" بی گمان اگر بی مایگانی، بدون جذب کامل مدخل، قصد کنند تا به این مبانی نگاه کج قوم پرستانه و متعصبانه بیاندازند، جز امحاء آبروی فرهنگی خویش حاصلی نخواهند برد. زیرا عمق این داده ها به میزانی است که بدون آموزش ملاحی استادانه ورود به آن با غرق کامل برابر می شود" «پورپیرار»
اسلوب این بررسی ها بر دو پایه قرار دارد :
بررسی نقادانۀ هر مدخل، بر اساس فرض های موجود
بررسی ماهوی و نهائی هر مدخل ، بر اساس برداشت های جدید
«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»
بخش دوم یادداشت بی بدیل: منظور من از ارائه ی این چند نمونه ازگنجینه ی از پاپیروس نوشته های مصر، توجه دادن به نوع نوشتار خط عرب، حتی در میان دارندگان کفایت نگارش، در فاصله ی دراز قرن دوم تا ششم هجری بوده است. کشیدگی بشقاب وار حرف نون، شباهت کامل قاف های آخر با حرف واو کنونی، نمایش د و ذ و ر و ز به صورت یکسان و فقط با رسم یک خط شبه عمود، فرم انتهایی حرف یای آخر و بسیاری علل و عوارض دیگر، تفهیم می کند که نگارش به خط عرب، تا شش قرن پس از طلوع اسلام، هنوز اسلوب معینی نداشته، تغییر واضحی نکرده و در حد نیازهای محلی متوقف مانده است. اگر کاتب دستگاه استیفای خراج به قرن ششم هجری در مصر اسلامی نیز به شمایل سند شماره ی ۷ قلم زده است، پس واضح می شود که خط عرب تا آن زمان خود را نیازمند مکتبی در تسهیل قرائت و انضباط نگارش نمی دیده که نخستین ابزار کتاب نویسی، گسترش فرهنگ اسلامی و توزیع مکتوب فرامین قرآن در خارج از حوزه ی زیستی اعراب بوده است! با این اشاره، ادراک مسائل فرهنگی در قرون نخست اسلامی بر پایه ی قطوری قرار می گیرد که توجه می دهد گستردگی نگارش و آماده سازی خط عرب برای عرضه ی کتاب، به صورتی که هر مسلمانی در هر حوزه ی جغرافیایی، به خصوص شرق جهان اسلام، توان قرائت خط عرب و برداشت از آن را داشته باشد، به زمانی بس دورتر از روزگار ابن مقله و ابن بواب ناشناسی قرار می گیرد که امروز بر آن ها باور داریم و می گویند در قرن چهارم خط نسخ ساخته اند. حاصل ثانوی که از غور در این گفتار برداشت می شود، این که مسلمین تا قرون متمادی، به استعانت و بهره گیری از قرآن بسنده کرده و غث و ثمین خود را تنها در آن متن تا ابد کامل و شامل جسته اند.
اگر در جهان عرب نیز نوع نگارش حروف تا قرن ششم هجری به وجهی است که در نمونه های این پاپیروس ها می بینیم، آیا چه گونه ایرانیان این همه تاریخ و تفسیر و سیره و مغازی در قرون نخست اسلامی نوشته اند؟ به راستی اگر عرب در قرن ششم و آن هم در مرکز مصر و در میان صاحبان فن و فرهنگ و افزارمندان رسمی حکومت، هنوز برای کاف و قاف و نون و واو خود اسلوب واحد و امروزین نگارش را ندارد، پس مسلّم است فارسیان که وام دار خط و حرف نویسی عرب اند، اگر در قرن چهارم هجری شاهنامه داشته اند پس باید از حروف بومی و سنتی بی علامت و بدون نقطه و نظم عرب بهره برده باشند، که برای غیر عرب و آن فارس های ادعا شده ی شاه نامه خواه و آن شاعر فردوسی نام شاه نامه سرا، قابل استفاده و ادراک نبوده است!!! این مطلب صراحتا بدان معنی است که قلم به دست فارس، ابتدا باید منتظر این تحول در نحوه ی نگارش عرب می ماند، تا بداند بر دندانه ای، نقطه ب و ت و ث را در کجا و به چه تعداد بگذارد، سپس نگارش به خط فارسی را آغاز کند که گرده برداری از خط و حرف عرب است. با این نگاه ادعای وجود خط و زبان فارسی، لااقل تا قرن هفتم هجری، به شوخی دل خراشی بدل می شود و این برداشت سالم را بدیهی می کند که زبان فارسی همراه مهاجرانی صفوی نام گرفته، به ایران رسیده است، زیرا هیچ زبان واقعا مستقری قادر نیست نگارش به لفظ خود را تا زمان دریافت الفبا از همسایگان خود متوقف کند و به تعویق اندازد! مختصر این که ایستایی فن و فقدان نمایشات تکامل خط، در این نمونه های پاپیروسی و نیز نحوه نگارش در سکه های اسلامی اعلام می کند که تا قرن ششم هجری، کاتب دولتی مصر و سر سکه ساز خلیفه، هنوز با اسلوب خط نسخ و رقاع و غیره آشنا نبوده، بدون شک قرآنی نگاشته با شیوه نسخ را ندیده و حروف نگاری با علامت گذاری و هویت کامل کنونی را نمی شناخته و این نشانه ی روشنی است که تاریخ تدوین خط بالغ شده عرب را، لااقل به قرن هفتم هجری منتقل و امکان کتاب نویسی به زبان فارسی و عرب را قرون قابل توجهی به زمان ما نزدیک تر می کند.
سند ۸. پشت و روی یک سکه اموی از اواخر قرن اول هجری. برگرفته از ص ۲۰۱ کتاب نخستین سکه های امپراطوری اسلام .
سند ۸. پشت و روی سکه المستظهر بالله از سنه عشرین و خمسه مائه، قرن ششم هجری. برگرفته ازص ۴۱۹ کتاب گنجینه ی سکه های نیشابور.
آیا چه تفاوت میان حروف و الگوی نگارش این دو سکه، با چهار صد و چهل سال فاصله ی زمان می بینید؟ به طور اصولی هیچ!!! آیا آن پاپیروس ها و این سکه ها از توقف بلوغ در خط عرب، در اندازه ی همان مقیاس فرهنگ بومی خبر نمی دهد، که بدون شک ما را در قبول نگارش این همه کتاب، به خط و زبان اعراب و فارسیان، در قرون اول و دوم و سوم و چهارم و پنجم و ششم، که منبع اصلی اختلاف و فرقه سازی در میان مسلمین است، دچار بدگمانی می کند؟ زیرا اگر اعراب در اندیشه ی گسترش فرهنگ مکتوب اسلامی به جهان بوده اند، مقدم بر همه باید که ابزار نگارش، یعنی خط شان را به شایستگی و بالندگی این آرمان می رساندند. این تصور که در زمان المستظهر بالله خط نسخ فراهم بوده باشد و خلیفه سکه اش را به قیاس نگارش قرن نخست هجری ضرب کند، نه فقط سالم نیست که ناممکن است.
برای دخالت دادن بازمانده های قرآن نگاری در این مدخل، یعنی بازیابی آغاز دوران تولید کتاب در جهان اسلام، که انتقال نقل فوق به آغاز آن ضروری بود، پیشاپیش باید به چند نکته ی مقدماتی و مهم توجه دهم. نخست این که غالب یافته های کنونی از متون قرآنی، بر پاره پوست نوشته و به صورت لت های آزاد است. عجیب این که هنوز پاره نوشته ی قرآنی بر پاپیروس نیز نیافته ایم که نشان می دهد احتمالا کاتب قرآن، نگارش بر پوست را فاخرتر و ماندگارتر، با قابلیت مراجعه ی مکرر و آسیب ناپذیرتر دیده است.
«بیش ترین قرآن های پیش از قرن چهارم هجری، که در دسترس ما قرار دارد، به شکل رقعاتی است که اغلب شامل یک تک برگ و یا حتی قسمتی از آن است. در اکثر موارد این برگ های مخدوش و آسیب دیده متعلق به قرآن هایی است که یا به علت گسستگی شیرازه و یا منسوخ شدن خط آن ها قابل استفاده نبوده، از دسترس عموم خارج شده بود. احترام خاصی که مسلمانان از ابتدا برای قرآن و به ویژه کلمه ی «الله» قائل بوده اند، مانع پراکندگی و نابودی این دست خط ها شده است. از این رو این برگه ها را در مکان مخصوصی در مسجدها نگاه می داشتند تا نسبت به آن ها بی حرمتی نشود. همین امر موجب شد که تعداد بسیاری نمونه ی لت نویسی از نابودی کامل نجات یابد». (فرانسیس دروش، سبک عباسی، ص ۱۳) این تصور که رقعات به دست آمده، برگه هایی از قرآنی شیرازه گسیخته باشد، از نظر فنی درست نیست. زیرا پوست نوشته های قرآنی قدیم، که تاکنون نمایش داده اند، صفحات تا خورده ندارد و آثاری از عبور سوزن صحافی بر عطف لت ها دیده نمی شود. دومین مطلب توجه به این نکته است که خلاف پاپیروس نوشته ها و سکه ها، که با ذکر تاریخ نگارش و اسامی اشخاص همراه است، بر قرآن نوشته های قدیمی، به صورت لت و یا کتاب کامل، نام خطاط و یا تاریخ و محل نگارش ذکر نیست. ظاهرا این ادای حرمتی است خاشعانه و سنت عامی است از سوی کاتبان، که خود را در برابر عظمت کتاب خدا گم نام شمرده و خواسته اند.
