چندی بعد سالگرد کشته شدن احمد شاه مسعود می رسد و نویسندگان شورای نظار خرمنی از دروغ وتحسین مبالغه آمیز را به خورد رسانه ها می دهند. به یقین می توان گفت، یکی از دروغهای شاخدار عصر ما اینستکه می گویند: احمدشاه مسعود قهرمان ملی است. به استثنای چند ولایت که جمعیت اسلامی در سه دهۀ گذشته در آنجا نفوذ نظامی داشته و مخالفانش را تصفیه نموده است، در بیشتر از بیست ولایت دیگر افغانستان، مسعود نه تنها قهرمان نیست و بلکه یک جنایتکار منفور شناخته میشود.
در سالهای حضور شوروی در افغانستان موقعیت استراژیک ویا به تعبیر درست تر، سر راه قرار گرفتن پنجشیر، توجۀ رسانه های غربی را به سوی مسعود جلب نمود. پنجشیر بر سر راه کابل - شمال واقع بود و آنچه اهمیت آنرا دو چند می ساخت فاصله نزدیک پنجشیر با میدان هوایی بگرام بود. غربی ها به تابعیت از برادر بزرگ شان_ امریکا آمدن روسها به افغانستان را فرصت طلایی برای انتقام ویتنام از شوروی می دانستند. تندروی و نادانی خلق وپرچم قشر سنتی و بیسواد جامعه را بیشتر از همه رنجانده بود. خیزش و مقاومتها سخت، اما کوچک افغانها ماموران استخباراتی امریکا و تعدادی از اعضای انتقام جو و ضد شوروی کنگرس امریکا را تا حد زیادی خوشبین و امیدوار ساخته بود. از همین رو، امریکا از طریق عربستان سعودی و پاکستان بر آتش جنگ افغانستان نفت و دالر می پاشید، روسها با قساوت کامل سرکوب می نمودند، و کل رسانه های غربی بر آن درامه خونین کف می زدند. جنگ جاهلانه ای که ما آنرا جهاد می خواندیم و شرکت کنندگان آنرا مجاهد صدا می کردیم. روزهای را به یاد آورید که مجاهدین، مثل طالبان، مکتب ها را به آتش می کشیدند، پلها را تخریب می نمودند، پایه های برق را منفجر می ساختند و در قریه های که تسلط داشتند سنگسار و اعدام می نمودند. دگروال یوسف، ریس سازمان استخباراتی پاکستان، در کتاب "تلک خرس"، اظهار تاسف میکند از اینکه هیچ قوماندان جهادی نتوانست تونل سالنگ را انفجار دهد. او می گوید هرکسی که می توانست این کار را بکند در تاریخ به عنوان یک قهرمان جاودانه می شد، زیرا توانسته بود راه اکمالاتی روسها را برای مدت طولانی ببندد. و مسعود در چنین روزگاری محبوب رسانه های غربی و مشهور به "شیر پنجشیر" میشود.
پس از ساخت وباخت نژادپرست های پرچم، و به ویژه جنرال نبی عظیمی با مسعود، بیشتر از نصف کابل به دست ملیشه های شورای نظار می افتد و در کمتر از بیست و چهار ساعت ادارت دولتی، بانکها، مکاتب، ترانسپورت دولتی وکل میراث هفتادساله دولتداری افغانستان غارت میشود. وحتی ملی بس های "تا تا"ی کابل نیز به پنجشیر برده میشوند. البته ملیشه های شورای نظار در اثر مقاومت داکترها و به دلیل حضور مریضها در بستر، قادر نمیشوند تا شفاخانه ها را نیز تاراج نمایند. غارت کابل توسط مجاهدین، و مخصوصا ملیشه های شورای نظار که اکثر مراکز عمده دولتی را اشغال نموده بودند، بزرگترین چپاول تاریخ افغانستان است. البته کابل در سده معاصر دوبار دیگر، یکبار توسط بچه سقو و بار دیگر توسط منگلی های لشکر نادرخان نیز مورد غارت قرار گرفته بود. اما کابلِ که شورای نظار به سرکردگی احمدشاه مسعود آنرا غارت نمود محصول هفتاد سال ساخت وساز و تلاش جمعی سیاستمداران، نهادهای تحصیلی، مدنی، هنری و تجاری بود که در دوره های شاهی، جمهوری و دولت کمونیستی ساخته شده بود. ولاکن، احمدشاه مسعود تنها به غارت کابل بسنده نمی کند. پس از چپاول، احمدشاه مسعود به فکر تصفیه کامل کابل از گروه ها و نژاد های مختلف برآمد و در نبرد که مهمترین عامل آن او بود، اکثریت پایتخت افغانستان کاملا ویران شد، و حداقل، شصد هزار کابلی کشته، چندین برابر آن معلول و معیوب، و از مجموع حدواد سه ملیون شهروند کابلی دو ملیون آنان مهاجر شدند. وبدینسان یکی از شهرهای کهن منطقه تخریب و مدنیت کابلی نابود شد.
امروز، کابل بار دیگر جان گرفته و چهار میلیون نفر در آن زندگی می کند. اما چگونه می توان آنرا با کابل متمدن ماقبل مجاهدین مقایسه نمود که طبقه بالای آنرا مافیای کرزی و رهبران جنایتکار جهادی، و طبقه متوسط آنرا قوماندانهای شورای نظار و گروه های همسو با آن تشکیل می دهد؟ کابل که اکثر مالکیت آن در دست مافیای کرزی، قسیم فهیم، عبدالرسول سیاف، برهان الدین ربانی و کریم خلیلی است بیشتر از آنکه یک شهر قانونمند و متمدن باشد، بازار مافیای تریاک و زمین است.
مقاومت مسعود در مقابل طالبان تحسین بسیاری را بر انگیخت و تا حدی بر سبعیت های او در کابل سایه افگند. اما اگر بار دیگر روزهای جنگ جبهه متحد و طالبان را به یاد آوریم، می بینیم که مسعود تا آخرین دم چگونه خودخواهانه و پیمان شکنانه عمل نموده است. در روزهای که طالبان از قندوز بر مزار حمله نموده بود، مسعود در تخار، آنسوی جبهه قندوز، آرام و ساکت می نشیند تا طالبان حزب وحدت و جنبش ملی را کاملا شکست دهد و بدینسان تنها یک قهرمان در مقابل طالبان بماند.
امروز پیمانی میان جنایتکاران جهادی امضا شده است که بر حسب آن رهبران مقتول همدیگر را قهرمان می خوانند وبجای نقد به ستایش همدیگر می پردازند. و بازار گرم جارچی های مسعود از همین پیمان مافیای پر رونق است. البته، برخی قهرمان سازی شورای نظار را نوعی واکنش در مقابل فاشیزم جنوب می داند. هیچ کسی منکر فاشیزم جنوب نیست، اما آیا رفتن به راه فاشیزم خود فاشیزم ساز نیست؟ امروز کمتر کسی در مقابل تمامیت خواهی ده سال گذشته شورای نظار، و تجاوز شورای نظار به موقعیت ها و فرصتهای سیاسی اقوام دیگر جدی سخن می گوید.
بهرحال، احمدشاه مسعود قهرمان ملی نیست، احمدشاه مسعود قهرمان اقوام محروم افغانستان نیز نیست، زیرا او در حیطه قدرت خود بی رحمانه تر از عبدالرحمان هزاره ها و ازبکها راقتلعام نموده است، احمدشاه مسعود قهرمان ملیت تاجیک نیز نیست. احمدشاه مسعود قهرمان شورای نظار و نیمچه روشنفکران به شدت نژادپرست است. اگر بازهم اصرار می کنید که مسعود قهرمان ملی است، ما به ناچار او را "قهرمان ُملی" می خوانیم.
نظرات
72 دیدگاهاحمدشاه مسعود قهرمان ملی و یا جنایتکار پرآوازه؟
آقای عمر سلام
متاسفانه یک روشنفکر تاجیک پیدا نشد که ویدیوی ذیل را تماشا کند و بگوید که احمد شاه مسعود این جنایتکار پر آوازه واقعا ً که یک نامرد بود که با این دیده درایی دوستم و مزاری را مزدور دیگران میگوید در حالیکه خودش از جوانی در خدمت پنجابی ها پاکستان و بعداً در خدمت روسها بود.
http://www.youtube.com/watch?v=bksX.. .
من با آنهم امیدوارم یک روشنفکر تاجیک پیدا شده و بگوید که آنچه خانم مسعود پری گل در کتاب خویش نوشته نشاندهنده بربریت و انحراف اخلاقی مسعود بود.
احمدشاه مسعود قهرمان ملی و یا جنایتکار پرآوازه؟
اگر ویدیو را در بالا نمیتواننید مشاهده کنید لینک ذیل را باز کنید:
توسطPashtoonKhan
احمدشاه مسعود قهرمان ملی و یا جنایتکار پرآوازه؟
نظر کسی برای ما اهمیت دارند که از امین سر زمین باشد نه نظر فاشیستان قبیله که دزد هویت زبان و تاریخ وفرهنگ ما است
!!!بگذار یک چیزیرا برایتان درست تعریف کنیم که شهید احمدشاه مسعود قهرمان ملی ملت کاشتن و آرمان پا ک او راه ما فرزندانش برآورده
میکنم http://www.youtube.com/watch?v=et6uiRr0ehEقبیلههای پشتون به چهار گروه اصلی سربان، بتان، غرغوشت و کرلان تقسیم میشوند.
در زبان پشتو خِیل به معنی ایل ( و احتمالاً همان واژه خیل ) و زَی به معنی «زاده» است.
آخونزاده
آکاخل
ابراهیمخیل
احمدزی
اچکزی
ادوخیل
ارکزی
اروکزَی
استانکزَی
اسحقزَی
افریدی
اکبرزی
الکوزی
امرخیل
امینزی
اوریاخیل
اوان
بابورخیل
بارکزای
بازی
بنگش
بوندچتنا
بهادرزی
بهیتانی
پودی
پوپلزَی
پیاروخیل
تبیوال
تنولی
تارینها
ترکانی
ترهکی
جبارخیل
جهانگیری
حکیمزَی
ختک
خروتی
خلیلها
چمکنی
داودزَی
درانی
درپهخیل
دفتانی
دلازک
دوستیخیل
دولتزَی
زدران (پشتو: ځدران)
زازَی (پشتو: ځاځی )
سالارزَی
سپای
سلیمانخیل
سواتی
سوری
سومیزکیکوی
شتک
شملزی
شلمانی
شهبازخیل
شیرانی
شیرزَی
شینواری
صافی
عثمانخیل
علیزی
عمرخیل
عمرزَی
غلزَی/غلجی
فیروزخیل
کاکَر
کتوازی
کریمزَی
کاکهزَی
کوندی
گادون/جادون
گندهپور
گیگیانی
لودی
محبت
محمدزَی
مروت
مشوانی
ملاگوری
مانگل
موسیزَی
موسیخیل
مومند
مهسود
مهمند
میاخیل
میرزاخیل
ناصری
نایب خیل
نورزَی
نهانی
نیازی
ور
وردک
وزیری
یوسفزَی
احمدشاه مسعود قهرمان ملی و یا جنایتکار پرآوازه؟
در ده سال اخير تا جايي که به ذهنم مي رسد، مفهوم سه نکته را به خوبي دريافته ام: يکي "نشهي قدرت"، ديگري "واقع بيني" و سومي "ضايعهي جبران ناپذير" در محاوره هاي روزمره و در نوشته هاي متداول بارها به اين نکات برمي خوريم، ولي استعمال اين کلمات چيزيست و درک معاني آنها چيز ديگري.
