پیش ازین که در مورد زبان ھزارگی ابراز نظر نمایم،لازم می بینم که اول باید پیشینه تاریخی ملت ھزارہ در نظر گرفته شود، زیرا زبان و نژاد باھم پیوند نا گسستنی دارد که یکی را بدون دیگر نمی توان مورد بررسی قرار داد.
دانشمندان و محققانی که در مورد ھزارہ ھا تحقیق نمودہ اند ھمه اتفاق نظر دارند که ھزارہ ھا از نژاد ترک و مغول ھستند. پروفیسور شرافت عباس یکی از پزوھشگران شبھه قارہ ھند، نسبت به قوم ھزارہ چنین نظر دارد:
به رغم اختلاف نظر ھای که در مورد پیشینه تاریخ و منشاء نژادی ھزارہ ھا وجود دارد ، ھمه محققان و دانشمندان بر این باور ھستند که مردم ھزارہ از نژاد زرد می باشند و بدین ترتیب زنجیرہ نژادی آنان مستقیم و یا غیر مستقیم به مغول ھا منتھی می شود و شاید بدین ملاحضه می باشد که نویسندہ مقدمه تاریخ رشیدی ۔ ن۔ الیاس ھزارہ ھا را نظر به سیمای مغولی شان مغول ھای ناب خارج از مغولستان می خواند ۔ چنانکه ممکن است ھمین سیمای مغولی موجب گردیدہ باشد تا حد اکثر مناطق پاکستان مردم ھزارہ را به گلگت و یا بلتستان مرتبط بپندارند ۔ زیرا ساکنان این مناطق نیز قیافه مغولی دارند ۔ (طلوع فکر شمارہ دھم)
دکتر سید عسکر موسوی در مورد ترک و مغول بودن ھزارہ ھا چنین ابراز نظر می نماید:
ھزارہ ھا یکی از قدیمی ترین ساکنان منطقه و آمیزہ از نژاد ھا و گروہ ھای مختلف ھستند، که لشکریان چنگیز خان و امیر تیمور فقط بخشی از آنھا ھستند و نسبتا جدید به شمار می آیند۔ ساختار قبیله ای و زبانی ھزارہ ھا تا حدی زیادی از ھمه این مردمان گوناگون تاثیر پذیرفته است. نیاکان ھزارہ ھا به ساکنان ترک آسیای مرکزی و شرقی که پیش 2300 سال پیش از شمال وجنوب ھندوکش به نواحی موسوم به ھزارستان کنونی مھاجرت کردہ بودند باز می گردد . آنان از جنوب آمدہ بودند تا آیین بودایی را گسترش دھند و در مسیر شان تا شمال ھند را فتح کردند۔ راھبان بودایی که بودیسم را به ارمغان آوردند. آن چنان که از اشیاء دست ساز پیدا شدہ در درہ بامیان می توان دریافت. احتمالا از نپال تبت و جنوب چین آمدہ بودند. زبان ترکی با لھجه ھا و گویش ھای فراوان آن از سالھای قبل از میلاد به طور وسیع در بامیان صحبت می شدہ است۔( ھزارہ ھای افغانستان ص 73 )
در افغانستان کنونی دین بودایی در دوران سلطنت کوشانیان گسترش یافت. درین مورد جواھر لال نھرو می نویسد:
در قرن اول پیش از میلاد مسیح کوشان ھا یک دولت بزرگ در نواحی مرزی تشکیل دادند و این دولت به تدریج به یک امپراتوری پھناور مبدل گشت این امپراتوری تقریبا 300 سال دوام یافت. امپراتوری کوشان از جھات مختلف جالب توجه است.این دولت یک دولت بودایی بود و یکی از امپراتورانی آن به نام کانیشکا از جمله ھواداران جدی و پر حرارت آیین بودا و "دھارما " بود.در نزدیک ھای پشاور که پایتخت آنھا بود شھر تاکشاشیلا (تاکسیلا) قرار داشت که طول سالیان دراز یکی از مراکز عمدہ فرھنگ بودايی به شمار می رفت. کوشان ھا اصلا از نژاد مغولی بودند۔ ( نگاھی به تاریخ جھان ص 177 )
درینجا باید تذکر بدھم که محققانی که مردم ھزارہ و یا کوشانی ھا را مورد تحقیق و بررسی قراد دادہ اند آنھا فقط مجسمه ھای بودا در بامیان را در نظر گرفته اند، در حالیکه شھر تاکسیلا در نزدیکی شھر راولپندی پاکستان ، بقول نھرو یکی از مراکز عمدہ بودایی ھا به حساب می آمد. ھمین گونه در منطقه "سوات ایالت خیبر پختون خواہ پاکستان نیز مجسمه ھای بودا ھرجا به چشم می خورد که حکایت از دور کوشانی ھا دارد.