«تعداد بسیار کمی از قرآن ها و تک برگ های متعلق به اولین چهار سده ی هجری دارای نوشته هایی است که محل وقف آن ها را مشخص می کند. این گونه وقف نویسی های قدیمی ممکن است دقیقا زمان پایان نگارش قرآن و یا مدتی پس از آن را آشکار کند. که گاه در تک برگ های اول و یا آخر قرآن های مخدوشی که در دمشق کشف شده، نوشته هایی کهن، چون زمان تولد یا مرگ دیده می شود، اما فهم و درک صحت این اشارات و تاریخ ها و ارتباط واقعی آن ها با زمان نگارش دست نوشته، همچون وقف نویسی ها بسیار مشکل است. متاسفانه چیزی که اکنون به عنوان شناسنامه ی کتاب می شناسیم در آن زمان متداول نبوده و حتی بیش تر همین اشاره های معدود و محدود نیز جعلی است. شواهد و مدارکی که مکان خلق این آثار را به ما بگوید، حتی از مدارک تاریخ نگارش آن ها نیز نایاب است. به ویژه تک برگ های باقی مانده را نمی توان به شهری خاص نسبت داد و تعیین و تضمین نگارش و تذهیب آن ها، به ویژگی های هنری شهری خاص، تقریبا غیرممکن است». (فرانسیس دروش، سبک عباسی، ص ۱۴)
سند ۱. قدیم ترین قطعه نگاری قرآنی، برگرفته از صفحه ۳۰ کتاب سبک عباسی، که زمان تحریر آن را اواخر قرن اول هجری حدس زده اند / تصویر سمت راست .
سند ۲ . قطعه قرآن نگاری دیگری برگرفته از صفحه ۱۱۵ کتاب سبک عباسی که زمان نگارش آن را اواخر قرن چهارم هجری حدس زده اند. / تصویر سمت چپ
پس خلاف پاپیروس نوشته ها، که محقق را لااقل به نام و محل و تاریخ نگارش قطعه ره نمایی می کرد، در باب پاره قرآن نویسی های باقی مانده، تعیین تکلیف با این گونه آگاهی ها را، از محل و نام و زمان نگارش و نگارنده، باید به دست حدس و گمان سپرد. مثلا در این جا مولفین کتاب سبک عباسی، نمونه سند اول را بازمانده ای از اواخر قرن نخست هجری و تک لت سند دوم را، متعلق به قرن چهارم هجری دانسته اند. بدون هیچ تعارفی چنین تعیین و تشخیص هایی مبتنی بر گمانه ها و توهمات و عمدتا بر اساس قیاس پیشرفت علامات و اعراب و نقطه گذاری و نظم بیش تر صورت ظاهر حروف بوده است، بدون این که بتوانند به درستی تعیین کنند که زمان واقعی آغاز این تحولات نگارشی در چه دورانی و به کدام دلیل بوده است. زیرا اگر در همین دو نمونه، با سیصد سال فاصله نیز، جز تفاوت بس کوچکی در سبک نگارش و نصب نقطه و اعراب نمی بینیم، پس وجود یک مکتب آموزشی پی گیر برای ارتقاء نحوه ی نگارش خط عرب، که کار تالیف و برداشت از متون اسلامی را برای سراسر جهان اسلام ساده کند، خود زاییده ی تصور دیگری است، زیرا در نمونه ۲، هر چند برخی علامات جدید به کار رفته، اما ظاهر معیوب حروف، ناباورانه، حتی از نمونه شماره ۱، که متعلق به اواخر قرن اول هجری دانسته اند، تربیت ندیده تر است. بنابراین اگر در این گونه لت نگاری های شخصی، عرض اندامی از کاتب و محل و زمان نگارش ندیده ایم، از آن باب بوده است که محرر گمان خلق اثر ماندگاری را نداشته و مشغول برآوردن نیازهای فردی خویش بوده است. نبود همین اطلاعات در قرآن های کامل و نسبتا جدیدی، که باز هم زمان و مکان کتابت و نام کاتب آن مجهول است، جز با تفسیر کرنشی در مقابل قرآن بیان شدنی نیست. حاصل کلام این که با بررسی لت های قدیم قرآنی، از هیچ طریقی قادر نخواهیم بود به زمان دقیق و قابل اطمینان ایجاد تغییرات در خط عرب، که نیاز مبرم نگارش عمومی و غیر قرآنی، از قبیل تاریخ و سیره و حدیث و تفسیر و فلسفه و غیره بوده است، پی ببریم، چرا که در نمونه های مورد بررسی تعیین و تصریح و قیدی برای زمان نگارش آن ها دیده نمی شود و چون از راه توجه به پاپیروس نوشته های مصری، لااقل می دانیم که چنین تحول و تکمیلی در نگارش خط عرب تا قرن ششم هجری روی نداده، پس رد کتاب نویسی اسلامی تا قرون متمادی در پی طلوع اسلام، دشوار نمی نماید.
با این همه اینک سخن بر زمان ظهور زبان و اقوام ترک و فارس می گذرد تا معلوم شود هیچ یک از این دو قوم و ملت، پیش از پیدایش ناگهانی و از منظر تاریخی نامعقول دولت های عثمانی و صفوی، بر هیچ عنصر مادی، از قبیل سنگ و چوب و پوست و پاپیروس و چرم و استخوان و پارچه، حتی کلامی به اندازه واژه ی نان، ننوشته و باقی نگذارده اند و بنا بر این اصل مسلم هر ادعایی در باب دست خطی به ترکی و یا فارسی که دورتر از زمان صفویه و عثمانی عمر کرده باشد، جعل واضح است. این امر بدیهی را می توان با سپردن هر سطر نوشته ای با ادعای قدمت بیش از پنج قرن، به آزمایشگاه های تخصصی معتبر نیز اثبات کرد، که هیچ شخص و مرکزی از بیم رسوایی علاقه به انجام آن نشان نمی دهد.
..... ادامه دارد....
نظرات
148 دیدگاهبررسی تولد زبان فارسی – ۲
شیر و خورشید نشان ۳ هزار ساله از ایران کهن و نماد میهنی مردمان ایران زمین:
پرچم ملی هر کشور شناسنامه و گذرنامه ی میهنی و فرهنگی و تاریخی آن کشور و مردمانش میباشد. پرچم شیر و خورشید یک نشان فرهنگی و تاریخ و تمدن ما ایرانیان است و ریشه در باورهای ما در هزاره های گذشته دارد و بسی ژرف تر از آن است که ما پرچم ملی شیر و خورشید را به این و آن بچسبانیم. پیشینه ی نماد شیر و خورشید به دوران هخامنشیان و بیگمان پیش از آن میرسد و کهن ترین پشتوانه دار موجود از آن سنگ نبشته ای است پیوند به دوران خشایارشاه است که هم اینک در موزه ی آرمیتاژ، لنینگراد سن پیترزبورگ روسیه نگاهداری میشود. این نگاره خشایارشاه را نشان میدهد که در حال ستایش آناهیتا که سوار بر شیر است و خورشیدی که بر پشت اوست. نکته درخور نگرش خورشیدی است که در کنار آناهیتا به پشت شیر پرتو می افشاند و نباید فراموش کرد که خورشید یا مهر نماد میترا است.
آنچه در نخستین برداشت بر بیننده آشکار میشود اینکه اگر شیر و خورشید نماد پادشاهی بود شاه را بگونه ستایش نشان نمیداد چون هیچ پادشاهی آنچه را خود ساخته یا نمایشگر پادشهی اوست نیایش و ستایش نمیکند. بنچاکهای باقیمانده از پارتیان نشان میدهد که در دوران اشکانیان خورشید بر روی درفش ملی ایران وجود داشته ولی در نشانه ها و یادبودهای بدست آمده از دوران ساسانیان نشان شیر وخورشید به فراوانی موجود است همچنین شمار ١٨ مهر که در نزدیکی دریاچه ی آرال بدست آمده است. همینگونه آوندی از زر و نقره آراسته به نقش شیر و خورشید و یا شیرو گردونه ی مهر چلیپای شکسته و به چم چرخش خورشید بر بالای آن که پیشینه این نشان را به خوبی آشکار میسازد.
و گذشته از آن کهنترین پیشینه شیر و خورشید پیوند به استوانهای است که به «پادشاه سوسهتر پادشاه میتانی» است که در نزدیک به ١٤٥٠سال پیش از میلاد پادشاهی میکرده است. در این استوانه ریخت خورشید با بالی گشوده نمایان است و میلهای در میان آن قرار دارد و دو شیر در دو سوی آن است و نشانه ها و سازههای بجامانده دیگر از هخامنیشان و چندین سنگ نگاره از شیرنشان نشان از نیرومندی کشور ایران دارد.
پرچم سه رنگ شیر و خورشید هیچگاه در درازای چند هزار سال گذشته فردید از نمایش آن گرایشهای سیاسی گروه و دسته ای ویژه نبوده وانگه تنها نمایشگر شناسه و پیشینه ی مردمی است که اگرچه در درازای تاریخ خود با فراز و نشیبهای فراوانی روبرو بوده اند.