بسيار اوقات به دلیل کثرت استعمال کلمات، انسان چنان به کلمات عادت مي گيرد که حساسيت خود را از دست مي دهد و به معناي واقعي کلمات دقت نمي کند.
در اين جا توجه ما فقط روي کلمهي "واقع بيني" است که روزانه بارها آن را مي شنويم و هر يکي را به واقع بين و غير واقع بين توصیف می کنیم، ولي براي شخصيت هاي بزرگي همچون مسعود واقع بيني يک امر بسيار مهم است، و ميزان موفقيت آنان به اين مسئله بستگي دارد. براي اينکه اين موضوع را بشکافيم، به يک خاطره اشاره مي کنم.
در اواخر برج ارديبهشت 1376 طالبان در اثر تباني با ژنرال عبدالملک به ولايات شمال کشور مستولي شدند و گليم پر زرق و برق ژنرال عبدالرشيد دوستم را برچيدند. شهر مهم مزارشريف به دست طالبان افتاد و طالبان و همدستان عرب و پاکستاني آن گروه وارد شمال کشور شدند. در ظرف ده روز ده ولايت شمال و شمال شرق به اشغال طالبان درآمد، در برخي نقاط ولايت بدخشان پرچم سفيد به نشانه طرفداري از طالبان برافراشته شد و تنها درهي پنجشير بود که مقاومت مي کرد که از پنج جهت مورد حملهي طالبان قرار داشت و اندراب در آشفتگي به سر مي برد.
پاکستان طالبان را بعد از اين پيشرفت به رسميت شناخت و به طور رسمي پشتيباني خود را از آنها اعلام نمود. گوهر ايوب خان وزير خارجهي آن وقت پاکستان اعلام داشت که به زودي استاد رباني، ژنرال دوستم و احمد شاه مسعود به وسيلهي طالبان دستگير خواهند شد.
استاد برهان الدين رباني رييس دولت افغانستان با عجله از تالقان خارج شد و به تاجیکستان پناه برد؛ استاد سياف که در کندز به سر مي برد، و در محاصره واقع شده بود نيز، با زحمت فراوان راهي تاجیکستان گرديد. ژنرال دوستم پيشتر از ديگران با همکاران نزديکش به ازبکستان و از آنجا به ترکيه رفته بود. سيد منصور نادري رهبر فرقهي اسماعيليه به وسیله يک هليکوپتر به ازبکستان فرار نمود. استاد عبدالکريم خليلي رهبر حزب وحدت اسلامي در باميان باقي مانده و يک فروند هليکوپتر در آنجا آماده بود، تا به وسیله آن به خارج انتقال داده شود.
در چنين وضعيتي در پنجشير- درمرکز مقاومت- چه مي گذشت؟ راه هاي پنجشير از مدتها قبل توسط طالبان قطع شده بود و نرخ گندم به سيصد هزار افغاني صعود کرده بود، چندين هزار مجاهد از پروان، کاپيسا و شمال کابل در پنجشير به سر مي بردند. در پنجشير اکثر خانواده ها نان نداشتند، از توت و تلخان استفاده مي کردند و ميزان گرسنگي به حدي بود که چند نفر در بيمارستان چهل بستر "رخه"ي پنجشير به علت گرسنگي چند روزه جان باختند.
براي مجاهدين توسط دو فروند هليکوپتر از تالقان نان پخته به پنجشير انتقال مي يافت و اگر آسمان ابرآلود بود، اين کار هم صورت نمي گرفت. در خزانهي مسعود بيش از چند لک افغاني چيزي نمانده بود؛ چند هفته پيش از آن احمد شاه مسعود مي خواست براي پيدا کردن مبالغي اتومبیل های سواري اش را در مزار شريف به فروش رساند و در جمع کثيري از علما و فرماندهان که همه به فروش آن رأي دادند، صاحب اين قلم به دلايل مختلف با اين کار مخالفت شديد نمود که آن مطالب همين حالا در کتاب جلسات درج است و در نتيجه از فروش آنها جلوگيري به عمل آمد.
در چنين وضعيتي طبيعي است که روحيهي مردم تا چه حد پايين مي آيد، همه روزه همراه با همکاران خويش که در رأس ما مهندس محمد اسحاق قرار داشت به وسیله يک جيپ به دفتر مي رفتيم، مردم نگران ديده مي شدند و دست ها به عنوان سلام به سختي بالا مي شد. مهندس محمد اسحاق که در مقاومتش در برابر حوادث انگشت نما ست و به شعر هم چندان رغبت ندارد، در مسير راه اين بيت حافظ را زمزمه مي کرد: ادامه دارد...
احمدشاه مسعود قهرمان ملی و یا جنایتکار پرآوازه؟
شب تاريک و بيم موج و گردابي چنين هايل
کـجا دانـنـد حـال مـا سـبکساران ساحل ها
آن روز قرار بود، سرمقالهاي براي هفته نامهي پيام مجاهد بنويسم، خدا مي داند، چقدر در کنار درياي پارنده قدم زدم، تا سوژهاي بيابم، اما گويي در آن روز همه سوژه ها مرده بودند.
در جوار منزل سادهي احمد شاه مسعود نظم و ترتيب محافظين برهم خورده بود و تنها يک هليکوپتر در پايين منزل ايستاده بود که آن هم براي يک پرواز سوخت داشت، از دو اتاق فرماندهي مسعود، در يکي مخابره جابجا بود و در ديگري شب چهارم خرداد 1376 جلسهاي مشتمل از سران جبههي پنجشير تحت رياست احمد شاه مسعود تشکيل گرديد.
در هر چند دقيقه خبر تسليم يک ولسوالي( شهرستان) و يا يک منطقه از طريق مخابرات به گوش مي رسيد، طالبان راه سالنگ را شکافتند و قواي شان از دو طريق با هم وصل گرديد. ملاعبيدالله وزير دفاع طالبان از طريق مخابرات پشت سر هم به مسعود پيام مي فرستاد که بايد تسليم شود. و يکي از فرماندهان مشهور مجاهدين در سالنگ نيز که تسليم طالبان شده بود، به وسیله مخابره از مسعود مي خواست، تا تسليم شود و مي گفت: مقاومت بيهوده است چون پيشرفت سريع طالبان کشورهاي آسياي ميانه را وحشت زده کرده بود، آنها در صدد تأمين روابط با طالبان افتاده بودند، استاد رباني از تاجيکستان به وسیله تلفن به مسعود اطلاع داد که سياست در اينجا تغيير کرده و ديگر آمادهي همکاري نيستند، بايد در فکر نجات جان خود باشيد. بدين معني که بايد فرار نماييد، مسعود خليلي سفير افغانستان در دهلي، احمد ولي مسعود برادر احمد شاه مسعود در لندن و جمعي ديگر پيام هاي مشابهي مي فرستادند و به احمد شاه مسعود تأکيد مي داشتند که مقاومت بيهوده است و بايد کشور را ترک بگويد .
افراد ارتباطي با رياست استخبارات روابط خود را با اين اداره قطع کرده بودند و رياست استخبارات طرحي را ترتيب داده بود که در آن گفته شده بود، تا مسعود از کشور خارج شود، فهيم خان که برخي فکر مي کردند در مواقعي با سياست هاي احمدشاه مسعود موافقت نشان نمي دهد، قدرت را در پنجشير در دست بگيرد و از طريق تفاهم با طالبان کنار آيد و بدين طريق از قتل عام در پنجشير جلوگيري شود.
در جلسهي سران پنجشير، تنها يکنفر مقاومت را بي فايده و زيانبار خواند و راه مذاکره و گفتگو با طالبان را پيشنهاد کرد، اما بقيه آن را رد کردند و زيانبار دانستند؛ ولي روشن نبود که اين مقاومت به مقصد نجات کشور است و يا مقاومت انتحاري؟
مقصد ما از قدرت واقع بيني مسعود است، در حاليکه تعدادي از افراد سرشناس و همکار احمد شاه مسعود به خارج پناه برده بودند و مقاومت را يک امر بي ثمر مي خواندند، يکي قبل از مقاومت، تخليهي دسته جمعي پنجشير و رفتن مردم به سوي تاجيکستان را مطرح نمود، تا بعد از تخليه، مجاهدين بتوانند با خيال راحت جنگ را پيش ببرند، به يقين تخليهي دسته جمعي در آن شرايط نه ممکن بود نه مفيد. ديگري ختم هاي قرآن مجيد را در سراسر مساجد پنجشير مطرح نمود، سومي وجود زن و اطفال را در منطقه لازم مي دانست تا مجاهدين با سرسختي دفاع نمايند. آيندهي افغانستان به تصميم اين جلسه به ويژه به ارادهي احمد شاه مسعود گره خورده بود و گوش ميليون ها افغان انتظار تصميم او را داشت. در جريان جلسه غلام رضا حدادي سفير ايران در امور افغانستان به مسعود تلفن زد و در اولين پرسش گفت: آمر صاحب هنوز در داخل هستي؟ وي با لحني گرفته ناشي از چند شبانه روز بي خوابي اما مصمم در پاسخ گفت: "چه فکر مي کني؟ من بايد در ميان مردمم باشم و در ميان آنها کشته شوم".
سوال دوم آن بود که ما چه کار مي توانيم بکنیم، احمد شاه مسعود گفت: مواد غذايي کنسرو شده، هرچه سریع تر از هوا بفرستيد، ما مقاومت مي کنيم، و همان شب از طريق راديو بي بي سي مسعود اعلام کرد که: "اگر يک نفر هم باقي بمانم نه تسليم مي شوم و نه فرار مي کنم، بلکه مقاومت مي کنم".
اين صدا هزاران مجاهد را به شور آورد، و مردم تحت ستم طالبان را به تعجب واداشت که اين چگونه مردي است؟ و راز اين استواري چيست؟
براي دوام مقاومت در پنجشير يک چنين طرحي را مطرح نمود:
1. دسته کماندو راه هاي عقبي پنجشير در کران منجان و خاواک را مين کاري نمايد، تا دشمن از عقب حمله نکند.