جلال اوحدی در مورد پیشینه تاریخی مردم ھزارہ می نویسد:
مطالعه تاریخی نشان می دھد مردمی که امروز بنام ھزارہ خواندہ می شوند اکثریت آنان در گذشته ھای تاریخی بنام ھزارہ نبودہ بلکه بنام ھای "دای" و یفتلی و در مقطع ھای از تاریخ بنام " زابلی" "ترک" "ترک خلج ، غوری و غرجستانی خواندہ می شدہ اند و قبایل دای ھا از جمله قبایل ساکه ھا می باشند و از مغول نژادان به شمار می آیند
یا، از ترکیب دای ھا ، کوشانی ھا ھپتالی ھا، ترک ھا، مغول ھا و غیرہ امروز ملتی به وجود آمدہ است که بلا استثنا ھمه بنام ھزارہ مسما گردیدہ و ھزارہ خواندہ می شوند ۔
(ترکیب قبایلی در ساختار ملی ملت ھزارہ ص 97 ۔ 98)
محمد تقی خاوری یکی از نویسندگان ھزارہ در ایران در مورد فرق ترک و مغول به نقل قول از رشید الدین فضل الله می نویسد:
رشید الدین فضل الله با این نظریه بسیاری از زاویای تاریک قضیه را روشن نمود که ترک و مغول به لحاظ ریشه ھای قومی یکی بودہ اند و اگر تفاوتی به وجود آمدہ ، از این روی است که زبان شان با یگدیگر متفاوت بودہ است.( مردم ھزارہ و خراسان بزرگ ص 55 )
پژوھشگران غربی که از طریق آزمایشات ژنتیکی و ساخت جسمی ھزارہ ھا را مورد تحقیق قرار دادہ اند ، آنھا نیز بر ترک و مغول بودن ھزارہ مھر تصدیق ثبت کردہ اند.از آن جمله تیم "ژنتیک ساینس" بریتانیا بعد از آزمایش ژنتیکی ھزارہ ھا را مغول تبار قرار دادہ اند که نتیجه آن آزمایش بصورت کتاب در دانشگاہ کویته بلوچستان موجود است.
درین بابت یکی از محققانی ھزارہ عباس دلجو می نگارد:
امروز علم جمجمه شناسی در جھت تشخیص وابستگی ھای نژادی انسانھا ، کمک بسیاری به باستان شناسان و تاریخ نویسان کردہ است ، چون جمجمه انسان تنھا بخشی او اسکلت انسان است که باستان شناسان با مطالعه ریخت شناسی جمجمه ھا ، وابستگی ھای نژادی تشخیص می دھند . از طریق بررسی جمجمه ی ھزارہ ھا با استفادہ از علم جمجمه شناسی، نیز ثابت گردیدہ که آنان ترک تبار می باشند.