کسانی که شیر و خورشید را نمی پذیرند، به دو گروه میتوان بخش کرد: گروهی که برای فریب دادن دیگران میخاهند برای نگهداری چگونگی و زمان موجود و پرچم ننگین و بیگانه جمهوری اسلامی آلوده و کوباندن دوران پادشاهی و دوران شکوهمند باستان برای همین پرچم شیر و خورشید را نمی پذیرند. و گروه دیگری که به تاریخچه ی پرچم شیر و خورشید ناآگاهند و در برپایه دیدگاه سرسری و رویه نگر برآمده از دیده ها و شنیده ها ناشیانه، و بی کنکاش و پژوهش هستند این پرچم را نماد پادشاه میدانند. ناگفته نماند شمشیر از آغاز در دست شیر نبوده است در دوران قاجایه بود که شمشیر نخستین بار به دست شیر دادند و شوند آنهم نخستین پادشاه فرومایه قارجار بود. نادانی و فرومایگی که شاخ و دم ندارد. شیر که خود توانا و نیرمند است.
رنگهای پرچم ایران به گزاره زیر است.
رنگ سبز: به سرسبزی شمال ایران زمین که همیشه سرسبز است.
رنگ سپید: به میانه های خاک میهن مان و پهنه ی گسترده ای بیابانهای لوت و شوره زار سپیدک زده نمکی.
رنگ سرخ: به جنوب ایرانمان که خورشید آتش میبارد و گرم سوزان و سرخ است.
کهن ترین سنگ نگاره شیر و خورشید در ایران کهن:
سنگ نگاره شیر و خورشید وابسته به ۲۴۰۰ سال پیش است که خشایارشاه (یا اردشیر دوم ) را در حال نیایش و ستایش آناهیتا که سوار بر شیر است نشان میدهد. خورشید یا مهر نماد آیین میترا در ایران باستان بوده است. خورشید با ۲۱ اشعه، نماد نژادهای کهن ایرانی است نماد خورشید بدست تیره های برون مرزی ایرانی مانند کردهای عراق، ترکیه، سوریه، تالشیها بکار گرفته میشود. ۲۱ پرتو خورشید شاید به تاریخ جشنواره مهرگان جشنواره میترا خدای خورشیدی باشد که برابر است با ۱۶ تا ۲۱ مهر در ایران. این سنگ نبشته زرین هم اکنون در موزه آرمیتاژ لنینگراد روسیه نگهداری میشود.
برای پژوهش و کنکاش میتوانید نسکهای: تاریخچه شیروخورشید از زنده یاد کسروی - درفش ایران و شیروخورشید از سعید نفیسی - تاریخ پرچم ایران از دکتر بختورتاش - شیروخورشید نشان ٣هزار ساله از دکتر ناصر انقطاع و...
(گردآورنده: فرهنگ نژاده ایران کهن).
پرچم کنونی ایران شوربختانه تنها رنگهایش از آن ایران کهن است. نوشته هایش گفتار بسیار زننده و تروریستی عربی است. آرم میانش هم نشان سیکهای هند است. پس بنابراین باید گفت پرچم ملی ایران هند عرب. ننگ و نفرین بر تازیان ددمنش و تازی پرستان فرومایه. — با پاپک خرمدین، پاینده ایران، Arash Fa، بیتا آپادانا و Khosro Pasargad.
بررسی تولد زبان فارسی – ۲
پرچم درفش کاویانی شکوهمند و سرفراز چیست؟
درفش کاویانی بیگمان یکی از پرارزشترین پرچمهای جهان است که از روز آفرینش آدمی و خوی شهریگری (تمدن) گرفتن، بر افراشته شده است. زیرا این پرچم چندین برتری به همه پرچمهای جهان دارد و فرادادهایی (امتیازاتی) که در آن است در هیچیک از دیگر پرچمها در سراسر جهان یافت نمیشود. این پرچم از دل تودههای مردم بیرون آمده و از یک پیشبند چرمی آهنگری دلاور که برای درهم کوبیدن ستم و شکنجه بیدادگران تازی به پا خواست، فراهم آمده است.
این پرچم مردمی است و بدست مردم ساده ولی دلیر کوچه و خیابان درست شده و پرچم رسمی کشور بشمار آمده و پذیرفته گشته است. ولی همه پرچمهای دیگر جهان پیمانی (قراردادی) میباشند که از سوی گردانندگان کشور ساخته و پرداخته و به مردم پذیرانده شده اند. تا جاییکه من بیاد می آورم هیچ پرچمی در جهان با رای مردم و همه پرسی برپا نشده است. از این رو کمتر خواسته مردم در آنها نمایان است. ولی درفش کاویانی بدست مردم ساخته شده و از میان آنها بیرون آمده است. هر کشوری پس از گزینش پرچم برای رنگها و نشانه های آن درونمایه هایی برگزیده است. ولی درفش کاویانی هنگام برافراشته شدن همه درونمایه خود را بهمراه داشت؛ زیرا در پیکار با دشمن خونخوار و برای سرنگونی او پیشاپیش مردم به پا خواسته به جنبش و چرخش درآمد.
۱- این پرچم برای آزادی ایران زمین از دست بیگانگان چیره برآن از دل توده های به خروش آمده برپا گردید.
۲- این پرچم زنده کننده ابرتنی، والایی و گران منشی (غرور) درهم کوبیده و نابود شده ایران و ایرانی است.
۳- این پرچم کهن ترین پرچم جهانی میباشد که به دست ایرانی برافراشته شده است. پس در جهان هیچ پرچمی را نمیتوان یافت که اینهمه فراداد، بویژه فراداد نبرد با اهریمن و سرکوبی بیدادگری و رهایی کشور از دست دشمن همه را با هم داشته باشد. پس به جا و شایسته است که ما آنرا پرچم سرافراز خویش بدانیم و بر آن سر ستایش فرود آوریم.
تاریخ نویسان درباره درفش کاویانی چه مینویسند؟ تاریخ تبری مینویسد که درفش کاویانی از پوست شیر بود و پادشاهان آنرا به زیب و زیور بیاراستند و زر و سیم و گوهر بر آن پوشاندند، آنرا اختر کاویان نیز مینامند که جز در کارهای بزرگ نمی آورند و جز برای شاهزاده ای که به کارهای بزرگ فرستاده میشد، بر نمی افراشتند.
مسعودی در "مروج الذهب" آنرا از پوست پلنگ میداند که بر چوبهای بلند می آویختند. او درازیش را دوازده و پهنایش را هشت ارش نوشته است (هر ارش از نوک انگشت تا آرنج دست است).
در "برهان قاطع" و "فرهنگ جهانگیری" آمده است که درفش کاویانی چرمی از پوست پلنگ یا ببر بوده که آهنگران هنگام کار بر میان میبستند و کاوه آهنگر آنرا بر سر نیزه کرد و به نبرد با ضحاک پرداخت.
استاد "اسکارمن" مینویسد که از سنجش سه بنمایه به دست آمده، تخته سنگ کنده کاری شده پمپیی، سکه های دودمان "فرته کاره" و شاهنامه فردوسی چنین برمی آید که درفش کاویانی تکه چرمی پاره چهارگوشی بوده که بر بالای یک نیزه آویخته شده و نوک نیزه از پشت آن بسوی بالا نمودار بوده ست. بر روی این چرم آراسته به پرنیان و ابریشم و گوهرهای ناب، ستاره ای میدرخشیده است. این درفش چهار پره داشته است که در هسته آن دایره کوچکی دیده میشود و دربالای آن همین دایره به چشم میخورد. در بخش پایینی چرم، چهار رشته نوار به رنگهای گوناگون سرخ و زرد و بنفش آویخته شده است که در نوک آنها گوهرهای ناب آویزان میباشند.
در نمایشگاه باستانی لوور پاریس در بخش ایران کاسه هایی یافت میشوند که در ته آن درفش کاویانی کشیده شده و بر روی آنها نوشته شده است: ٤٦٠٠ سال یش از زادروز مسیح؛ بدینگونه دست کم کهن بودن درفش کاویانی تا ٦٦٠٠ سال پیش میرود.
درفش کاویانی چگونه برپا گردید؟
فردوسی توسی استاد سخن و قهرمان سترگ پیکارجوی تاریخ ایران که با قلم، منش زخم خورده ایرانیان را مرهم نهاد و درمان کرد و آنها را به منش از دست رفته شان آگاه نمود و به خویشتن خویش برگرداند، از درفش کاویانی بارها از "اختر کاویانی" یاد کرده است و در برپا خیزی "کاوه آهنگر" چگونگی درست شدن آنرا بازگو میکند که چنین است: پس از آنکه کاوه آهنگر در بارگاه آژیدهاک ماردوش، به بزرگان بیخرد پیرامون آژیدهاک میتازد و نامه ای را که آنها برای این خونخوار بیدادگر دستینه (امضا) کرده و او را مردی نیکوکار، نیک سرشت، برجسته و مردمدار شناسانده بودند، از هم میدرد، همراه فرزندش از بارگاه بیرون میرود و به میان توده های به خشم آمده میدود و با پاره کردن پیشبند چرمین خود و بر نیزه کردن آن، پیکاری سهمگین و دشمن کوب را پی میریزد که در این باره فردوسی بزرگ چنین میسراید:
بر او انجمن گشت بازارگاه / چو کاوه برون شد ز درگاه شاه
جهان را سراسر سوی داد خواند / همی بر خروشید و فریاد خواند
بپوشند هنگام زخم درای / از آن چرم کاهنگران پشت پای
همانگه ز بازاز برخواست گرد / همان کاوه آن بر سر نیزه کرد.