2. قرار گاه هاي دوران جهاد که در عمق دره هاي فرعي موقعيت داشتند، دوباره فعال شوند.
3. خانواده هايي که داوطلبانه مي توانند، از پنجشير خارج شوند بايد تشويق گردند، تا مواد خوراکي کمتر مصرف شود.
4. پل کوکچه در ولايت تخار منفجر گردد، تا طالبان نتوانند به سوي مناطق ماوراي کوکچه پيشروي نمايند.
5. براي دوام مقاومت در پنجشير، با علما و موي سفيدان مشورت صورت گيرد، چون در صورتي که مردم خواستار دوام جنگ نباشند، بايد راه ديگري را سنجيد که فردا جلسه با اشتراک نمايندگان سراسر پنجشير تشکيل شد و همه به يک صدا گفتند: "همه مي ميريم، ولي تسليم طالبان نمي شويم" و به احمد شاه مسعود پيشنهاد کردند که جوانان دست به حمله در شمالي بزنند و راه طالبان به سوي مناطق شمال را قطع کنند و موي سفيدان همه از داخل پنجشير دفاع مي دارند.
هفته نامهي پيام مجاهد در آن شماره در برابر آمادگي جانبازانهي مردم چيزي بهتر از شعر عبدالقهار عاصي نيافت و به ستايش از اين فيصلهي مردمي نوشت:
خيال من يقين من
جناب کفر و دين و من
بهشت هفتمين من
ديار نازنين من
٭٭٭
کوه و کمر غلام شان
چه آفتاب و آتشي
قيامتي قيام شان
چه مردمان سرکشي
به خانه خانه رستمي
به خانه خانه آرشي
براي روز امتحان
دلاوري کمان کشي
٭٭٭
چه سرفراز ملتي
چه سر بلند مردمي
که خاک راهشان بود
شرافت جبين من
٭٭٭
شهادت و مراد را
به گوش سنگ سنگ خود
چه سخت نعره مي کشد
گلوي سرزمين من
٭٭٭
6. با ژنرال عبدالملک تماس گرفته شود و پيش از اينکه طالبان نفوذ خود را در شمال محکم نمايند، وي به قيام تشويق گردد، چون تحليل اين بود که ملک به اثر دشمني با دوستم دست به چنين کاري زده است و به سلطهي طالبان راضي نيست، ولي از اينکه امير اسماعيل خان را با 600 تن از مجاهدين تحت فرمانش به طالبان تسليم کرده شرمنده است و او نمي تواند با اين جناح تماس بگيرد.
بر اين اساس، احمد شاه مسعود در صدد تماس با عبدالملک برآمد و غفورزي اين تماس را برقرار نمود و مسعود او را به قيام تشويق نمود و از وي پشتيباني خود را اعلام داشت که در نتيجه فرداي آن روز حدود سه هزار از افراد طالبان در شمال کشور تار ومار شدند.
اين تصمیم ها در هيچ مؤسسهي تحقيقاتي اتخاذ نگرديد و در کنار ساحل ها از سوي متخصصين طرح ريزي نشد، بلکه در شرايطي از جانب مسعود اتخاذ شد که شرح آن گذشت و اين نه تنها ثبات و پايداري بلکه مهمتر از همه قدرت واقع بيني ايشان را در دشوارترين اوضاع به نمايش گذاشت، آنجا بود که به خوبي مفهوم واقعبيني را دريافتم و آن يکي از عطاياي الهي براي مسعود بود که نظيرش ديگر سراغ نمي شود.
احمدشاه مسعود قهرمان ملی و یا جنایتکار پرآوازه؟
استراتژيست بزرگ
احمد شاه مسعود در ميان فرماندهان افغانستان يگانه کسي بود که از ديد استراتژيکي برخوردار بود و حتي او را يکي از استراتژيست هاي بزرگ مي خوانند.
وقتي از او پرسيدم، رابطهي جنگ و سياست را تعريف بداريد؟
سخن کلازويتسن نويسندهي اثر معروف "در بارهي جنگ" را بيان داشت و گفت: "جنگ جزيي از سياست است و آن گاه ضرور مي افتد که راه ديگري براي رسيدن به هدف وجود نداشته باشد". و به مصداق اين گفته، احمد شاه مسعود در تشکيلات خود بخش هاي مختلفي داشت که هماهنگ به کارمي پرداختند.
مسعود قلمرو تحت کنترلش را وسعت مي بخشيد و براي اين کار او نخست يک جبههي نمونه در پنجشير ايجاد نمود؛ براي مردم رفاه و آسايش به بار آورد. کميته هايي به خاطر خدمات اجتماعي ايجاد کرد ومردم را عملاً به گونهاي در مقاومت عليهي قواي شوروي سهيم نمود و حتي از افراد کارمندي که در مناطق تحت کنترل قواي شوروي کار مي کردند، ماهانه پنج درصد از معاش شان را اخذ مي نمود. اين پول به هيچ وجه مصارف جبهه را تأمين نمي توانست بکند، ولي رابطهاي که اين پول ميان جبهه و کارمندان دولت ايجاد مي نمود از اهميت بسيار بالايي برخوردار بود؛ طوري که هيچ کس خود را از مقاومت بيگانه حس نمي کرد و همکاري با مجاهدين با گذشت هر روز ابعاد بيشتر کسب مي نمود و از همين جا بود که مسعود گسترده ترين شبکهي اطلاعاتي را در برابر قواي شوروي و رژيم کابل تشکيل داده بود و حتي به گفتهي خودش افسران عاليرتبهي ارتش سرخ نيز که از روسها دل خوشي نداشتند، با فرستادن اطلاعات ارزشمند، او را کمك مي رساندند.
در دوران آتش بس پنجشير، شبکهي استخباراتي مسعود فرصت يافت، تا ميان ژنرالان شوروي رخنه ايجاد نمايد و آنها را به دو دستهي طرفداران چرنينکو و اندروپوف تقسيم نمايد که البته دادن هدايا از جمله زمرد به برخي از اين افسران در اين معامله بسيار مفيد تمام شد.
رفتار ملايم و انساني احمد شاه مسعود با اسراي جنگي در آغاز هر چند ميان مجاهدين عادي زشت به نظر مي رسيد، و حتي گاهي که در مدت يک سال يک لشکر سه بار در جبههي پنجشير دستگير گرديد و رها شد، او هيچ گاه به قضاوت نپرداخت، و اين کار را به کميتهي قضا محول نمود. اين سياست با گذشت هر روز وجهه و اعتبار احمد شاه مسعود را از يک فرمانده محض جنگي به حد يک رهبر خردمند سياسي ارتقا مي بخشيد و اين نکته را قوت مي داد که مسعود نه يک فرمانده خون ريز، بلکه رهبر مجاهدي است که صرفاً براي نجات وطن خويش مي انديشد و خود در مصاحبهاي با ايزويستيا گفت: "يک نفر اسير را نه به امر و نه به مرمي (گلوله) نکشته ام".
در ساليان بعد از خروج لشکرهای شوروي از افغانستان استخبارات پاکستان بارها از مسعود تقاضا نمود، تا جادهي سالنگ را که شاهرگ پايتخت افغانستان است مسدود نمايد؛ اما احمد شاه مسعود جنبهي انساني قضيه را اهميت مي داد و خود صريحاً به خبرنگاران گفت، که رژيم کابل افراد خود را به هر طريقي مي تواند پشتیبانی نمايد، ولي با اين کار مردم عادي صدمه مي بينند. لذا از اين کار اجتناب ورزيد. در نتيجهي اين سياست، مسعود در واقع رهبر و اميد همه شهر نشيان کابل بود و محبت او روز تا روز در کابل افزايش مي يافت و در مقابل آي.اس.آي از طريق مطبوعات مسعود را به همکاري با رژيم دکتر نجيب الله متهم نمود.
احمد شاه مسعود، عمده ترين شرط موفقيت در يک مبارزهي آزادي خواهانه را حمايت و پشتيباني مردم مي دانست و بنابرين مردم را از طريق نمايندگان شان پيوسته در جريان قضايا قرار مي داد. از آنها مشورت مي گرفت، و در موارد لازم از مجمع علما براي انجام کاري فتواي شرعي مي خواست و بدين ترتيب او در نقش يک رهبر مردمي عمل مي نمود. اين روش چنان ميان مردم و مسعود رابطه ايجاد کرد که مردم محل به جنگيدن در زير فرمان وي افتخار مي کردند و فرزندان خود را يکي بعد از شهادت ديگري به جبهه مي فرستادند.
در تعيين فرماندهان تنها معيار شجاعت در ميدان معرکه به شمار نمي رفت، بلکه تعليم و تربيت، اخلاق، دانش ديني (تجويد قرآن مجيد و فقه) در اين راستا اهميت داشت و "قطعات مرکزي" بعد از تشکيل شوراي نظار اين آموزش ها را پشت سر مي گذاشتند، و چنان اين مسئله اثر مثبت برجا نهاد که از ولايات مختلف افغانستان دسته دسته از فرماندهان، علما و موي سفيدان به احمد شاه مسعود مراجعه مي کردند و از وي مي خواستند، تا چند نفر از افراد آموزش ديده اش را براي تأمين نظم و امنيت با آنها بفرستد.
در استراتژي نظامي مسعود، دو نکته از همه بارزتر به نظر مي رسيد، يکي تحمل و مدارا در جنگ و ديگري جلوگيري از تلفات خودي. او از دشمن تحليل دقيق داشت و مي دانست که نه قواي شوروي و نه نيروهاي مشترک طالبان – پاکستاني و عرب را با چند حملهي تمام کننده نمي توانست شکست دهد و هر آنکه چنين بيانديشد خود را به نابودي مي کشاند، از اين رو براي تصرف زمين بيشتر هيچ گاهي حرص نشان نمي داد، بلکه او کسب زمان را به نفع مي ديد که با هرچه طولاني تر شدن جنگ، دشمن متجاوز از لحاظ نظامي و سياسي متحمل ضربات مي گردد و با اين شيوه دشمن را به ستوه مي آورد. در اين باره صوفي محمد رسول يکي از فرماندهان شمال کابل لطيفهاي گفت و کار مسعود را به آن تشبيه کرد. لطيفه چنين است که شخصي به ديگري که در بالاي درخت بود، گفت: با دو لگد ترا از درخت پايين مي آورم، شخص دومي گفت: نمي تواني؛ سرانجام هر دو شرط بستند، اولي يک لگد به درخت زد و راه خود را در پيش گرفت، دومي گفت: چرا مي روي، بيا لگد دوم ات را هم بزن. اولي در جواب گفت: لگد دوم را يکماه بعد مي زنم.