آقای پروفیسور لویی دوپری باستان شناس مشھور امریکایی روی جمجمه ھای مردمان ساکن در افغانستان تحقیق کردہ استت. ایشان بر اساس شکل و ساخت سر و بینی و قامت و جمجمه انسان ھای افغانستانی ، سه سنخ نژادی را درین کشور مشخص کردہ و ھزارہ ھا را سنخ ترک تباران آوردہ است. باشندگان موجود در افغانستان امروزی را با نظر داشت جمجمه ھای انسان ھای ساکن در آن دیار و ضوابط انسان شناسی موجود به سه گروہ تقسیم می کنند. نخست نژاد قفقازی که شامل اقوام تاجیک، پشتون، بلوچ، و نورستانی می شوند. دوم مردم ترک نژاد که کلا اقوام ھزارہ، ایماق، ترکان، ازبیک و قرقیز را در بر می گیرد و سوم نژاد کوچکی است بنام براھوی که می گویند در اصل دراویدی ھای ھندی بودہ و گویا از ھندوستان به نقاط جنوب مرزی بین افغانستان و پشتونستان و پاکستان مھاجرت کردہ اند.
از سوی دیگر ، از طریق آزمایشات ژنتیکی نیز مسله ی قرابت ژنتیکی ھزارہ ھا با ترک تباران به اثبات رسیدہ است. ھمه بر این امر نیک آگاھیم که او طریق علم ژنتیک است که امروز دانشمندان علوم زیستی به تشابه یا عدم تشابه دو موجود نسبت به یگدیگر پی می برند. زیرا ژنتیک یا علم وراثت اساس شباھت ھا و تفاوت ھا را توضیح دادہ و توسط این علم ، خصوصیات یا صفاتی که از والدین به فرزندان به ارث رسیدہ است ، مشخص می شود. نا گفته نماند که امروو بیشتر از 98 در صد آزمایش ھای ژنتیک صحیح بودہ و احتمال اشتباہ در این آزمایش ھا بسیار کم است. بر ھمین لحاظ امروز" تفاوت ھای ژنتیکی انسان ھا" علم ژنتیک به خوبی کشف کردہ و در مجله معتبر "ساینس" آن به عنوان بزرگ ترین دستاورد علمی سال 2007 معرفی کردہ است.به ھمین دلیل اگر درین کتاب بحث نژاد و تقسیم بندی نژادی ھزارہ ھا مطرح شدہ است نه تنھا استوار بر تفاوت ھای شکلی و ضو تیپ و جمجمه که استوار بر تفاوت ھای ژنتیکی نیز می باشد. آزمایشات ژنتیکی در مجله علمی "پلوس ون" به وضاحت به اثبات رسیدہ است. (تاریخ باستانی ھزارہ ھا ص 270)
در مورد ھزارہ ھا شواھد دیگری نیز وجود دار که دال بر ترک تبار بودن آنھاست. طوطی ھند امیر خسرودھلوی که متعلق به قبیله ی لاچین ھزارہ می باشد در یکی از اشعارش چنین می سراید:
ترک ھندوستانیم من ھندوی گویم چو آب
شکر مصری ندارم کز عرب گویم سخن
در شمال مغربی پاکستان مردمانی ھستند که بنام ھزارہ یاد می شوند. مناطق آنھا از پشت سر دریای سند گرفته تا حدود کشمیر، چترال، دامن ھای کوہ ھای ھمالیا و مناطق کاغان و گلگیت گستردہ است. شیر محمد خان کمشنر (ولسوال) سابق ولسوالی ھزارہ که تاریخ این ھزارہ ھا را نوشته است، آنھا را از قبیله قارلوق ھزارہ می داند. مارکو پولو سیاح غربی در سفر نامه اش آنھا را ھزارہ ھای نکودری خواندہ و نوشته است. زبان این ھزارہ ھای پاکستانی بنام ھندکو یاد می شود که ترکیبی از زبان ھای پشتو و پنجابی است.