همانگونه که در گفتار پیش گفته شد، کاوه بسوی فریدون میشتابد و او را مییابد و به یاری مردم او را پادشاه ایران زمین میخوانند. از اینرو فریدون با رایزنی مردم بر درفش کاویانی برسر نیزه که به جنبش درآورنده مردم پر خروش بود ارج مینهد و آنرا غوته ور در زر وسیم گوهری تابناک میکند:
سراندر کشید و همی رفت / راست بدانست خود کافریدون کجاست
به دیدنش آنجا و برخاست غو / بیامد به درگاه سالارنو
به نیکی یکی اختر افکند پی / چو آن پوست بر نیزه بردید کی
ز گوهر بر و پیکر و زرش بوم / بیاراست آنرا به دیبای روم
همی خواندش کاویانی درفش / فروهشت زو سرخ و زرد و بنفش.
این چرم بی ارزش پیشبند آهنگری، بدینگونه برجسته ترین و بزرگترین پدیده فروزانی میگیرد که بر تارک مینشیند و پرتو می افشاند. از آن پس هر پادشاهی که به تخت مینشیند و تاج شاهی بر سر مینهد به آن سوگند یاد میکند و بر پهنه آن زر و گوهر می افشاند و بر آن ارج بیکران مینهد و آنرا میستاید و بر فراز سر ی افرازد و آنرا نماد شکوهمند آزادی و یکپارجگی و نیرومندی کشور بشمار می آورد:
به شاهی به سر بر نهادی کلاه / از آن پس هرآنکس که بگرفت گاه
برآویختی نو به نو گوهران / برآن بی بها چرم آهنگران
بر آنگونه گشت اختر کاویان / ز دیبای پرمایه و پرنیان
جهان را ازو دل پر امید بود / که اندر شب تیره، خورشید بود
همی بودنی داشت اندر نهان / بگشت اندرین نیز چندی جهان.
رنگهای درفش کاویانی: بررسیها و پژوهشگرهای گسترده نشان میدهد که درفش کاویانی چرم پاره چهارگوشی بوده که بر بالای یک نیزه که نوک آن از پشت نمایان بود، آویزان میشده است. در میان پرچم یک ستاره بزرگ یا چهار پره به چشم میخورد که به چهارگوشه آن پایان میافته است. در بالای آن اختر دیگری یافت میشد که چنبره کوچکی بود. بدینگونه در درفش کاویانی دو ستاره در میان و بخش بالایی یافت میشده است. در زیر آن در همه گوشه و کنارهایش، رشته نوارهایی که گویی تا پنج تا میرسید، آویزان بوده است که به زر و سیم و گوهرهای تابناک و ناب زیوربندی شده بودند. رشته های آویزان شده بخش زیرین چرم چهارگوش به سه رنگ سرخ و زرد و بنفش آراسته بودند. فردوسی برگزیدن این سه رنگ را از آن فریدون میداند که خود درفش کاویانی را نیز به زیور و دیبای رومی و ابریشم و پرنیان نیز آذین بندی نمود که در همین باره سراییده است:
همی خواندش کاویانی درفش / فروهشت ازو سرخ و زرد و بنفش.
فردوسی در جایی دیگر نیز به همین سه رنگ انگشت میگذارد و میسراید:
ز تابیدن سرخ و زرد و بنفش / هوا شد بسان پرند درفش.
درونمایه رنگهای درفش سرفراز کاویانی چیست؟
رنگ سرخ: رنگ سرخ رنگ روز "تیر" سومین روز هفته ایرانیان باستان است که امروز به آن "چهارشنبه" میگویند. "تیر" نام فرشته باران نیز میباشد و به یاری و کوششهای اوست که زمین ازریزش باران بهره مند و کشتزارها و مرغزارها سیراب و سبز و خرم میشوند. این رنگ نماد شکوه و توانایی، خروش و جوشش، پایداری برای پاسداری و نگهبانی از مرز و بوم است.
رنگ زرد: رنگ زرد رنگ روز "مهر" پایان هفته است که امروز به آن "یکشنبه" میگویند. این روز نام فروغ و روشنایی را با خود دارد، زیرا زادروز "مهر تابناک" میباشد. این رنگ نشان پاکی و نیکخواهی، نمایانگر فر و بزرگی، روشنگر گران منشی و سروری و بازگو گر درخشندگی، فروزش و روشنایی است.
رنگ بنفش: رنگ بنفش رنگ "اورمزد" چهارمین روز هفته است که امروز به آن "پنجشنبه" میگویند. این رنگ نشانه جنگاوری و دلیری و نبرد سرسختانه با دشمن و پیکار در راه آزادی کشور و نگهبانی از یکپارچگی و شکوه آن است.
سرنگونی درفش کاویانی به دست تازیان:
درفش کاویانی که نماد فر و شکوه آزادی سربلندی و بزرگی ایران زمین بود بدبختانه در ١٤٠٠سال پیش در تازش تازیان ددمنش به ایران کهن از دست رستم فرخزاد سپهسالار ارتش ایران بر زمین افتاد و دیگر برافراشته نشد و این اندوه بر دل افسرده ایران پرستان همچنان برجا ماند. امروز بسیاری آنرا بدست فراموشی سپرده اند گروهی از آن یاد نمی آورند، دسته ای آنرا نمیشناسند، برخی بی انگار مانده اند، که همه اینها سخت دردآور و تلخ و رنج دهنده اند.
درباره سرنگونی درفش کاویانی و ارزش آن بلعمی (برگردان تاریخ تبری رویه ٣٠) مینویسد: چون مسلمانان فرومایه گنجینه و دارایی ایرانیان را چپاول کردند، آن درفش پیش عمرابن تازی بماند. پس فرمود تا آن گوهرها بگشادند و آن پوست بسوختند.
تبری در "تاریخ تبری" رویه ١٦٠٠ تا ١٦٠٣پوشینه چهارم، مینویسد که در جنگ قادسیه ضررین الخطاب، درفش کاویانی را از ایرانیان به تاراج گرفت و دیگر تازیان آنرا به ٣٠ درهم خریدند تا پاره پاره کنند و به فروش برسانند. بهای درفش کاویانی هزار هزار و دویست هزار درهم بود.
مسعودی (مروج والذهب و معادل الجوهر رویه ٨٢ و ٨٣) مینویسد: تا زمان یزدگرد سوم آنرا با رستم فرخزاد به سال ۱۶ هجری برای جنگ به قادسیه فرستاد و رستم کشته شد، درفش بدست ضررین الخطاب فهری افتاد و به در هزار هزار دینار بخش شد.
ثعالبی (غرر اخبار ملوک الفرس، رویه۳۲ تا ۳۹) مینویسد: درفش کاوه پس از پیروزی فریدون به زر و گوهر آراسته شد، دانش ورجاوند ایران بود تا در جگ قادسیه بدست عربی از قبیله نخع افتاد. سعدابن وقاص آنرا جزو ذخایر و جواهر یزدگرد نزد عمرابن الخطاب فرستاد. عمر امر کرد که آنرا از چوبه برگرفتند و خود درفش را پاره پاره کرد و در میان مسلمانان بخش کردند.
نیازی به گفتن نیست که تازیان چه کشتاری از ایرانیان کردند و با آوردن دین بیابانی اهریمنی خود به سرزمین مهر و مردمی و نیکی و نیکخواهی، چه زشتی و بدبختی و تبهکاریهایی که نیافریدند و چگونه روزگار ایران و ایرانی را سیاه کردند بگونه ای که پس از ١٤٠٠ سال هنوز نتوانسته ایم از چنگ این آیین سیاه و از چنگ تازیان و تازی زادگان رهایی یابیم. با فرو افتادن درفش کاویانی و سوزانده شدن آن، گذشته شکوهمند ایران نیز به زیر زبانه های آتش فرو رفت و به خاکستر نشست.
امروز روزی است که این درفش سرفرازی که ١٤٠٠ سال است سرنگون شده و با فرو افتادن خود، بدبختی و سیه روزی برای مرم و کشور ما آفریده شده است، دوباره برپا گردد تا فرخندگی و بزرگی و گران منشی از دست رفته دوباره به چنگ آید. امیدواریم همه ایران پرستان به یاری برخیزند و برای دوباره زنده کردن دلاوریها و جانباختگان راه ایران زمین نیرو و توانایی مردمی و نیکوخواهانه نیاکان سربلندمان، گذشتها و رادمردیها و مهربانیها و مهرورزیهای بزرگان و بهمنشان نیک نژاد و تباران والاگوهرمان و سرانجام برای سرداران دلیر و سپهسالاران جانباز آریایی که از مرز و بوم مهر و اهورا پاسداری نموده و در این راه گاه جان باخته اند، نماد شکوهمندشان را که به آن سرفراز و خوشبخت بودند و بدست تازیان بدکیش واژگون شده است، از نو برافرازند. در این راه جوانان باید پیشگام شوند و درفش کاویانی باید بر دوش دختران و پسران جوان برافراشته گردد. به امید این روز بزرگ که چندان هم دور نیست.(نوشته دکتر کورش آريامنش)
درفش های ایران زمین از آغاز تاکنون:
در این جستار فرتورهایی از درفش های ایران زمین از گاه کهن و با درخشش درفش کاویانی نخستین درفش ایرانیان آغاز میشود.