مسعود با چنين طرز فکري از آغاز متوجه آن بود که حملات خود را با کمترين تلفات ممکن راه اندازي نمايد، زيرا دادن تلفات سنگين در درازمدت سطح همکاري مردم را پايين مي آورد و روحيهي جنگجويان را درهم مي شکست و براي اين منظور براي حمله به گارنيزيون هاي رژيم کابل که احتمال مقاومت بيشتر در آنها متصور بود، مسعود قطعات حمله را از افراد مناطق مختلف انتخاب مي کرد، تا در صورت تلفات، اين رقم متوجه يک منطقه و محل نگردد. به علاوه غیر از بعد نظامي آن، احمد شاه مسعود در اين کار يک هدف انساني نيز داشت که جزء فطرت او بود و قطعاً براي کسب پيروزي در جنگ راضي نبود، تا جان افراد تحت امر خود را به خطر اندازد.
در ميان مجاهدين اين يک امر شناخته شده است که در صورت فشار دشمن مسعود خود دستور عقب نشيني صادر مي نمود. باري نويسنده در جلسهاي در وزير اکبر خان- شهر کابل حاضر بود که يکي از حاضرين مجلس به مسعود پيشنهاد نمود که هزاران مجاهد آماده وجود دارد، چرا دستور حمله به چهلستون به افراد حزب اسلامي را نمي دهيد؛ اگر سه هزار آن کشته شود، بقيه غرب کابل را تصفيه مي کند و شهر کامل در تصرف وي مي آيد. مسعود در جواب پرسنده گفت: نظر خوب است، با اين شرط که در ميان گروه حمله خودت يا پسرت باشيد، اين جواناني که در جنگ کشته مي شوند، گياه نيستند که در بهار ديگر جوانه بزنند، خانوادهاي متلاشي مي شود و قريهاي به ماتم مي نشيند و براي نسل ها کمبود اين جوانان اثرات منفي برخانوادهي آنها برجا مي گذارد.
يکي ديگر از ويژگيهاي کار نظامي احمد شاه مسعود آن بود که مطابق شرايط و زمان دست به ابتکار جديدي مي زد و قطعات تازهاي ايجاد مي نمود. در آغاز مجاهدين در قرارگاه ها به طور عمومي دسته بندي شدند، سپس از مجموع اين قرارگاه ها افراد داوطلب بعد از يک دورهي تعليمي "قطعات متحرک" تشکيل يافت. دوام جنگ مجاهدين را دسته بندي مي کرد و چهره ها را مشخص تر مي نمود، با استفاده از آن مسعود در هر قرارگاه از مجاهدين ورزيده "قطعات ضربتي" تشکيل داد که وظيفهي جنگ را به عهده داشتند و بقيه به کارهاي عقب جبهه موظف مي گرديدند.
با پا گيري شوراي نظار در شمال شرق کشور، قطعات مرکزي ايجاد گرديد و با عقب نشيني قواي شوروي از افغانستان اساس يک ارتش منظم را گذاشت. اگر از يک سو اين تغيير و تحول تشکيلات، رکود را مي شکست و اميد مجاهدين را تجديد مي داشت، از جانب ديگر عمق فهم و درايت احمد شاه مسعود را نيز بازگو مي دارد که چطور پا به پاي شرايط گام به پيش مي گذارد.
احمد شاه مسعود، جنگ هاي چريکي ساير کشور ها را دقيقاً مطالعه کرده بود و از آن بهره مي گرفت، او از نظر اراضي ميان چين و افغانستان مشابهت هايي را تشخيص داده بود، طوري که شهر ها عمدتاً در محاصرهي کوه ها قرار دارند، از اين رو به کار پايگاه سازي در مناطق کوهي ارجحيت می داد که با تطبيق اين برنامه شهر ها خود به خود در محاصرهي مجاهدين قرار مي گرفت.
مسعود براي جنگ چريکي افغانستان در برابر ارتش سرخ چهار مرحله قايل بود:
1. مرحلهي نطفه گذاري.
2. مرحلهي دفاع فعال.
3. مرحلهي تعرض.
4. مرحلهي بسيج عمومي.
چنين مرحله بنديي در چين هم صورت گرفته بود و مسعود خود اذعان مي داشت که چنين شباهت هايي وجود دارد و تنها مرحلهي "بسيج عمومي" در افغانستان ايجاب مي دارد که قبلاً در جاي ديگري تکرار نشده است وآن به دليل ضعف کار سازماني رهبران مجاهدين مي باشد.
در برنامه کاري خود، مسعود همانطوري که به محتواي کار اهميت قايل بود، فرم و ظاهر آن را نيز مهم مي انگاشت، بنابرين از ابتدا مجاهدين تحت فرمان وي ملبس به لباس نظامي و پکول بودند و سپس يک دستمال گردن به آن اضافه شد که يونيفورم آنها را تشکيل مي داد و در ميان ساير مجاهدين متمایز بود و آنها را در ساير ولايات به افراد "شوراي نظار" و يا "نظمي ها" مشهور ساخته بود.
با تعيين يونيفورم اگر از يکسو به زيبايي و نظم آنها افزوده بود، از جانبي ديگر اين يونيفورم در مواقعي نقش باز دارنده يي را ايفا مي نمود تا مجاهدين از دست بردن به کارهاي خلاف اجتناب ورزند، زيرا با آن لباس نمي توانستند هويت خود را پنهان نمايند.
مسعود به استقلال عمل سخت پابند بود و سياست مداخله گرانهي نظاميان پاکستان را غلط و به زيان جهاد مي انگاشت و استدلال مي کرد که آنها نسبت به اوضاع افغانستان نا آگاه اند و از راه دور قضاوت مي کنند که از صواب به دور است.
احمد شاه مسعود براي پيشبرد جنگ، تعدد احزاب جهادي را هرچند مفيد نمي دانست، ولي واقعيت آن را پذيرفته بود و براي بسيج تمام مجاهدين راه تفاهم و همکاري را با تمام مجاهدين متعلق به احزاب جهادي بازگذاشت و در شمال کشور در چوکات شوراي نظار ائتلافي را به وجود آورد که در آن فرماندهان احزاب متعدد جهادي نقش فعال داشتند و براي اين کار هميشه توصيه مي کرد که اختلافات ميان رهبران مستقر در پیشاور را نبايد به داخل کشور کشانيد و نبايد زمينهي افتراق را به ميان آورد.
بعد از چند سال تجربه در سال 1366 مسعود به اين نويسنده گفت: "براي گسترش منطقه نفوذ سه طريقه وجود دارد، يکي استفاده از زور، دومي تطميع مادي و سومي دادن انگيزه و پيام. خود به صراحت مي گفت: "راه اولي عکس العمل منفي به بار مي آورد، راه دومي سطحي و زودگذر است و تنها از طريق دادن يک پيام جديد مي توان ديگران را قانع کرد و براي مدتي طولاني زمينهي همکاري و همنوايي را به وجود آورد". وي مي گفت: "براي اينکه يک کتله به وجود آيد، به يک مرکزيت نياز است و بايد يک گروه از مجاهدين با نشان دادن برتري نظامي و ارايهي سياست هاي معتدل و معقول پيشتازي به دست آرند، تا مرکزيت اين کتله را حاصل نمايند".
مسعود سخت در اشتياق صلح و امنيت در افغانستان بود و هميشه مي گفت: "يگانه آرزويم آن است که تا در بازسازي کشورم سهيم شوم". براي آبادي افغانستان تشکيل يک حکومت مردمي بر اساس انتخابات آزاد، احترام به حقوق بشر و احترام به حقوق زنان را اساس کار مي دانست.
اما اجل مهلتش نداد و سرانجام احمد شاه مسعود در اوج افتخار به ديار جاويدان شتافت و آنهم به گونهاي که بهتر از آن را نمي شود براي قهرماني تصور کرد.
احمدشاه مسعود قهرمان ملی و یا جنایتکار پرآوازه؟
"اگر بهاندازهى پکول(کلاه)ام در افغانستان جای داشته باشم ، از مبارزه با طالبان دست نمیکشم و تا زمانى که جامعهى جهانى مظلومیت مردم افغانستان را درک نماید، به اين مبارزه ادامه خواهم داد".
اين سخنان را احمدشاه مسعود در ديدارش يا رابين رافايل، معاون وزير خارجهى و نمايندهى ايالات متحده در سال 1996(1375شمسى) در درهى استالف بيان کرده بود. شاه مسعود (يا به تعبير يارانش، آمرصاحب) اين سخن مشهور را پس از اظهارات رافايل _که نارضايتى خود را از ادامهى حکومت مجاهدين، بهرهبرى برهانالدين ربانى و احمدشاه مسعود، و نيز خصومت آنها با پاکستان ابراز کرده بود_ بيان داشت. گفته مىشود که آمرصاحب همانروز خطاب به چند تن از همرزمانش، تصريح کرده بود: "کمر خود را براى يک مبارزه و مقاومت ديگر با سلطهگرى و زورگويى آمريکايىها ببنديد".
درست پنج ماه پيش از ترورش بود که در اوج اقدامات غيرانسانى و ددمنشىها و نابودگرىهاى طالبان _که حتى دامن مجسمهى 53مترى بودا (ساکيامونى) را در باميان گرفته بود_ و درپى دعوت اتحاديه اروپا، به پاريس سفر کرد. ديدارها و سخنرانىهاى جذاب شاه مسعود با اروپاييان، بار ديگر _و بيش از پيش_ وجوه تمايز نگاه و ديدگاههاى او را با طالبان، برجسته و مطرح ساخت. رويکرد اروپايى شاه مسعود، بهگونهاى قابل پيشبينى، خوشايند واشنگتن نبود؛ از همينروست که ياران و همفکران آمرصاحب، همچنان نسبت خود را با آمريکا، با يک گام فاصله تنظيم مىکنند، و البته شهادت او را دو روز پيش از حمله به برجهاى دوقلو، "معنادار" ارزيابى و تحليل مىکنند. بهویژه آنکه آنان (همچون شاه مسعود) پس پشت طالبان، افزون بر پاکستان و عربستانسعودى، سايهى موثر آمريکا را احساس مىکردند.
شاهمسعود خود در مصاحبهاى در سال 1377 تاکيد کرد:"برداشت من اين است که گروه طالبان توسط برخى کشورها براى تامين منافع آنها بهوجود آمده است... اين گروه تنها بهعنوان وسيلهى بهقدرت رسيدن عوامل بيگانهپرست، بهکار گرفته شده است" (روزنامهى ايران 18فروردين 1377).