علاوہ بر این پژوھشگران روسی ، غربی و پاکستانی از جمله پروفیسوردکتور سیمی نغمانه طاھر،احمد رشید، تیمور خانوف، خانیکوف، الفنستن برنس۔و۔گ۔ ومبری ، بلیو بار تولد، پتروشفکی، بیکن و برمودین ھزارہ ھا را از تبار ترک و مغول می دانند. نیز پژوھشگران دیگری ھزارہ از قبیل حسن فولادی، خدای نظر قنبری، اسحاق محمدی حسین علی یزدانی، حیدرعلی جاغوری، شاہ ولی شفایی، حسن رضا چنگیزی و دیگران ھزارہ ھا را از تبار ترک و مغول می دانند.
اما درین میان یکی از محققان ھزارہ در ایران، شوکت علی محمدی شاری می باشد که ملت ھزارہ را از نژاد آریایی می خواند.آقای شاری می نویسد:
ھمه سر زمین ھزارہ ھا شناسنامه باستانی دارد با توجه به این که این سرزمین ھا متعلق به آریان ھای تاریخی بودہ ، ناگزیر یکی از دو گزینه را باید انتخاب کنیم ، یا ھزارہ ھا را آریانی و بومی بدانیم یا مھاجر. ھمه ای شواھد از دیرینگی حضور انسان ھزارہ در این جعرافیا حکایت دارد، پس ھزارہ ھا باید ھمان انسان آریان یا ایران کھن باشند.
شاری افزودہ است: فرھنگ، آداب و رسوم ، در یک فصل بیش از شست مورد آداب و رسوم کنونی ھزارہ ھا را ، که از تولد تا مرگ را شامل می شود ، با تطبیق با ریگ دا ، اوستا و به ویژہ وندیداد بررسی کردہ ام ، آداب و رسوم امروز ھزارہ ھا با آداب و رسوم آریان ھا ھمخوانی شگفت انگیزی دارد. رسم و رواج ملی ھزارہ ھا ھمخوانی کامل با توضیح المسایل دینی زرتشتی (وندیداد ) و ادیان پیشین آریانا دارد.(در اوستایی در صدف لھجه ی ھزارگی ص67۔68 )
از گفته ھای شاری چنین استنباط می گردد بخاطریکه آریایی ھا بومی ترین مردمان ساکن در ایران و یا افغانستان کنونی ھستند، بنا برین ھزارہ ھا باید خود را آریایی قلمداد کنند و زبان شان را دنباله ی ادبیات اوستایی؛ تا بومی ثابت شوند. در حالیکه شکل و شباھت، ساخت جسمی و اجزای ترکیبی زبان ھزارہ ھا را کاملن نا دیدہ گرفته است.
آقای شاری بخاطر این حامل این نظریه گردیدہ است که مطالعات تاریخی شان تا حد ایران محدود ماندہ است و فقط با ادبیات اوستایی و شاھنامه ھای افسانه ی سرو کار دارد، فکر می کند که منابع ھمه علوم و سرچشمه ی تمدن بشری و زبان ھا کتابھای اوستا و شاھنامه ھاست و بس--------!
اگر از زیر تأثیرات افکار ایرانی خود را بیرون بکشیم و آزادانه باندیشیم خوب تر درک کردہ می توانیم که رسوم و فرھنگ مذھبی روی ھمرفته در بین ھمه اقوام یکسان است. به عنوان مثال مسیحیان پاکستانی مانند مسیحیان غربی نه فقط نام ھای انگلیسی دارند بلکه در بیشترین موارد از رسوم و فرھنگ آنان پیروی نیز می کنند. ھمین گونه اقلیت ھندو در پاکستان در مختلف ابعاد زندگی از ھندو ھای ھندوستان پیروی می کنند.رسوم مسلمانان جھان نیز با عرب ھا ھمخوانی پیدا کردہ است اما این دال بر این نیست که ھمه مسلمانان جھان باھم نسبت قومی دارند.