درفش کاویانی: نخستین درفش ایران که بدست کاوه آهنگر و در جریان خیزش او در برابر زهاک تازی ساخته شد.
درفش هخامنشیان: در هنگام هخامنشیان ایران داری چندین درفش که همانا دارای چهره ای نزدیک به هم می باشند بوده است.
درفش اشکانیان: به شوند نابودی یادگارهای اشکانیان آگاهی درستی از چهره درفش آنان در دست نیست.
درفش ساسانیان: همانگونه که میدانید درفش رسمی ایران در زمان ساسانیان همان درفش کاویانی نخستین درفش ایران بود که با نگر به مهر ساسانیان به ایران کهن آن را برگزیدند. به گواهی تاریخ این درفش در هنگام تازش عربهای پلید به ایران و در جنگ قادسیه و پس از کشته شدن رستم فرخزاد سپهسالار ایران بدست عربهای فرومایه دد پاره پاره و بخشهای گوناگون آن میان آنان چون دژخیم اسلام علی تازی بخش میشود. — با پاپک خرمدین، Khosro Pasargad، Garshasb Pishdadi، Arash Fa، Persian Khosrow، پاینده ایران و Behrouz Karimi.
پسندیدم · · اشتراکگذاری · نوامبر 22, 2013
برترین دیدگاهها
78 نفر این را پسندیدهاند.
بررسی تولد زبان فارسی – ۲
این تکرار چرندیات اگر تانیده بوده باشد شما را نجات داده باشد که ما امروز این بحثها را نداشته باشیدیم، تو که در پیامهای بالا به ترکان، تورانیان و مغولان اعلام جانت تانی داده باشی، به ( فهرست فریتس ولف ) اعلان جنگ تانی داد که تاند بگوید زبان فارسی بی ریشه تنها ۱۵۰۰ واژه دارد، زبان ناتوان فارسی در مقابل زبان توانای ترکی تانید سجده کنید.
بررسی تولد زبان فارسی – ۲
گل نیلوفر و نماد آن در ایران باستان و جشن باستانی نیلوفر در تیر ماه:
گل نیلوفر آبی در ایران باستان از ارج و ارزشمندی ویژه ای برخوردار بوده است. این گل با نامهای نیلوفر آبی، لوتوس یا سوسن خاوری نیز شناخته میشود و در بیشتر کشورهای آسیایی با فرنام نماد همگانی گفته شده است. زرتشتیان این گل را سپنتا میدانند زیرا این گل زیبا میان مرداب رویش میکند برای همین است که آنان باور دارند که پیرامون بد آدمی و زیستگاه ناشایست زندگی نمیتواند شوندی بر بد پرورش یافتن آدمیان باشد.
گل نیلوفر را نماد گذشته، اینک و آینده میدانند زیرا گیاهی است که در یک زمان غنچه میدهد گل میکند و دانه میدهد. نيلوفر نماد والایی است. زيرا برگها گلها و ميوه اش گرد گونه اند و گردی خود از اينسو که کاملترين ریخت است نماد والایی به شمار ميآيد. نيلوفر به چم شکفتن مینویی است زیرا ریشههایش در آب است و با این حال بسوی بالا و آسمان میروید. از آبهای تیره بیرون میشود و گلهایش زیر نور خورشید و روشنایی آسمان رویش میکنند. نیلوفر نماد زیبایی نیز بشمار میرود.
ریشههای نیلوفر نشان ماندگاری و ساقهاش نماد بند ناف است که آدمی را به ریشه و بنیادش پیوند میدهد و گلش پرتوهای خورشید را یادآوری میکنند.
نیلوفر نماد آدم شگفت انگیز یا زایش خدایی است زیرا بی هیچ ناپاکی از آبهای گلآلود برون میشود. همینگونه نماد پاکی و وارستگی است به این فرنود که از آبهای آلوده بیرون میآید ولی آلودگی آنرا نمیپذیرد.
گل نیلوفر را در پارسی به نام گل آبزاد یا گل زندگی و آفرینش و یا نیلوفر آبی نامیدهاند. از آنجا که این گل با آب در پیوند است نماد آناهیتا، ایزد بانوی آبهای روان است. داستان دلچسب دیگری که میتوان به آن نماره کرد این است که یکی از هفت چاکرا (چاکرای چهارم)، “آناهاتا چاکرا” نامیده میشود. این چاکرا در بخش دل گذاشته شده و نشان آن نیلوفری با دوازده برگ است.
در فرهنگ ایران باستان، نقش این گل را کرانه پیاله زری املش، روی سفال نقشدار سیلک، بر دسته خنجر لرستان و… میتوان دید. گل نيلوفر و نماد آن در جهان باستان خاوری نقش بارزی داشته است. از سنگ تراشیهای تخت جمشيد تا کنده کاريهای تاق بستان پیوند شگفت انگيزی با اين گل ديده ميشود. زيباترين نقش نيلوفر را در هنر ساختمانی ايران، در سر ستون پاسارگاد و تخت جمشيد ميتوان ديد که در راستای شکوه، بزرگی زيبایی، استواری هنری برجسته ترين پديده معماری ايران بشمار می آید. در سنگ تراشیهای تاق بوستان کرمانشاه هم گل نيلوفر در زمان ساسانيان ديده ميشود. ريشه و چم نام نيلوفر به چم اینکه دارای نيروی فراوان ايزدی است.
گل نیلوفر (نیلوفر آبی) همچنین نمادهای با ارزش در باستان بوده است و از خاور تا باختر به این نماد به دیده ی ارج می نگریسته اند. در هند باور بر این بوده که بودا در دل نیلوفری زاده شده است. در مصر نیز این گل ورجاوند بشمار می آمده است. در فرشهای بدست آمده از کاخ پادشاهان آشوری در نینوا ٧٠٠ سال پیش از میلاد نیز گلهای شکفته ی نیلوفر را میتوانیم ببینیم.
در ایران نیز از این گل برای نماد بکار گرفته شده است و چگونگی بهره گرفتن از این نماد در ایران جای اندیشه و گفتگو دارد.
در تخت جمشید در پای پایه ها، دورتا دور سنگ نبشته ها در برخی در سر ستونها گلهای شکفته ی نیلوفر را میتوان دیدبه گفته دیگر در تخت جمشید به فراوانی به گل نیلوفر بر میخوریم و در سنگ نبشته های تخت جمشید در دست پادشاهان چون داریوش بزرگ و خشایارشاه گل نیلوفری به همراه دو غنچه را میبینیم.
در جشنهای پیوند با تیرماه از دو جشن نیلوفر و تیرگان یاد شده است. جشن نیلوفر که در روز ششم از ماه تیر (خرداد روز) برگزار میشده است.
روز ششم خوردادماه هنگام جشنی است بنام «نیلوفر» که امروزه بسیار ناشناخته است و شاید به فراخور شکوفا شدن گلهای نیلوفر در آغازین روزهای تابستان باشد.
جشن تیرگان در دو روز به دو فراخور برپا میشده است. اگر برابر و همانند باورهای کهن دو روز تیرگان کوچک روز ششم تیر و تیرگان بزرگ را روز دهم تیر بدانیم در روز تیرگان کوچک و به باور ابوریحان بیرونی جشنی بنام جشن نیلوفر رواج داشته است. روز ششم تیر، خورداد روز است و جشن نیلوفر نام دارد و روز ١٠ تیر جشن تیرگان است. شوند و انگیزه این جشن رخداد آرش کمانگیر در تاریخ ایران است. این رخداد از اینگونه است که چون افراسیاب در جنگی بر منوچهر چیره گشت در تبرستان، منوچهر خواهشی کرد تا کمانی بسازند و تیری از آن رها سازند هر کجا که تیر فرود آمد مرز ایران و توران گردد. منوچهر اینکار را به آرش سپرد. آرش مردی نیک و سالم بود ولی آن اندازه در پرتاب تیر دلیری نشان داد تا مرز ایران را گسترده تر سازد. پس به منوچهر گفت که خود را فدای ایران میسازد زیرا پس از پرتاب تیر او پاره پاره خواهد شد. تیر از سپیده دم تا نیمروز در راه بود و سپس بر درختی بزرگ فرود آمد در ناحیت خراسان، نزدیک هزار فرسگ و مردم این روز را که روز آشتی منوچهر و افراسیاب بود جشن گرفتند. (تارنمای امرداد - مژگان) — با Garshasb Pishdadi، پاینده ایران، Behrouz Karimi، Arash Fa، Persian Khosrow، پاپک خرمدین، Kasra Niknam و Khosro Pasargad.