مسعود در مصاحبهاى ديگر تصريح مىکند:"پاکستان و کسانى که در عقب پاکستاناند اگر فکر کنند که توسط طالبها به اهداف خود مىرسند و اين جنگ را به آخر مىرسانند، اشتباه کردهاند و کور خواندهاند؛ شوروى هم در گذشته اين فکر را کرده بود... که ثابت شد آن فکر اشتباه بود... طالبها مجبور به عقبنشينى خواهند شد" (هفتهنامه اميد، چاپ آمريکا، زمستان 1375)
احمدشاه مسعود در تحليلى در سال1377 نوشت:"پاکستان که نمىتوانست به تنهايى مشکلات اقتصادى و سياسى حمايت از طالبان را تحمل نمايد، با ترفند، مداخلات خويش را در افغانستان توجيه نموده بدينترتيب ايالات متحده آمريکا و کشورهاى عربى را اغفال کرده و حمايتشان را از گروه طالبان جلب کرد... از آن گذشته، پاکستان، طالبان را يگانه نيرويى خواند که با دولت ايران دشمنى داشته و آمريکا با تقويت طالبان مىتواند ايران را از جانب شرق مورد تهديد قرار دهد" (هفتهنامه پيام مجاهد، شماره 36، 1377)
مسعود در ادامهى اين تحليل مىگوید:"آمريکايیها قانع شده بودند که موفقيت طالبان میتواند منافع اقتصادی فراوانی نصيب آنها سازد؛ تمديد خط لولهی نفت و گاز از ترکمنستان از مسير افغانستان به پاکستان و هند، يکى از برنامههای عمده بود که آمريکايیها ار آن مدرک منافع زيادی را درسر میپرورانيدند".
به عقيدهى "آمرصاحب"، اشتباه آمريکا اين بود که در دوران جهاد، اين امتياز را به پاکستان داد تا دستی گشوده در مورد افغانستان داشته باشد؛ مسعود معتقد است:"اين سياست رفتهرفته آمريکا را در قضيهی افغانستان، دنبالهرو پاکستان ساخت؛ طوریکه آنها پذيرفته بودند افغانستان را از ديد پاکستان بنگرند".
جالبتوجه آنکه شاه مسعود بىآنکه مجال يابد شاهد حادثهى 11سپتامبر _و تحولات پس از آن_ باشد، به اشتباه واشنگتن در حمايت از سياستهای پاکستان (بهويژه حمايت از طالبان) اشاره مىکند و ضرورت برخورد با گروه تروريستى طالبان را پيش از آنکه دير شود، يادآوری میکند؛ "بعد از سقوط رژيم دکتر نجيبالله و پيروزی مجاهدين، آمريکا بار ديگر اشتباه کرد؛ و پاکستان بدون کدام مزاحمت بينالمللی، فرصت يافت تا سياستهاى تجاوزکارانهى خود را در افغانستان دنبال نمايد. نتيجهاى که اين سياست پاکستان بهدست داد، افغانستان را به بزرگترين مرکز صدور مواد مخدر، پايگاه تربيت تروريستان و بىاعتنايی به اصول و قوانين بينالمللی در جهان تبديل نمود".
مسعود دورانديشانه و بهگونهاى شگفتانگيز مىنويسد (پيشبينى مىکند):"کشورهای جهان و ملل متحد هرکدام تا زهر طالبان را خود تجربه نکنند، از سرگذشت ديگران عبرت نمیگيرند".
آنکه مىگفت، "من گرويده و معتقد به يک اسلام با اعتدال، با سنجش و راستينام ؛ و تجدد و اساس پديدههاى نوين عصرجديد را با آغوش باز پذيرا هستم" درحالى در روز نهم سپتامبر 2001 (18شهريور1380) جان به جانآفرين تسليم کرد که خود عنوان کرده بود:"مرگ را بر تسليم و زندگی زير سلطهی ديگران، ترجيح میدهم".
شاه مسعود با چنين سخنى _که يادآور کلام حسينابن على است_ زيست؛ او با مرزبندی مشخص با واشنگتن و مسکو _در دورههاى گوناگون مبارزاتش_ تلاش کرد چهرهای عينی از يک "ملیگرای مسلمان و نوانديش دينى مبارز" که بهفکر "انسان" است، ارايه کند؛ سياستمردى که مىکوشيد مناسبات خود را با ديگر کشورها بر مبنای "منافع ملى افغانستان" و نه منافع شخصی و گروهی و تداوم حضور خويش در قدرت، تنظيم کند.
"آمر صاحب" نماند که ببيند افغانستان چگونه براى تامين حداقل منافع خويش، اينک ناچار به پذيرش حضور سنگين نيروهای نظامی ايالات متحده _وديگر کشورهاى خارجي_ در خاک خويش است.
احمدشاه مسعود قهرمان ملی و یا جنایتکار پرآوازه؟
كرانقدر محتر مجددى صاحب شما كه از يارن مسعود قهرمان بوديد و كفته هاى شما جشم ديد تان است برايم خيلى جالب است.و هم واقعا تكان دهنده است.راستى كه باكستان ومزدوران خاين ان وان كودن بنام بابر كه امروز تنوير خودرا معرفى ميكند دشمنان شرف و عزت مردم افغانستا هستند.كرجه مسعود عزيز دربين ما نيست ما وعده ميدهيم كه به راه ان ابر مرد تاريخ ادامه ميدهيم.متحد و يك بارجه به دهن دشمنان وطن ومزدوران دون انها ميكوبيم.
احمدشاه مسعود قهرمان ملی و یا جنایتکار پرآوازه؟
" خرمنی از دروغ و تحسین مبالغه آمیز" که تاریخ به یاد ندارد در مورد یک جنایتکار و منحرف اظهار شده باشد.
احمد شاه مسعود اولین شخصی بود که طالبان را کبوتر های سفید خطاب کرده و به استقبال شان به میدان وردک رفته و بخاطر تقویه مواضع شان برعلبه قوای مربوط به حزب وحدت در غرب کابل از سمت شرق حمله غیر منتظره ای را آغاز کرد که به طالبان اجازه داد سنگر های وحدت را که از دو طرف زیر فشار آمده بودند تصرف کنند.
توسطAfsharmovie
توسطAfsharmovie
آرزو دارم یک تاجیک روشنفکر پیدا شود تا جنایات ، قرارداد خاینانه او را با روسها و چشم درایی او را در رابطه به خطاب کردن جنرال دوستم و عبدالعلی مزاری به حیث مزدوران ایران و ازبکستان محکوم کند.
آرزو دارم یک تاجیک روشنفکر پیدا شود که بگوید آنچه خانم مسعود در کتاب خویش در مورد مسعود نوشته نشاندهنده انحراف اخلاقی مسعود است.
احمدشاه مسعود قهرمان ملی و یا جنایتکار پرآوازه؟
همه همزبانان عزیز، دوستان هم وطن و همچنان گردانندگان سایت همیشه وقت گرفتاری تبلیغاتی فاسد ها او غنها قبیله میشونده این ویدئو از جنایتکار ها پاکستان
http://www.youtube.com/watch?v=Y_Im2b8kFAQ
البته فارسی زبان ها همیشه رویکرد مسالمت آمیز در قبال مسایل اتنیکی داشته اند و با هم زیستی مسالمت آمیز با در نظر داشت حفظ ارزش ها ، احترام متقابل فرهنگی را در صدر جهان بینی خود قرار داده اند. ولی این خوشبینی ذاتی به معنی نا آگاهی از تاریخ و فرهنگ و حقایق جامعه نمی باشد. درحال حاضر در جامعه ما اتحاد نا میمون پان ترکیست ها با قبیله گرایان اوغانی را شاهد می باشیم . آنها در جعل تاریخ و ایجاد شبهه در مسایل قبول شده تاریخی با هم همدست اند. اینها تا وقتی ضعیف باشند مانند هم مسلکان قبیله گرایشان موش مرده هستند و وقتی دست یافتند خرابی می کنند. در این اواخر شاید یک عده جاهل دیوبندی و طالبی و یا افراد خود پان ترکیست مجسمه امیر علیشیر نوایی را تخریب کردند ولی اینها به جای اینکه به دنبال مسبب اصلی آن بگردند مردمان با فرهنگ ما را متهم کردند. البته احتمال زیاد دارد که خود پان ترکیست ها برای تحریک احساسات مردم و نفاق اندازی در شمال این کار را کرده باشند. ولی من میگویم این کثافت کاری بوی گند قبیله سالاران افغان ملتی را میدهد چون آنها خوب بلدند آب را خت کرده و ماهی بگیرند. وقتی شبانه با هلیکوپتر طالب به قندوز و شمال پیاده می شود کسی صدای خود را نمی کشد ولی با چند خط سفید کمرنگ که به روی یک مجسمه کشیده شده است مردمان گوسفندی خود را به سرکها می کشند .این نیرنگ های پان ترکیست ها و اوغان ملتی ها به خاطر آن است که وضع ولایت بلخ را به اشکال گوناگون متشنج و ناآرام بسازند و به مردم افغانستان و تمام جهان نشان دهند که رهبرانی که فعلا در مزار حاکم اند توانایی و کفایت اداره آن ولایت را ندارند . در حالیکه به همه مردم در داخل و خارج معلوم شده است که ولایت بلخ در این هشت سال به بهترین صورت اداره شده است و مردم مزار از هر قوم از والی و کارمندان بلخ راضی می باشند . یکی از اهداف مهم پان ترکیست ها بدست آوردن ولایت بلخ می باشد . در رسیدن به این هدف بعضی محافل حاکمیت اوغان ملتی همرای پان ترکیست ها همکاری دارند . اما مثلیکه والی بلخ اظهار داشته است پان ترکیست ها آرزوی گرفتن ولایت بلخ را بعد از این با خود به گور خواهند برد .
در خاتمه باید تذکر دهم که اتحاد قبیله گرایان با پان ترکیست ها هرگز به نفع مردم نیست چون افغان ملتی ها با آنها خدعه میکنند. فعلاً آنها را در همین مسایل مصروف نگه می کنند و پشت پرده کار خود را میکنند. من از همه مردمان هوشیار می خواهم که متوجه باشند و فریب افغان ملتی و پان ترکیسم را نخورند.
احمدشاه مسعود قهرمان ملی و یا جنایتکار پرآوازه؟
http://www.youtube.com/watch?v=6FHN5xlPWZo&feature=player_embeddedاز زمانی که اوغانها از کوه سلیمان به سرزمین های اطراف آن سرازیر شدند ، سلسله ی تجاوزگری و اشغالگری و چپاولگری ایشان تا به همین امروز ادامه دارد و مردمان غیر پشتون از دست آنها در رنج و عذاب می باشند . به ویژه پس از آن که دو صد شصت سال پیش قبایل اوغان ( پشتون ها ) موفق به ایجاد یک دولت غاصب و تجاوزگر در خاک پاک خراسان شدند ، دیگر کسی رنگ آرامی و خوشی و پیشرفت و ترقی را در ساحه ی جغرافیایی تحت حاکمیت منحوس اوغان ها ندیده است .