اقامت زیادی شاری در ایران باعث شدہ است که او آریایی ھا را تاریخی ترین مردم دنیا بخواند و دیگران را مھاجر، اما حقیقت تاریخی بر عکس این نظر است .در کتاب تاریخ صنف دھم افغانستان نوشته شدہ است:
قدیمی ترین مدنیت آریایی در افغانستان بنام ویدی یاد می گردد. کلمه ویدی از وید گرفته شدہ که مفھوم علم و دانش را افادہ می کند. این مدنیت از چھار کتاب بدست آمدہ است. آغاز سرودہ ھای این کتاب به 2000 سال قبل میلاد می رسد.
حوالی ھزار سال قبل از میلاد مدنیت اوستایی در بلخ یا بخدی قدیم پی ریزی شد. این مدنیت بخاطری بنام اوستایی یاد می گردد که معلومات زیادی در خصوص مدنیت اوستایی در کتاب مذھبی که اوستا نام دارد و بدست مورخین رسیدہ است، وجود داشت.
مدنیت اوستا قدامت تاریخی اش به 3000 سال می رسد. اما اگر قدامت تاریخی ترکان و مغولان را در نظر آریم به این نتیجه می رسیم که این مردمان اصیل آسیایی، قدامت تاریخی شان به 7000 سال می رسد. دانشمند پاکستانی سبط حسن در مورد پیشینه تاریخی مغول ھا در ھراپا (کرانه دریای سند که تاریخ 7000 ساله دارد) می نویسد :جمجمه ھای که از ھراپا یافت شدہ، از مغول ھا و دراویدی ھا می باشد.( پاکستان میں تھذیب کا ارتقا ص 70 )
ھنری لوکاس می نویسد: دست ساخته ھای که از ھاراپا و موھانجودارو بدست آمدہ ، نشان می دھد که از حوالی ھزارہ سوم پیش از میلاد جمعیت ساکن این درہ از نژاد بسیار و از جمله آنھا نژاد مغولی بودہ است. (تاریخ تمدن ص 50)
بحث ما روی زبان است و هدف از این نوشته اینست که تا مشخص شود مردم هزاره به کدام نسل و نژاد تعلق دارند، از قرار معلومات و منابع موثق که در بالا ذکر شد به این نتیجه میرسیم که مردم هزاره یکی از شاخه های نژاد ترک میباشند بنا وقتی هزاره ها ترک هستند زبان شان به هیجوجه فارسی شده نمیتواند بلکه مانند ریشه های نژادی هزاره ها زبان شان نیز در گذشته های دور ترکی بوده است ، در اثر همنشینی با فارسها ، تاجکها، و ادغام شدن تعداد زیاد از مغول ها و رابطه چند قرنه با هندی ها زمینه بوجود آمدن زبان که گرفته شده از ترکی ، مغولی، فارسی، عربی و سانسکریت است مهیا شد ، حال زبان هزاره ها هزارگی است که از زبان های نامبرده تشکیل شده و شناخت و هویت جداگانه از خود یافته است.
از اینکه نوشته خسته کننده نشود نوشته موجود را خاتمه داده و اگر فرصت یافتم بزودی دنباله همین نوشته را برای تان نشر خواهم کرد.