پسندیدم · · اشتراکگذاری · نوامبر 21, 2013 · ویرایش شده ·
بررسی تولد زبان فارسی – ۲
جشن های ماهانه - جشنهای نیک و شاد در ایران کهن:
جشن آذرگان-
جایگاه آذر در فرهنگ ایران:
در نهمین روز از آذرماه که نام روز و ماه یکی میشود روز آذر در ماه آذر، جشن «آذرگان» برگزار میشود. فرخندگی هم نامی روز و ماه بنام ایزد آذر و بزرگداشت جایگاه آن در اندیشه ایرانیان. آذر در اوستا «آتَر - آتَرش» و در پهلوی «آتُر - آتَخش» و در ارسی امروز «آذر - آتش»است. آذر، ایزد نگاهبان آتش و فروزه اهورامزداست برای همین گاه او را در شمار امشاسپندان آورده اند. در فرهنگ ایران، آتش یکی از پدیدههای طبیعی ستودنی است چون گرمای زندگی را در کالبد دیگر پدیدههای هستی جاری میسازد و با روشنایی خود که نشانی از آذر اهورایی است جان و دل یاران اهورامزدا را روشنایی میبخشد پس «سوی ستایش» اهورا مزداست و آتش پرستاران در آتشکده از آن پرستاری میکنند. جشن آذرگان از جشنهای ویژه آتش در فرهنگ ایران است که در ستایش آذر اهورایی برگزار میشود.
ایزد آذر در نوشتارهای کهن:
در بسیاری از نوشته های کهن از آذر اهورایی یاد شده و جایگاه او ستوده شده است. برای نمونه در «یسنا، هات ٦٢» از آذر اهورایی با فروزگانی چون «برازنده ستایش و نیایش»،«گشایش بخش»و«پناه بخش» یاد شده است و از او شادکامی، زندگی دراز، آسایش همگانی، کامروایی و روشنایی خواستار شده اند. همچنین در آتش نیایش در ستایش آذر اهورایی آمده است:«درود بر تو ای آتش، ای برترین آفریده سزاوار ستایش اهورا مزدا... به تو ای آتش، ای پرتو اهورامزدا، خشنودی و ستایش آفریدگار و آفریدگانش برساد. افروخته باش در این خانه پیوسته افروخته باش در این خانه فروزان باش در این خانه تا دیر زمان افزاینده باش در این خانه به من ارزانی ده ای آتش ای پرتو اهورامزدا آسایش آسان پناه آسان آسایش فراوان فرزانگی، افزونی، شیوایی زبان و هوشیاری روان و پس از آن خرد بزرگ و نیک و بی زیان و پس از آن دلیری مردانه، استواری، هوشیاری و بیداری، فرزندان برومند و کاردان، کشورداری و انجمن آرا، بالنده، نیک کردار، آزادی بخش و جوانمرد، که خانه مرا و ده مرا و شهر مرا و کشور مرا آباد سازند و انجمن برادری کشورها و همبستگی جهانی را فروغ بخشند.»
آیینهای جشن آذرگان:
در فرهنگ جهانگیری، برهان قاطع، مروج الذهب مسعودی و المدخل فی صناعة احکام النجوم از کیا کوشیار ابن لبان شهری جیلی، این جشن را با نام «آذرخش» نوشته اند. ابوریحان بیرونی در «آثارالباقیه» درباره جشن آذرگان نوشته است:«روز نهم آذر، جشنی است که به فراخور سازگاری و همآوایی دو نام "آذرجشن" میگویند و در این روز به افروختن آتش نیازمند است و این روز جشن آتش است و بنام فرشته ای که به همه آتشها گمارده است نامیده شده. زرتشت بزرگ میگوید که در این روز در آتشکدهها نیایش کنند و در کارهای جهان رایزنی نمایند».
نیاکانمان آذرگان را روزی خجسته میدانستند و در خانهها و بامها آتش افروخته و آن روز را با شادی و شادمانی و خواندن نیایشها و گستردن سفره آیینی با خوراکیهای گوناگون در آتشکدهها که آذین بندی شده بودند، جشن میگرفتند. به هنگام جشن، بر آتش چوبهای خوش سوز و خوش بو مینهادند و آنگاه به فراخور آغاز سرما، از آتش فروزان در آتشگاه، هر کس اخگری به خانه برده و آن آتش تا پایان زمستان در خانهها فروزان بود و نمیگذاشتند خاموش شود و آنرا نیک فرجام و فرخنده میدانستند. یکی از نیایشهایی که در آذر روز هرماه و همچنین در آذر روز از آذرماه خوانده میشود «آتش نیایش» نام دارد که پنجمین نیایش از پنج نیایش «خرده اوستا» است.
در نسک پهلوی «بندهش» آنجا که «درباره چگونگی گیاهان» سخن به میان می آید از میان گلها «آذریون» گل ویژه آذر شناسانده شده و آمده است:«این را نیز گوید که هر گلی از آن امشاسپندی است و باشد که گوید: آذریون آذر را...». در متون پارسی گل آذریون را با نامهای دیگری همچون «آذرگون»،«گل آتشی»یا«گل آتشین» نیز نامیده اند چنانکه امیر معزی، صائب و واعظ قزوینی در سروده های خود آنرا گلی با رنگ سرخ آتشین پنداشته اند و گفته اند که گرچه سرخ است ولی گل سرخ نیست و خوش بو هم نیست. اما در برخی دیگر از بنمایه ها آنرا گلی زرد دانسته اند. پس چنان که پیداست در زمانهای گوناگون نام «آذرگون» را بر گلهای همانند نهاده اند. در همین باره در واژه نامه دهخدا زیر واژههای آذریون و آذرگون آمده است: «گلی باشد زرد که در میان زغب و پرزی با ریشههای سیاه دارد و خوش بوی نیست و ایرانیان دیدار آنرا نیک دارند و در خانه بپراکنند.
چنانکه در آذرگون گفته شد آذریون تازی گشته آذرگون است و به گفته فرهنگ نویسان مانند چکامه سرایان در چم آن فرجام گوناگون و پریشانی است و آنرا خیری و گونه ای بابونه، ستردیقون، ارغوان، زبیده، کخله، گاوچشم و همیشه بهار و گونه ای از شقایق و گل آفتاب پرست و مانند آن گفته اند. صاحب تحفه گوید: نباتی است میان شجر و گیاه به اندازه ذرعی برگش بی زواید و نرم به اندازه برگ جرجیر و با اندک زغبیت و گلهای او بزرگ و پهن و مدور و زرد و رخشنده و در میان او برگهای ریزه سیاه گراینده به سرخی و به اوج خوش چشم انداز و همیشه رو به آفتاب دارد و به جنبیدن او دور میکند. از این گفته روشن میشود که آذریون همان گل است که اکنون آفتاب گردان نامند: و آذریون از رشک رخسار آتش رنگ او رخ بزرآب فروشست و به سان غمگینان از اوراق گلناری چهره زعفرانی بنمود.
از نمونه های بالا و نیز از نوشته های فرهنگها و واژه های پزشکی چنین دریافت میشود که آذرگون را پیشینیان بدرستی نمیشناخته اند و یا این واژه در جاها و زمانهای گوناگون چمهای گوناگونی میداده اند. از چمی که برای این واژه آورده اند همیشه بهار، خجسته، بخشی از شقایق که پیرامونش فراوان سرخ و میانش خجک سیاه دارد، لاله، شقر، لاله دختری، آردم، گل آفتاب پرست، گاوچشم، خیری و کحله است و گفته اند گونه ای از گل است که گاهی به سرخی زند و گاهی به زردی».
به اینگونه اگرچه در برخی از فرهنگهای گیاهشناسی گاه «آذرگون» را با فرنام زابی برای گلهایی همچون شقایق، لاله، سیکلامن و همیشه بهار که به سرخی میگرایند، نیز بکار برده اند ولی از آنچه در متون کهن پارسی درباره گل آذرگون یا آذریون برجای مانده چنین میتوان برداشت کرد که این گلی است گرد و بزرگ با گلبرگهای زرد که گاهی نیز به سرخی میزند و با نگرش به دیده ها موجود بگمان این نگارنده آذرگون یا آذریون باره نماره در متون کهن ایرانی گونه ای از آفتابگردان یا همان «Sunflower» با نام علمی دانشی(Helianthus annuus) است که در اندازههای گوناگون و با رنگهای زرد یا سرخ یا آمیختگی از زرد و سرخ در زیستگاه وجود دارد.
********************************
آذر ماه :
یکم آذر - اورمزد روز:
روز برگزاری «آذر جشن» یکی دیگر از جشنهای در پیوند با آتش به فراخور فرا رسیدن ماه آذر و برافروختن نخستین اخگر زمستانی.
نهم آذر - آذر روز:
جش «آذرگان»، جشن آتش دیگری در گرامیداشت «آذر/ آتر» و ایزد وابسته به آن.