یکی از ارمغان های شوم و مصیبت بار حاکمیت اوغانشاهان پدیده ای به نام " ناقلین " بوده است . شاهان جنایتکار پشتون برای تحت فشار قرار دادن و سرکوب و بی خانمان ساختن مردمان تاجیک و اوزبیک و هزاره ، هزاران هزار پشتون را از مناطق شرق و جنوب اوغانستان و همچنان از آن سوی خط مرزی دیورند ، به مناطق شمالی ، ساحات مرکزی و تخارستان ( بخش شمال کشور ) ، انتقال دادند و برای شان زمین های مردمان بومی آن جا ها را تقسیم کردند و خود مردمان تاجیک و اوزبیک و هزاره را بی خانمان ساختند . اگر از دیگر خیانت ها و جنایتکاری های شاهان خاین اوغان یاد نکنیم ، همین جنایت شان صد ها و هزاران داستان غم انگیز بر جای مانده است .
حقیقت این است که بخش زیاد زمین های که پشتون ها در ساحات زیست کنونی شان در دست دارند ، غیر از بخش های کوه سلیمان ، دیگر همه زمین های اشغالی تاجیکان و مردمان بومی دیگر می باشند که در اثر تجاوزگری ها و جنگ های متوالی در طول چند قرن به زور غصب کرده و در آن جا ها ساکن شده اند . اما مسکن گزین شدن پشتون ها در مناطق مرکزی و شمال اوغانستان به صورت برنامه ریزی شده از طرف دولت های اوغانی به طور گسترده در صد سال اخیر انجام شده است که این ها به نام " ناقلین " یاد می شوند . یعنی کسانی که از شرق و جنوب به مناطق مرکزی و شمال اوغانستان نقل داد شدند و خانه و زمین و زنده گی مردم بومی را به زور و جبر اشغال نمودند و از همان وقت تا کنون به مکیدن خون مردم غیر پشتون در آن مناطق مشغول می باشند .
کوچی های اوغان نیز یک بلا و مصیبت دیگری اند که بالای مردم غیر پشتون هر سال نازل می شوند و زنده گی مردم را تیره و تار می سازند . هم ناقلین غاصب و طفیلی ، هم کوچی های تجاوزگر و وحشی ، همیشه از طرف دولت های پشتونی مورد حمایت عام و تام قرار گرفته اند و به همه جنایت ها و بیرحمی ها و وحشی گری های شان از جانب دولت ها مهر تایید نهاده شده است .
ما به این باوریم که مردمان تاجیک و هزاره و اوزبیک و دیگرانی که مورد ظلم و بی رحمی ناقلین و کوچی ها قرار گرفته اند ، برای دفاع از خود و برای بازپس گرفتن زمین و جایداد خود ، دیگر هیچ راه ندارند جز این که مصیبت ناقلین و کوچی ها را به زور دفع سازند و از میان بردارند .
ما تجاوزگری و وحشت افگنی کوچی های ظالم را در مناطق مرکزی و دیگر بخش های کشور نکوهش می کنیم و موجودیت ناقلین طفیلی و غاصب را در زمین های مردم غیر پشتون یک لکه ننگ می دانیم . از نظر ما ، مردمان غیر پشتون این حق را دارند که ناقلین را دو باره به جایگاه اولی شان برگردانند و زمین و جایداد خویش را از چنگ شان رها سازند و همچنان این را حق مسلم مردم غیر پشتون می دانیم که نگذارند پای کثیف کوچی های تجاوزگر و قاتل به خاک شان نهاده شود . وقتی که دولت پوشالی و مزدور پشتونیست های غدار از ناقلین و کوچی ها به مثابه ابزار فشار و سرکوب دیگران کار می گیرند ، دیگران هم باید از چنان یک دولت سیاهکار هیچ توقع برای تامین عدالت و انصاف نداشته باشند . امید بستن به تامین عدالت از جانب دولت اوغان سالار که خود حامی و تجهیز کننده ی کوچی ها و ناقلین می باشد ، یک کار نادرست می است . همان گونه که دولت پوشالی کرزی در سال های گذشته هیچ کاری برای جلو گیری از فاجعه ی تجاوز کوچی ها نکرد ، امسال و سال دیگر نیز هیچ کاری به سود مردمان غیر پشتون در این زمینه انجام نخواهد داد .
اوغان ذلتی ها ، سورخلقی ها و دیگر پشتونیست های دزد و قاچاقبری که در اوغانستان حاکمیت را به دست دارند ، نه تنها هیچ تمایلی به جلو گیری از تجاوز کوچی ها ندارند ، بلکه کوچی ها را تقویت ، حمایت و تشویق می کنند که هر سال بیشتر از پیش بر شدت کشتار و وحشی گری خویش بیافزایند . همچنان ، دولت کرزی و پشتونیست های رنگارنگی که با آن همپیمان اند ، از اوغان ذلتی ها گرفته تا گلبدینی ها و طالب ها ، همه بر اساس دستورات کتاب مقدس شان ( دویمه سقوی ) به صورت بسیار جدی و قاطعانه خواهان این استند که ناقلین رانده شده از شمال را به آن جا برگردانند و در عین حال صد ها هزار نفر دیگر از پشتون های مناطق شرق و جنوب و حتی پشتون های آن سوی مرز دیورند را به مناطق تاجیک ها ، اوزبیک ها و هزاره ها در شمال ، مرکز و غرب اوغانستان ، سرازیر سازند و همان طرح " ناقلین " دولت های پشتونی قبلی را به شدت و قوت بیشتر ادامه دهند .
مردمان غیر پشتون باید در برابر این توطئه ها هوشیار باشند و از خود واکنش های مناسب نشان دهند و نگذارند که همان اندک زمین و جایدادی که در اختیار شان قرار دارد مورد چپاول و تاراج اوغان ها قرار گیرد . ما این را به خوبی میدانیم که تجاوزگران اوغان ، زبان نرم را نمی فهمند ، کسی نمی تواند آن ها را با سخن خالی ، با گریه و زاری ، با عریضه نویسی و گردن پتی به جاده ی خردمندی و عدالت و انصاف رهنمون گردد . تنها زبانی را که آنها می فهمند و بالای شان تاثیر دارد ، زبان زور است . تا وقتی که خوب محکم و پخته بر دهان شان کوبیده نشود ، به هوش نمی آیند و در همان شتر جهل و خودپرستی و افزون خواهی و فاشیزم سوار استند و هر کسی که در دم شان بیاید زیر پا می کنند .
برای دفع تجاوز کوچی ها و شکست برنامه ی ناقلین و پایان دادن به حاکمیت ظالمانه ی تک قومی و اوغان سالاری، ما به یک مبارزه و مقاومت گسترده و همه جانبه نیاز داریم . برای اینکه بتوانیم حقوق مردم خویش را به دست آوریم ، باید توانایی به کاربست تمامی اشکال مبارزه و مقاومت دادخواهانه را داشته باشیم . تا زمانی که اوغان سالاری در کشور ما حاکم باشد ، تا زمانی که مردمان غیر پشتون در اسارت قرار داشته و گروگان قبیله و قبیله پرستان باشند ، تا زمانی که مشکلات حاکمیت سیاسی و مناسبات قومی و اجتماعی به صورت عادلانه و شایسته حل نگردد ، همین اوغانستان خواهد بود و همین اوغوکراسی و کشور توسط اوغان ذلتی ها و پشتونیست های تمامیت خواه و فاشیست به سوی ازهمپاشیده گی بیشتر ، به سوی بی ثباتی بیشتر و سر انجام به سوی تجزیه و چند پارچه شدن سوق داده خواهد شد
احمدشاه مسعود قهرمان ملی و یا جنایتکار پرآوازه؟
پشتون سا زی در خاک پا ک خراسان
http://www.youtube.com/watch?v=BRCj1lkFvvQ&feature=player_embedded از زمانیکه در سال 1747 میلادی ، سران قبیله های اوغان کامیاب شدند که حاکمیت قبیله ای خویش را در بخشی از سرزمین بزرگ ِ ایران – خراسان بنیاد نهند ، برای ما مردمان بومی ایران – خراسان که تحت سیطره ای وحشیانه ای آنها قرار داشته ایم ، مصیبت های وصف ناپذیری را به ارمغان آورده اند . یکی از آن مصیبت های جانسوز این است که اوغان شاهان و فاشیست های قبیله سالار همواره کوشیده اند پیوند های تاریخی ، فرهنگی ، زبانی و دیگر رشته های انسانی ما را با مردم ما در آنسوی مرزهای انگریز ساخته ای تحمیلی به گونه ای دردناک ببرند و در وادی سوزان از خودبیگانه گی نگه مان دارند.
در مدت دو صد و پنجاه سال حاکمیت فاشیستی اوغان شاهی ، به ویژه در یک صد و پنجاه سال پسین ، از عبدالرحمن کله منار ساز تا ملا عمر ِ کور ِ لنگوته دراز و اکنون حامد کرزی و حواریون سوپرفاشیست اوغان ذلتی اش ، همه رذیلانه تلاش داشته اند که هویت اوغانی خود را به جبر و زور و صد ها نیرنگ هویت همگانی مردم ما سازند . قبیله پرستان ِ سر تنبه ء اوغان با چشم پاره گی و بی منطقی عجیبی ازما میخواهند که ما تاجیک ها ، اوزبیک ها ، هزاره ها ، ترکمن ها ، بلوچ ها ، پشه ای ها ، ایماق ها ، قرغزها ، عربها ، هندو ها و دیگران ، خود را " اوغان " بخوانیم . شرط ِ انسان بودن و شهروند بودن ما را " اوغان " بودن و به زبان پشتو سخن گفتن می دانند ! ( برنامه حزب اوغان ذلت را نگاه کنید ، کتاب دویمه سقاوی را بخوانید ) .
حقیقت این است که رشته های تاریخی ، فرهنگی ، زبانی و قومی ما با اوغان ها خیلی کمرنگ تر و نهایت ضعیف تر از رشته های تاریخی و عمیق و درازی است که ما با مردمان اصلی خراسانی خود مان داریم . اگر زور و جبر در کار نباشد ، بسیاری از مردم ما هرگز یک واژه ای پشتو را هم فرا نخواهند گرفت . چون هیچ نیازی به آن ندارند ، چون زبان پارسی زبان همگانی مردمان گستره ای فرهنگی بزرگ ما می باشد که در درازای سده ها زبان مراوده ، زبان دیوانی ، زبان خود اختیار کرده ای مردم ساکن در سرزمین ما بوده است و احتیاجی برای زبان پشتو نداشتیم و پس از این هم نخواهیم داشت . هویت ما ، از هزاران سال به این سو ، آریایی – ایرانی – خراسانی بوده است . در این دو صد و پنجاه سال تسلط جابرانه ای خویش ، اوغان شاهان بسیار برنامه های تصفیه های نژادی و کوچ دادن های اجباری و زمین سوزانی و اوغان سازی میهن ما را عملی ساختند ، اما هنوز که هنوز است هیچ کس از مردمان غیر اوغان ، در تمام سرزمین ما ، خود را اوغان نمی دانند و به تاجیک بودن ، اوزبیک بودن ، هزاره بودن ، ترکمن و بلوچ و ایماق و قرغز و . .. بودن خویش می بالند .