درین بابت باید تذکر بدھم که باشندگان اصیل سر زمین ھای آسیا زرد پوست و یا ترک مغول ھا می باشند
نظرات
42 دیدگاهمکث کوتاہ روی نژاد و زبان ھزارہ
سلام عرض دارم
به جواب آقای حمید عرض کنم تورک ها به مادر آنه میگویند نه آبه و به پدر بابا می گویند (به ترجمه گوگل مراجعه شود)
هیچ تورکی در ایران زبان تورکی را از دست نداه است ،اما هزاره تورکی بلد نیست، این چه سری است که فقط هزاره زبان خود را از دست داده است امریکای لاتین را اسپانوی ها وپرتگالی ها تصرف کردند . شمالی را انگلیس ها، اما بومی های آن هنوز همان زبان خود را دارند
هزاره تورک تبار بی زبان نیست ، چون تورک کسی است که به زبان تورکی صحبت میکند ، مغل کسی است که به زبان مغلی صحبت میکند
تاجیک ها که خود تعداد شان از هزاره بیش نبود چگونه میتواند زبان به اصطلاح تورکی شان را از بین برده فارسی یاد بدهد
تبتی ها چهره مغلی دارند اما مغل نیستند زبان خودرا دارند. پس چرا هزاره نمی تواند داشته باشد
کسانی که هزاره را مغل و تورک میگویند جفای بزرگی به این قوم کرده تمام کلتور اورا میخواهند نابود کنند . تمام آثار کلتوری هزاره به زبان فارسی هزاره گی است
مکث کوتاہ روی نژاد و زبان ھزارہ
ای گرامیان - میدانیم که ترک با مغول تفاوت دارد.قرارگاه مغولان شمالی تر از ترک زبانان است.ترک زبانان از ساحل راست سیحون بساحل چپ گذشتند آن هم پس از سامانیان و در زمان سلطه سلطان محمود غزنیچی.اما تاریخ میگوید که هزاره زمان هجوم اسکندر مقدونی در همین مکان بوده است.مقایسه کنید نوشتار تاریخ نویسان اسکند را به نقل از ایران باستان پیرنیا با آنچهدر این عصر هارولد لمب در کتاب چنگیز و آلفنشتاین در کتاب افغانان نوشته اند:
ایران باستان-پیرنیا:-اسکندر به پایه کوههای قفقاز رسید...بلندترین کوه آسیا..وبسیار ممتد.... بعد او بطرف مملکتی رفت که همسایگانش آنهار ا نمی شناختند... این قوم پاراپامیزاد نام داشت...این مردم کلبه هاشان را از خشت بنا میکردند چون درخت در اینجاها نیست سقف را هم از خشت میساختند در کلبه ها در پائین وسیع است و هرقدر بالا میرود تنگ تر شده به روزنه هائی منتهی میگردد که از آن روشنائی به درون کلبه میافتد...درختان کمی دارند ...قطر برف و یخ بقدری است که در اینجا نه حیوانات وحشی میتوان یافت نه پرنده ای, آسمانی که آن را سایه پوشیده ...انسان چیزهای نزدیک را هم نمی بیند...اسکندر با وجود آب و هوای سخت این مملکت به درون آن راند و قشون مقدونی دچار قحطی وسرمای سخت و درد و محن زیاد گردید عده کثیری از سرما تلف شدند بعضی از درخشندگی برف فاقد بینائی گشتند... مقدونی ها روی یخ میافتادند و دیری نمیگذشت که بر اثر سرما خشک میشدند آنهائی که خود را به کلبه ها رسانیدند نجات یافتند بومی ها...آذوقه فراوان به آنها دادند.....بومی ها در انبارهای زیر زمین آذوقه شان را پنهان کرده آنها را چنان ساخته بودند که ...کسی نمیدانست این انبارها کجا است...مقدونی ها علاوه بر گرسنگی از سرما هم سخت در زحمت بودند...به علف صحرا و ماهی رودها تغذیه میکردند...این مواد هم تمام شد اسکندر امر کرد مال های بنه را سر بریده بخورند بدین حال بالاخره..خودشان را به باختر رسانیدند...