سیام آذر/ انارام روز:
جشن «شب چله» انقلاب زمستانی و جشن زایش خورشید. ایرانیان در این شب با فراهم آوردن خوراکیهای گوناگون تا بامداد چشمبراه دیدار نخستین پرتوهای خورشید بیدار مینشستهاند. بیرونی در «آثارالباقیه» از آن با نام «میلاد بزرگ» نام برده و فردید از آنرا «میلاد خورشید» دانسته است. سالنامه میلادی نیز با اندک دگرگونی ادامه همین میلاد است که سپس آنرا به میلاد مسیح نسبت دادهاند. همچنین هنگام جشن پایان پاییز و نیز نیمه سال و گاهنباری به نام «میدْیارِم» در اوستایی «مَـئیذیائیرْیـه» به چم «میانه سال» و فردید سال گاهنباری است با آغاز تابستان. (تارنمای انجمن زرتشتان آلمان)
بررسی تولد زبان فارسی – ۲
جایگاه زن در شاهنامه ی فردوسی
برای بررسی جایگاه زن در شاهنامه، نخستین افسانه ای که می تواند به ویر پژوهنده برسد, بی گمان داستان رزم گردآفرید با سهراب است. این داستان اگر چه در برابر داستانهای دیگر کوتاه است ولی نکته های ریز و آموزنده ای در خود دارد که بایسته است به آنها پرداخته شود. این داستان براستی یکی از فرازهای شاهنامه است. خود ِ واژه ی «گردآفرید» به معنای «پهلوان زاده» است. در این داستان گردآفرید دختر زیباروی, پهلوانی و جنگاوری و افسونگری را درمی آمیزد و رزم آورده و نیرنگ می سازد. اما در این داستان از دل «نیرنگ» و «افسونگری», معنای تازه ای بیرون کشیده می شود و بیکباره خواننده می تواند این نیرنگ ها و افسون ها را حتی ستایش کند!.
او یک تنه به کاراز درآمده و بانگ هماورد خواهی برمی آورد و شگفتا که جز سهراب –کسی که پشت رستم را به خاک می زند- کسی را از میان آن همه سپاهیان, دل رزم و رویاروی با گردآفرید نیست! پهلوانانه می جنگد و زمانی که سهراب از دختر بودن او آگاه می شود, از خرَد خود بهره گرفته و افسونی در کار می کند و چهره گشوده و روی زیبای خود را به سهراب می نمایاند. آنگاه سهراب را که دلباخته ی پهلوانی و زنانگی او شده فریب داده و به او دل استواری می دهد که هم خود و هم دژ سپید را به او وا خواهد گذاشت... سهراب در پی او به پای دژ می رود. در درون دژ پدرش گردآفرید، گژدهم به پیشواز دختر خود آمده و به گونه ای به او می فهماند این نیرنگ -که در راه ایران کرده ای- نکوهیده و پلید نیست:
بر دختر آمــــــد همــــی گــــــژدهم ابا نام داران و گردان بهم
بگفتـــــش که ای نیک دل شـــــــــیر زن پـــــــــر غـــــم بد از تو دل انجمن
که هم رزم جستی هم افسون و رنگ نیامد زکار تو بر دوده ننــگ
گردآفرید بر بالای دژ رفته و با سخنان نیشدار, سهراب را که از پایین به او می نگرد خوار می دارد و به او می گوید که سزاوار پیوند با یک زن ایرانی نیست! بیاد داشته باشیم که در این افسانه فردوسی گوشزد می کند که کوشش و رزم و نیرنگ و افسون در راه پاسداری از ایران و ایرانیان, زن و و مرد نمی شناسد. یک زن اینچنین می تواند با بهره جستن از ویژگی های زنانه ی خویش به یاری ایران بشتابد و حتی جایگاهی فراتر از مردان بیابد. پیمان شکنی و خوارداشت و نیرنگ همان گونه که در میان دیگر کهرمانان مرد شاهنامه –که در راه پاسداری از ایران می جنگند- معنایی دیگر دارد و نکوهیده نمی شود, برای این زن پهلوان نیز نکوهیده نیست و حتی به وارونه ستایش می شود. فردوسی بزرگ در اینجا به برتری زنان اشاره دارد که افزون بر برابری در نیروی بازو و خرد, می توانند با بهره گیری از ویژگی های زنانه ی خود توانمندترین و خردمندترین پهلوانان مرد را نیز به زانو درآورند.
برای پی بردن به جایگاه والای زنان در شاهنامه, بسنده است که به داستانهای: رودابه, شهبانوی کابلستان(سیندخت), گردآفرید, کتایون, منیژه و.... در شاهنامه بنگیرم. بیاد داشته باشیم اسپاشی را که فردوسی و افسانه های او در آن بوده! در زمانی کمابیش نزدیک به فردوسی, در باختر به اصطلاح مردم سالار(یونان/روم) زنان به همراه بردگان, حتی انسان شناخته نمی شدند و حق رای نداشتند در حالی که در ایران نزدیک به همان دوران یعنی دوران ساسانی, زنان –حال به هر انگیزه ای- به جایگاه شاهی رسیده اند. از همین روی است که فردوسی بزرگ نیز در شاهکار خود جایگاهی برابر و یکسان به زنان می دهد چرا که او نیز پرورش یافته ی این فرهنگ است.
ناآگاهان و کینه داران به فرهنگ و شکوه ایران, کوشیده اند به گونه ای با جدا کردن بخشی از سروده های فردوسی و نهادن آن در میان, فردوسی و ایرانیان را زن ستیز بازشناسانند! برای نمونه:
چو با زن پس پرده باشد جوان بمانـد منش پسـت و تيره روان
ولی اگر در شاهنامه خوب نگریسته شود و به ژرفنای سخن پی برده شود، می بینیم که فردوسی هرگز پادزنان نبوده است و بارها خرد و نیکی را در منش زنان ستوده است. ولی باید دانست که همانگونه که بازیگران مرد و نرینه ی شاهنامه –این دفتر فرزانگی- بد و خوب دارند, بازیگران زن و مادینه هم بد وخوب دارند! برای نمونه, در داستان پرآب چشم سیاوش –که سودابه بازیگری منفی زنانه دارد- از زن بد سخن رانده شده, که این بازیگر می توانست مرد هم باشد و به سخن دیگر پیوندی با جنیسیت بازیگر و زن بودنش ندارد.
در شاهنامه زنانی را می بینیم که چنان آزاد و خردمند و نیرومند هستند, که امروزه –حتی با موج برابر سازی حقوق زن و مرد که در جهان راه افتاده- بسادگی می توانند الگوی زنان باشند. برای پی بردن به این پرسمان بسنده است که به تابوشکنی ها و چیرگی بر سنت های نادرست و زن ستیز اجتماع و خانواده و تیره ها که به دست زنان در شاهنامه انجام می شود با دید ژرفتری نگریسته شود. گناه بر گردن فردوسی نیست که زنان و مردان ما امروز این داستان ها را نمی خوانند و از آنها پند و الگو نمی گیرند! و به وارونه از سر ناآگاهی او را زن ستیز می انگارند!
زنان ما باید که با بهره گیری از همین بن مایه های میهنی جایگاه والای خود را بشناسند و سپس با پیوند زدن این پیشینه ی روشن و افتخارآمیز با روشهای نوین و هماهنگ جهانی به سوی برابری حقوق از از دست رفته ی خود گام بردارند.
چــو فــرزند را باشــد آئيـن و فر گرامي به دل بر چه ماده چه نر
جایگاه زن در شاهنامه
بررسی تولد زبان فارسی – ۲
بخش نخست
نشان چلیپا (صلیب) یا گردونه خورشید که نماد آیین مسیحی میباشد از آن سرزمین کهن ما ایران است:
نخستین چلیپایی که در ایرانزمین بدست آمده پیوند با خوزستان ایران دارد و با پیشینه۵۰۰۰ سال پیش از میلاد است و چلیپا نشانواره ای از ایران کهن است. نماد چلیپا به اینگونه نخستین بار در جنوب ایران یافت شده و آشکار میسازد که ریشه ای کهن در ایرانزمین دارد. ما میتوانیم در نقش رستم (دیواره چلیپا) در شهرستان مرودشت از راست به چپ نماد چلیپا را در آرامگاه داریوش بزرگ، خشیارشاه، اردشیر یکم و داریوش دوم را هم به خوبی ببینیم. چلیپا در بسیاری از بخشهای ایران دیده شده است: در مرودشت ٢ کیلومتری جنوب تخت جمشید آوندهای سفالین نگاشته شده به نگاره چلیپا به چندین گونه بسیار دیدنی یافت شده است. در میان ابزارهای یافت شده در کاوشهای لرستان، ابزارهای آلیاژی است که بیشتر وابسته به زین و برگ، لگام و افزارهای جنگی است که پیکره چلیپا بر آنها دیده میشود. در تپه «گیان» در جنوب نهاوند در گلیان فسا در استان پارس در تپه سیلک کاشان، تپه باکون تخت جمشید، در دیلمان، شوش، موسیان، در تپه حسار دامغان. در شهر سوخته سیستان در کلاردشت در تپه حسنلو در جنوب غربی دریاچه چیچست«ارومیه» در ایلام، رودبار گیلان در گرمیGermi دشت مغان. در کرمانشاه در جوین گیلان در کوه خواجه سیستان در بیشاپور در ویرانه های «دژ یزدگرد» در کنار مرز کنونی ایران و عراق در نزدیکی کاخ شیرین در گچبریهای کاخ تیسفون. سنگ نگاره هایی هم در کردستان، بیرجند و تیمره در شهر خمین با نقش گردونه خورشید یافت و دیده شده اند. همچنین یک گردنبند گردونه مهر ایرانی در استان گیلان پیدا شده که پیشینه بیش از هزار سال پیش از میلاد است و امروزه موزه ملی نگهداری میشود.