صرف دو گروه از مردمان غیر اوغان ، بدون دقت به نهاد ِ شیطانی این مساله ، خود را به اثر تلقین و با ناخود آگاهی " اوغان " می خوانند : یکی کسانی که در اثر شستشوی ذهنی حاکمیت فاشیستی اوغان شاهی و تلقین های همیشگی اوغان سازان ، به این پندارند که هرکس از اوغانستان است ، اوغان هست . اکثر این افراد از پیشینه ای تاریخی این مساله و از اهداف عظمت جویانه ای فاشیستی که در نهاد برنامه های اوغان سازی نهفته است آگاهی ندارند . دوم ، کسانی که در اثر جنگ های سی سال پسین از وطن آواره شده و در کشورهای دیگر پناه گزیده اند نیز بدون خواست خود شان ، نظر به تعاملات رسمی کشورها ، به نام اتباع کشوری که از آن فرار کرده بودند نامگذاری شدند و نام جعلی " اوغان " بالای شان نهاده شد . از کدام کشور آمده ای ؟ از اوغانستان . تعامل طوری است که در دفتر و دیوان کشورها ، هر کسی که از اوغانستان آمده باشد ، به نام اوغان مسما می شود . این یک پیش آمد ِ بسیار خجسته برای فاشیست های اوغان بود که تقریبا پنج میلیون نفر آواره ای اوغانستان در کشور های گوناگون به نام اوغان خوانده شدند و خود این آواره گان نیز بدون توجه به پی آمد های فاجعه بار این اوغان شدن ِ ناخواسته ، مساله را سهل گرفتند و خود را اوغان گفتند . این به معنی برآورده شدن ِ یکی از بزرگترین آرزو های فاشیزم اوغانی بود که حالا فاشیست ها همین موضوع را دست آویز ساخته و اوغان خواندن ِ همگان را حق مسلم خویش میدانند و کسانی را که در این روند خلل ایجاد می کنند و حقایق تاریخی مساله را برملا می سازند ، بدترین دشمنان ِ اوغانستان و مزدوران خارجی و چه و چه های دیگر می شمارند ! در حالیکه اطلاق نام " اوغانستان " بالای سرزمین ما خود یک اختراع انگلیس ها بود و کسانی که دیوانه وار برای تحمیل آن نام جعلی تلاش ورزیده اند ، همه جیره خواران و چاکران حلقه بگوش بیگانه بوده اند که در این دو صد و پنجاه سال یکی از پی دیگر زمام امور را در دست دارند : از احمد خان ِ ابدالی تا حامد کرزی پوشالی !
با " اوغان " خواندن ِ ما ، همه چیزمان را از ما گرفتند . آن تاریخ هزاران ساله ای آریایی - ایرانی – خراسانی ما ، آن فرهنگ ِ دیرین سال و پُر جلال ِ ما ، آن هویت و نام و نشان ِ حلال ِ ما ، هر آنچه که بود مال ِ ما ، همه را ، از دست ما ربودند . اوغان ، خودش ، از دیدگاه تاریخی – تمدنی در هیچ جای تاریخ پایگاهی مهمی نداشته است . چند قبیله ای از اطراف کوه سلیمان ، به هرطرف پراگنده شدند ، مردمان بومی خراسان را تاراج کردند ، زمین های مردم را به اجبار در تصرف خویش درآوردند ، تا توانستند خون ریختند ، آدم کشتند ، کوچ اجباری دادند ، کله منار ساختند و ... تا بر بخش های از سر زمین پاک خراسان تسلط یافتند و پس از مدتی دیده درایی را به حدی رسانیدند که خواستند ریشه های فرهنگ ها و هویت های مردمان غیر اوغان را بخشکانند و آنها را به خود بیگانه گی و مسخ شده گی هویت گرفتار سازند . این تلاش ضد بشری شان تا همین امروز به شدت جریان دارد و حاکمان ِ فاشیست کنونی تحت رهبری حزب تبه کار اوغان ذلت با شیفته گی و جنون خاصی ، با پشتگرمی که از باداران خارجی خویش دارند ، میخواهند برنامه های نیمه کاره ای فاشیستی را به شتاب هرچه بیشتر عملی سازند و اوغانستان را همان گونه که در کتاب مانیفست فاشیزم اوغانی ( دویمه سقاوی ) تجویز شده است ، به یک کشور تک هویت اوغانی زیر سلطه ای مطلق ِ قبیله پرستان اوغان ، تبدیل سازند که در آن فرهنگ بدوی قبیله بر تمدن هزاران ساله ای ایرانی – خراسانی ما پیروزمندانه بتازد و بر شمشیر خون آلود خود بنازد !
احمدشاه مسعود قهرمان ملی و یا جنایتکار پرآوازه؟
http://www.youtube.com/watch?v=6FHN5xlPWZo&feature=player_embedded
چیزی مسخره ایکه شتربانان ِ فرهنگی فاشیزم اوغانی این جا و آن جا به آن دست می زنند این است که برای به رخ کشیدن شوکت ِ تقلبی اوغانی خود ، دست به تحریف آثار گهربار شاعران و اندیشمندان ایرانی – خراسانی ما می زنند و برای خویش یک شکوهی کاذب دست و پا می کنند . یک وقتی ، جایی خوانده بودم که یکی از دلقکان فرهنگی اوغان ، به شعر های حماسی فردوسی بزرگ دستبرد زده و یک شعر بسیار بلند آوازه ای آن شاعر شکوهمند زبان پارسی را ، از جوهر اصیل ایرانی اش تهی ساخته و به جای آن با بیشرمی ویژه ایکه شتربانان فرهنگی فاشیزم اوغانی دارند، کلمه ای خنجری " ایران " را برداشته و نام ناساز ِ " اوغان " را به جایش نهاده است !
فردوسی بزرگ در یک سرود جاودانه اش چنین گفته بود :
چو ایران نباشد ، تن ِ من مباد
بدین بوم و بر زنده یک تن مباد
آن شتر چران فرهنگی فاشیزم اوغانی ، گرفته بود ، به جای نام " ایران " نام " اوغانستان " را گذاشته بود :
نباشد چو افغانستان تن من مباد
بدین بوم و بر زنده یک تن مباد !
آنجا ، این را دیدم و از آن سالها گذشت . این روز ها ، باز می بینم که یکی از تارگاه های که اوغان بودن را شرط انسان بودن می داند ، در پیشانی تارگاه خویش ، همان شعر فردوسی را جا داده است ، اما به شکل تحریف شده و اوغانی اش :
چو کشور نباشد تن من مباد
بدین بوم و بر زنده یک تن مباد !
بی اینکه من از آن عاشقان شوکت کاذب اوغانی بپرسم ، نیک میدانم که دلیل شان این است : چون در شعر فردوسی کلمه ای ایران به کار رفته است و ایران نام کشور مشخصی در همسایه گی اوغانستان است و ما میخواهم این شعر را برای بیان احساسات خود در رابطه با کشور خودما اوغانستان به کار گیریم ، لذا کلمه ای ایران را برداشتیم و به جایش کلمه ای کشور را گذاشتیم . همین !
خوب و اما ، تحریف ِ شعر کسی به هر صورتی که باشد ، یک جرم است ، زیر پای کردن ِ امانت داری است ، خیانت فرهنگی است . در عین حال ، این خیانت فرهنگی شترچرانهای فرهنگی فاشیزم اوغانی ، یک چیز دیگر را هم آشکار می سازد ، اینکه : با نام جعلی و تحمیلی " اوغانستان " همه دار و ندار فرهنگی حوزه ای تمدنی پارسی – خراسانی ، همه مفاخر ما ، همه مشاهیر ما ، همه قهرمانان ما و همه دست آورد های هزاران ساله ای ما ، همه در بست به کشوری سپرده می شود که امروز خود را " ایران " میخواند . چون تمام گذشته های ما با نام ایران و خراسان گره خورده است و با هیچ شگرد و نیرنگ و دستبردی قادر نخواهیم بود که هویت ایرانی – خراسانی گذشته ای خویش را نابود سازیم و به جای آن یک هویت موهوم و کاذب و هیچ جایی را بنشانیم . شتربانان فرهنگی فاشیزم اوغانی می توانند در گفتار و نوشتار بزرگان ِ ایرانی – خراسانی دستبرد زنند ، تحریف کنند ، مسخ سازند ، اما نمی توانند ، اصل ِ واقعیت های تاریخی و فرهنگی حوزه ای تمدنی ما را دگرگون سازند .
این حقیقت را که فردوسی ، مولوی ، ابوعلی سینا ، بیرونی ، رودکی ، سنایی ، انوری ، ناصر خسرو ، جامی و صدها شاعر و اندیشمند و هنرمند و دیگر مفاخر فرهنگی و تاریخی ما ، از گذشته ها تا همین صد و چند سال قبل ، همه و همه خود را ایرانی – خراسانی می گفتند و میهن و ماوای خویش را ایران و خراسان می خواندند . هیچ یک از آن بزرگان ، هرگز اوغان نبودند و هیچ پیوندی با قبایل اوغان نداشتند . حالا چگونه می توانیم که آنها را اوغان بسازیم ؟ به شعر فردوسی و شاعران دیگر دستبرد زدن ، نام های اصیل هزاران ساله را برداشتن و نام های نو ساخته و خنده آور اوغانی را به جای شان چسپاندن ، " سبزوار " را " شین دند " ساختن و از این گونه هزاران سیه کاری دیگر را کردن ، این حقیقت را زدوده نمی تواند که اوغان شدن ، ما را هیچ و پوچ می سازد و همه دار و ندار فرهنگی و تاریخی مان را از ما میگیرد .