چنگیز هارولد لمب:–...(چنگیز)به شهر مستحکم بامیان رسید...پس اکثر سپاهیان را به سرداری یکی از اورخانان به مقاتله جلال الدین فرستاد و خود کمر همت به تسخیر بامیان بست... با خشمی تمام به شهر بامیان حمله برد.مدافعین اطراف شهر را ویران و بی سکنه ساخته حتی سنگ های بزرگی را هم که ممکن بود بکار منجنیق مغول بیاید بداخل حصار برده بودند.مغولان آلات قلعه گیری خود را همراه نداشتند و برج های چوبین در کناردیوار شهر می ساختند لکن مدافعین بوسیله نفت و مشعل آن برج هارا طعمه حریق می کردند.مغولان...اغنام و احشام را کشته برج ها را ازپوست جیوانات پوشاندند...یکی از نوه های او(چنگیز) که در پای دیوار جا د اشت به قتل رسید...کلاهخود خود را از سر افکنده...قدم پیش نهاد...موفق شد یکی از منافذ حصار را بدست آورد.چیزی نگذشت که شهر بامیان مسخر شد.تمام افراد انسانی د اخل دیوار های شهر از دم تیغ هلاک گذشتند مسجد و عمارات با خاک یکسان گردید و چنان شد که مغولان..بامیان را ماو بالیغ نام نهادند که به معنی شهر حزن و ویرانی است...پس از خرابی شهر فرمان حرکت داد....چنگیز فوجی از لشکر خود جدا کرد و به مراقبت افغان ها گماشت
افغانان-الفنستون -چاپ76استانه مشهد:ص429...اندک حبوبی که بر دره های تنگ بذر افشانی میشود پیش به پایان رسیدن تابستان کوتاه بدست میاید...هزارگان بیشتر در خانه های کاهگلی زندگی میکنند که تا کمر در دامنه کوهها فرو رفته است... انچه در یک قبیله تقریبا بدوی حیرت انگیز است برتری زنان است که نمونه ان را نمی توان در ممالک مجاور یافت.خانم کارخانه نگهداری اموال و تشریفات میزبانی را انجام میدهد و شوهر در همه مسائل خویش با او مشورت میکند زنان هرگز کتک نمی خورند و روی نمی پوشند...زنان و مردان بیشتر وقت خود را صرف نشستن دور اجاق خانه می نمایند...وبسیاری شاعرند.مردان ساعت ها می نشینند و با هم بداهتاافسانه میسازند...در روستاهائی زندگی میکنند که هریک 20تا100 خانه دارد..هر روستا برجی بلند برای دفاع دارد...در هر برج یک دهل نهاده اند... مهمتر از همه دایزنگی دایکند جاغوری و پولادند...با ایماقان در جنگند و با ..رهبر ازبکان بلخ دشمنی دارند...تاجیکان در منطقه شان زندگی نمی کنند...هزارگان اطراف...مقر قره باغ...جز از نظر قیافه از همه جهات درست همانند تاجیکانند...منطقه شان از منطقه ایماق اندکی فراخ تر ولی کم حاصل تروکم جمعیت تر است...ص425...زبانشان..لهجه ای از فارسی است...زبان مغولان هرات رانمی دانند ... مردم ایماق سنیان سختگیر و هزارگان شیعیان سختگیرذد...دلیلی نیست که مردمان ایماق و هزاره را یکی ندانیم... چهار ایماق...تایمنی (قبچاق و درزی) هزاره(جمشیدی و فیروزکوهی) تیموری و زوری ...ایماق هزاره را نباید باهزارگان شرق کوههای پاروپامیزاد یکی بدانیم اما هرچند که انان اکنون جدایند بی گمان ایماق و هزاره از یک اصل و نسب برخاسته اند و شاید نام هر دو قبیله هزاره از یک منبع گرفته شده باشد...
بنا بر این هزاره کجامغول کجا. و او را ترک هم نمیتوان شناخت.بوداهای بامیان ونزدیکی به تبت را که اکنون کانون بودائی است در بررسی ها نباید از نظر انداخت.امکان ندارد که تبت مذهب را از هزاره هدیه گرفته باشد؟اما امروزهزاره گان غالبا شیعه میباشند.اگر در زمان صفویه شیعه شده اند چرا هزاره ایماق که به مرکز صفوی نزدیک تر بوده است
سنی است؟
آنلاین : http://ندارد