا تا قفقاز و ساحل شمالی بحره یسیاه را در بر میگرفت" در لغت و فرهنگ المنجد هزاره این طور آمده است :"هزاره ناحیه ای است در پاکستان شرقی نزدیک بخش هیمالیای غربی بین کشمیر و هند..."در دایره المعارف بریتانیکا ذیل کلمه ی هزاره می نویسد "هزاره ها در بخش کوهستانی به نام هزاره جات در جنوب سلسله ی هندوکش و در منطقه ی غرب انار دره(گندره) در سرحد ایران زندگی می کنند" در دایره المعارف آمریکانا، تحت نام افغانستان توضیحاتی درباره ی مردم و نام هزاره داده شده است، بدین شرح"
حالی دوستان کابل فریس قضاوت کنه ، میستر بولانی به کلی این را رد میکنه ، که هزاره ها ترک استن، به این پافشاری داره ، که هزاره ها از نژاد فارس میباشه ، در این جا تصادم بزرگ در بین بولانی و بهمن بی دم ، به نظر میرسه ، ولی با این همه مخالفت نظر ها اقای بولانی از بهمن بی عقل تشکری میکنه ، و نظریاتش عالمانه و برجا و مناسب میدانه... این هم شد قصه ی هم خواب و هم تعبیر ، هم رد میکنه و در عین حال از نظریات همدیگر استقبال هم میکنه .... یعنی همو گپ است که تو مرا خان صاحب بگو من ترا خان صاحب میگم ههههههههههههه
اینجا یک گپ احمقانه که خر هم خندیش میگیره به این نظریه عالمانه و مفکوره لپوجپی بخوانین که چی میگه :
" مرحوم وحیدی فولادیان می گوید: هزاره ها به این جهت به این نام مسمی شده اند که از هزاره جات هزار چشمه خوشگوتر بیرون می آید و قبل از اسلام به جای آن هزار مسجد و هزار منبر ساخته شده است : برخی گویند و جه تسمیه هزاره به این خاطر است که سرزمینشان دارای هزار نهر و رود و هزار دره و هزار کوه مرتفع می باشد". (یزدانی حسین علی ، پژوهشی در تاریخ هزاره ها،ج1،ص 146)
"""" قبل از اسلام به جای آن هزار مسجد و هزار منبر ساخته شده است """" بهمن احمق !!! قبل از اسلام اونجا منبر و مسجد چی میکرد؟؟ ایا دیوانه نشده ای ... راستش وخت ندارم که کل پیام های عالمانه و مستندش بخوانم ، ولی مطمئن استم که در هر گپش یک جمله احمقانه و خنده اور موجود است ... خواننده ها بخاطر ساعت تیری هم میتانه بخوانه ...
یتیم
جمپرک بر پدر آبی تو لعنت با این خزعبیات و... تو کی ادم خاد شدی؟؟؟؟