فردوسی ، اوغان نبود . کسی که با شاهنامه ای فردوسی آشناست ، میداند که فردوسی از اوغان ها با چه صفاتی یاد کرده است . ایرانی بودن افتخار فردوسی بود ، اما ایران فردوسی ، ایران دیگریست . ایران بزرگ آن روزگار ، همین ایرانی نیست که امروز می بینیم . این یک هوشیاری ، رندی و دور اندیشی حاکمان فارس بود که چند دهه قبل ( سال 1935 ) کشور شان را رسما به نام " ایران " ثبت کردند و همچنان نام " خراسان " را بر بخشی از خاک خود رسمیت بخشیدند . یکی از خیانت های بزرگ فاشیزم اوغان شاهی ، ظاهر، داوود ، نعیم ، محمد گل مومند و دیگران ، این بود که در مورد آن اقدام هوشیارانه ای دولت ایران ، هیچ واکنشی نشان ندادند و در واقع از چنان اقدامی بسیار خوش و راضی بودند که مردمان غیر اوغان از پیشنه های ایرانی – خراسانی خویش بریده شوند و آنها بتوانند بگویند که دیگر کسی حق ندارد ایران ایران یا خراسان خراسان بگوید چون حالا ایران یک کشور جدا و خراسان هم بخشی از آن کشور است و افتخار ایرانی و خراسانی هم به آنها تعلق دارد . ما اوغان استیم و کشور ما اوغانستان است . باید برای ساختن همه جانبه ای یک هویت اوغانی تلاش کنیم که کشور ما در پوشش همین هویت اوغانی به وحدت ملی برسد و مردم به جای احساس تعلق به فرهنگ ایرانی – خراسانی ، خود را به فرهنگ اوغانی متعلق بدانند : هرکی از اوغانستان است ، اوغان هست . دا زمونژ زیبا وطن ، دا مو د بابا وطن ، این سر زمین حق بابا ها و انا های ما بود که حالا میراث حلال ماست و شما دیگر صدای تان را بدر نکنید که از کله های تان منار می سازیم ، لگد مال تان می کنیم ، هست و بود تان را بار بار تاراج می کنیم ، خود را و خاک را می فروشیم تا شما غیر اوغان ها را تابع و اسیر خود نگه داریم !
ایران را از همه کتاب های پیشین برداشتن ، به جای آن اوغان و کشور و چیزهای دیگر را نوشتن ، اوج حقارت و درمانده گی فرهنگی اوغان سازان را نشان میدهد . آن ها از بس که از برملا شدن حقایق تاریخی ما وحشت دارند ، از بسکه از نام تاریخی ما ، از نام ایران – خراسان نفرت دارند، به هر بهانه ای واهی میکوشند که بر گذشته ای ما و نام های تاریخی ما خط بطلان کشند و نگذارند که مردم بداند که سرزمین های اکنون اسیر حاکمیت اوغان شاهی ، دو صد و شصت سال پیش بخشی از ایران – خراسان بزرگ بود و تا یک صدو چهل سال پیش هم به نام خراسان یاد میشد . آنها نمی خواهند مردم بداند که آن ایران فردوسی ، ایرانی است که یک بخش بزرگ سرزمین های تحت سیطره ای جابرانه اوغان شاهان را هم در بر میگیرد .
پژوهش های چند ین گانه به روشنی می نمایاند که زیاد تر شهر ها و بخش های مهم و عمده ای" ایران " که فردوسی از آن با افتخار یاد میکند در محدوده ای جغرافیایی قرار دارد که امروز به نام جعلی اوغانستان شهرت یافته است . وقتی ما نام " ایران " را در شاهنامه فردوسی می خوانیم ، نباید چنین پنداریم که همه سخنش در مورد ایران امروزی است . ایران فردوسی ، ایران ماست ، ایرانی که بخش های شمال ، غرب و مرکزی اوغانستان ، سرزمین های تاجیک نشین ، مناطق اوزبیک ها ، ترکمن ها ، هزاره ها و بلوچ ها در آن شامل می باشد .
حالا این شعر فردوسی : چو ایران نباشد تن ِ من مباد — بدین بوم و بر زنده یک تن مباد ، شعار همگانی مردم ایران امروز است . همانگونه که خود فردوسی با غرور و افتخار ایران میگفت ، همتباران فردوسی در ایران کنونی هم با همان غرور و افتخار ایران میگویند و همانگونه که فردوسی آن شعر را با سربلندی سروده بود ، همتباران فردوسی در ایران کنونی نیز آن را با سربلندی میخوانند و ازش لذت می برند . اما ، ما مردمی که در اسارت اوغان شاهان جبار و مستبد بوده ایم ، ما مردمیکه به زور اوغان ساخته میشویم ، ما مردمیکه حق تبارز نام و هویت اصلی خود را نداریم ، ما همتباران فردوسی در این بخش خاک ایران آن روزگار ، نه تنها با فردوسی بیگانه می نماییم ، بلکه همه رشته های مان را با فردوسی گسسته ایم به خاطریکه فردوسی ایرانی بود و ما اوغان شده ایم !
احمدشاه مسعود قهرمان ملی و یا جنایتکار پرآوازه؟
http://www.youtube.com/watch?v=-V9V8sGRrwU&feature=related
ما چرا به خاطر یک نام جعلی و تحمیلی به این همه رنج و سرگردانی فرهنگی و هویتی و تاریخی گرفتار بمانیم ؟ تا کی و زود تر کدام شعر و اثر بزرگان و مفاخر فرهنگی و هنری ایرانی – خراسانی مان را دستکاری کنیم و از هر جاییکه در آثار آنها ایران و خراسان نقش شده است ، آن نام های اصلی را برداریم و نام جعلی اوغان و یا یک کلمه ای دیگر را بگذاریم ؟ ما چرا و به چه خاطر مولوی مان را ، فردوسی مان را ، حافظ و سعدی و انوری و سنایی و خاقانی و رودکی و بیرونی و پورسینا و ناصرخسرو و جامی و دیگر و دیگرانی را که همه شاعران و اندیشمندان و مفاخر خودما استند و همه ای شان ایرانی – خراسانی بودند ، اما " اوغان " هرگز نبودند ، به کدام منطق اوغان بسیازیم و در آثار شان دخل و تصرف نموده آن را تحریف و مسخ نماییم ؟
فردوسی از ما یاد میکند ، از سرزمین و میهن ما یاد میکند ، از هرات ، از غزنه ، از زابل ، از کابل و دیگر شهر های ما یاد میکند ، حماسه های مردم ما را می سراید ، ما را به همان نامی که داشته ایم می خواند ، برای زنده نگهداشتن هویت ما سالهای زیاد از عمر عزیز خویش را قربان می نماید و شاهنامه را می سازد که برای ما به میراث بماند و ما از آن به خودآگاهی رسیم و تسلیم سیاهی و بی خردی دزدان سر گردنه ها و دشت هایی نشویم که فردوسی وصف شان را کرده است . اما با درد و دریغ که وارثان همان دزدان سر گردنه ها و رهزنان دشت ها، امروز آیینه ای روشن هویت و زبان ما را می شکنند و با لکه ای نام اوغان آنرا سیاه می سازند – شاهنامه را تحریف و تحقیر می نمایند !
من از شترچران های فرهنگی فاشیزم اوغانی می پرسم که اگر این همه از زبان پارسی - دری و فرهنگ اصیل ایرانی – خراسانی ما نفرت دارید ، اگر از هویت و اصلیت فردوسی ها و پور سینا ها و صدها و هزاران شاعر و نویسنده و متفکر ما وحشت دارید ، چرا نمی رویید و از زبان و میراث های فرهنگی خود تان بهره نمی گیرید که می آیید و شعر و نبشته های بزرگان ما را برای مقاصد شوم خویش تحریف و مسخ می نمایید ؟ آخر تا صد و چهل سال قبل ، اوغانستان موغانستان را کس نمی شناخت . همه آگاه اند که نام اوغانستان را هم نماینده ای انگلیس بر ساحه تحت تسلط امیران خود فروخته ای اوغان نهاد و از آن پس طوق لعنت این نام به گردن تمام مردم ما به جبر و به نیرنگ افگنده شد و میخواهید که با همین نام بی ریشه و بی بنیاد ، همه تاریخ هزاران ساله و همه فرهنگ گشن بیخ و گلشن نمای ما را محو و نابود سازید و آرزو هم دارید که ما در مقابل تان سکوت اختیار کنیم !
شما فردوسی را بیگانه می دانید و بیگانه می خوانید ، اما فردوسی برای ما بیگانه نیست . فردوسی شاعر حماسه های جاویدانی مردم ماست ، فردوسی همان سان از ماست که مولوی و ناصر خسرو و جامی از مایند و همه هم ایرانی – خراسانی اند ، نه اوغان . شما هر قدر سفسطه بگوئید ، هر قدر چرند پراکنی کنید ، فرهنگ پارسی – ایرانی – خراسانی ،همان که بود ، هست و خواهد بود ، رشد میکند ، تکامل می کند ، با تمدن بزرگ انسان در جهان بیش از پیش می پیوندند ، اما مقهور فرهنگ قبیلوی شما نخواهد شد !
این هم چند بیت از شعر فردوسی بزرگ - آیینه دار ِ فرهنگ و زبان ما :
ندانی که ایران نشست ِ منست
جهان سر به سر زیر دست ِ منست
هنر نزد ایرانیان است و بـــس
ندادند شـیر ژیان را بکــس
همه یکدلانند یـزدان شناس
بـه نیکـی ندارنـد از بـد هـراس
دریغ است ایـران که ویـران شــود
کنام پلنگان و شیران شــود
چـو ایـران نباشد تن من مـبـاد
در این بوم و بر زنده یک تن مباد
همـه روی یکسر بجـنگ آوریــم
جــهان بر بـداندیـش تنـگ آوریم
همه سربسر تن به کشتن دهیم
بـه از آنکه کشـور به دشمن دهـیم
چنین گفت موبد که مرد بنام
بـه از زنـده دشمـن بر او شاد کام
اگر کُشــت خواهــد تو را روزگــار
چــه نیکــو تر از مـرگ در کـــار زار
توسطTajicKnotAwghan
احمدشاه مسعود قهرمان ملی و یا جنایتکار پرآوازه؟
گوسفند جان خرستان به این سخنان فردوسی هم افتخار کنید:
توهین به تورک و عرب و زن.
نمونه هایی از توهین فردوسی به ترکها و اعراب و زنان و دختران!
که آن ترک بدپیشه و ریمن است ----- که هم بد نژاد است و هم بد تن است
ز شیر شتر خوردن و سوسمار ----- عرب را به جایی رسیده است کار
که تاج کیانی کند آرزو ----- تفو بر تو ای چرخ گردون تفو
مكن هيچ كاري به فرمان زن-----كه هرگز نبيني زني رأي زن
زن و اژدها هر دو در خاک به ----- جهان پاک از این هر دو ناپاک به
زنان را ستایی سگان را ستای ----- که یک سگ به از صد زن پارسای
پس پرده هر که دختر بود ----- اگر تاجدار است بد اختر است
چون زن زاد دختر دهیدش به گرگ----- که نامش ضعیف است و ننگش بزرگ
به اختر كس آن دادن كه دخترش نيست—چو دختر بود روشن دخترش نيست