آنچه ما امروز به نام سلیب میشناسیم چیست؟ سرگذشت آن از کجا آغاز شده و چه دگرگونهای را در درازای تاریخ بر خود دیده است. سلیب تازی گشته واژه پارسی چلیپاست. چلیپا به جز چم ریشه آن که همان سلیب میباشد به چم هر چیز خم و کماندار و نوشته های اوریب و خمیده میباشد. دکتر بختورتاش در پژوهشی ارزنده به تاریخ و پیش از تاریخ سر میزند و رد پای چلیپا را پی میگیرد. شاید در کوی و برزن اگر از هر کسی درباره آن بپرسید، هر دین و آیینی که داشته باشد این را به شما خواهد گفت که چلیپا نشانه عیسیا است. این نسک به شما این را میشناساند که تاریخچه چلیپا بسیار کهن تر از آیین مسیحیت است.
ولی چه شد که چلیپا که دربردارنده دو دبیره راستا با هم است نشانه ای ورجاوند میباشد. بد نیست این را بدانید که چلیپا از زمان پیدایشش همواره جلوه ای آیینی ورجاوندی داشته است. گفته های کهن نگاری اینگونه به ما میگویند که چون پیدایش آتش برای آدمی پدیده ای با ارزش بوده و زندگی آدمی را دگرگون کرده، توانایی گرمایش و ستیز با بیماریها را به آدمی داده، توانایی جدا سازی و ناب سازی مواد معدنی و فلزات را به آدمها بخشیده و بیگمان جنگ افزار و نگهداری برای او در برابر جانوران تازنده بوده از هنگام پیدایش جلوه ای سپنتا یافته است. آدمی با بیماریها در جاهای نمناک و سرد و تاریک روبرو میشده و آتش با ویژگی گندزدایی کننده اش نقش خداگونه ای برای آدمیان نخستین در راندن اهریمن پیدا کرده است. ولی آتش را چه به چلیپا؟ باستانشناسان بر این باورند که آدمها پس از پیدایش آتش برای پدید آوردن آتش نیاز به دو چوب برای ساختن آتش داشت. دو چوبی که باید راستا با هم قرار میگرفت و اینگونه چه بسا که دو چوب راستا بر هم نقش نماد آتش را بازی میکرده است.
ولی فراموش نکنیم که این تنها یک پنداره است. درخشش خورشید در آسمان نیز در برخی سرزمینها نشانه چلیپا را فراهم میکرده، عناصر چهارگانه باستانی که دربرگیرنده: باد، آب، خاک و آتش بوده نیز میتوانند نشانه ای از این چلیپای چهار سر باشند و هزاران پنداره دیگر که کمابیش در پس اشویی چلیپا میباشد. به هرروی افزون بر ایران در سرتاسر جهان و در بیشتر تبارهای باستانی گوشه و کنار جهان این نشانواره دیده شده است. از سرخپوستان آمریکایی گرفته تا بوداییان چین و هند، تا مصر و یونان و دیگر جاها و اینگونه است که پیشینه چلیپا بسیار کهن تر از مسیحیت میباشد و بیگمان بسیار قدیمیتر از آنچه می اندیشیم چون بگمان بسیار با نگرش به گستردگی این نشانواره در سرتاسر جهان باید تا زمانی به عقب رفت که آدمیان به نیاکان هموند خود برسند. سرنوشت چلیپا پیش از مسیحیت در دو بخش ایران و مصر درخور نگرشتر میباشد. در مصر باستان و در زمان نخستین فرعون خداپرست آمون هوتپ چهارم یا همان اخناتون نشانواره چلیپا در برابر آمون پرستان که نشانواره شاخ گاو را برگزیده بودند قرار گرفت. اینکه ورجاوند اش از کجا آمد بدرستی نمایان نیست شاید به پیشینه برخورد مصریان قبطی با ایرانیان آریایی باز میگردد زیرا برای اخناتون نیز خورشید نمود خدای یگانه بوده است.
در ایران پیش از آیین اشو زرتشت بزرگ و در زمان کیش مهر باستانی این نماد باره نگرش قرار گرفته و پس از آن در زمان اشکانیان و در دوره آیین مهر پرستی که همانا گوناگون از مهرپرستی باستانی است به اوج خود رسیده است. هنگامیکه پیامبری به نام مهر با نشانواره چلیپا باره پرستش بوده است. ولی درباره مسیحیان داستان گوناگون است. چلیپا برای مسیحیان از آنرو ورجاوند شد که عیسا را به صلیب کشیدند که بگونه ای نمونه ای دار که نماد آدمی ایستاده با دستهای باز بود. مسحیت از سه سده پس از عیسی همچون دین رسمی امپراتوری روم برگزیده شد و تا آن زمان مسیحیت دینی همسنگ و یا پایین تر از مهر پرستی یا میتراییسم ایرانیان برای باختریها بود. در آن زمان مهرپرستی ایرانی گسترش بیش از اندازه ای در اروپا پیدا کرده بود. ولی در زمان کنستانتین و پس از او تئودوس امپراتوران روم به سبب رخنه آیین ایرانی در میان رومیان آنان برآن شدند به رسمیت دادن به آیین مسیحیت و نبر با مهرپرستی گرفتند و اینگونه آیین مسیحیت دارای پشتوانه ای شد در حالیکه ٣ سده از زندگی عیسا مسیح میگذشت.
اینگونه است که در آن زمانکه کشیشان به قدرت رسیده مسیحی هنگامی خواستند شناسه شناخته شده و تاریخی نوشته شده برای آیینشان بیابند ناچار شدند از آیین مهرپرستی ایرانی بهره بگیرند. زادروز عیسا را درست برابر با زادروز مهر پیامبر ایرانی قرار دادند که هرآینه در آیین ایرانی زایش مهر در شب چله بود که اندریافت آغاز بلند شدن روزها و چیرگی آفتاب بر تاریکی را داشت و از سوی دیگر چلیپا نیز که پیش از مسیحیت در آیین مهر بودش پررنگی داشت اشویی بیشتر یافت. شام آخر و غسل تعمید و بسیاری از رسوم آیین مسیحیت از مهرپرستی آریاییها گرفته شد. جالب اینکه پس هجوم اسلام تازشگر نیز چلیپا باز بگونه های گوناگون در کاشیکاریها نمودار میشود که همانا اینبار با نامهای دینی اسلامی همراه میشود. نسک نشان راز آمیز گردونه خورشید یا گردونه مهر همگی پژوهشی ارزنده در این باره است. نسکی علمی و دانشی است و داویدنش هم نیز دانشی است. پرگویی نمیکند و پنداره های بی پشتوانه را نیز در آن جایی نیست و به دنبال اینکه به روز هم که شده پیوندی میان چلیپاهای بخشهای گوناگون زمین برقرار کند نیز نمیباشد.
فرهنگ ما آن درخت تنومند و بالنده ای است که ریشه در ژرفای زمین و زمان دارد و در برابر گردبادها و توفانها ایستاده و خم نشده است. ایران با این درخت گشن و بارآور خود بارها دچار خیره سریها و ویرانگریها شده و آفرینشهای هنری و فرهنگی گرانمایه ما بدست فرومایگانی به چپاول رفته است. مردمی که بر سر دانشگاه گندی شاپور در ١٧٠٠ سال پیش از این مینویسند «شمشیرهای ما مرزها را میگشاید و دانش و فرهنگ ما دلها و اندیشه ها». چگونه میتواند فرهنگ و روش زندگی خود را بدست فراموشی سپارد؟ گزافه نیست که ایران را سرزمین چلیپا بنامیم.
در هر جای این سرزمین کهن میتوان آنرا دید. هیچکس یک سویه حق ندارد آنرا از آن خود و خاستگاه آن را در سرزمین خویش بداند، آریاها سزاوارترند و در میان آنان ایرانیان و هندیان در رده نخست قرار دارند. این نشانواره با باور و ایمان کیش سرشته، به معبد و مسجد راه یافته و جاودانه بر مهرابه نشسته و آنها را آراسته است. نقشی که گاه نماد خدایی، نماد خورشید، فروغ بی پایان، سامان هستی، آتش، فراوانی، آذرخش و جاودانگی است. نگاره ای که آریاییان، مصریان، آشوریان کهن، بومیان آمریکا، بوداییان و مسیحیان به کار برده اند ولی دارنده راستین آن آریاییان هستند. چلیپا نگاره ای است بسیار کهنسال و چون نزد پیشینیان گونه ای نماد نیروهای نهفته در زیستگاه و کیاناد بشمار آمده در بیشتر سرزمینهای که تمدن باستانی را در بستر خود پرورش داده است یافت میشود. پیشینه آنرا در ایران تا هزاره پنجم پیش از میلاد ۷۰۰۰سال پیش در دست داریم.
آنچه در این نوشتار باره بررسی قرار میگیرد، پژوهشی است درباره چلیپا Ê و چلیپای شکسته. میان چلیپا و چلیپای شکسته با نگاره که صلیب یا دار است دگرگونی وجود دارد. دو نگاره نخست ریشه در پیش از تاریخ دارند ولی صلیب یا دار پیوند به دورانهای نزدیک به اکنون هستند. در نگاره که رومیان به آن آدمیان را می آویختند و به چهار میخ می آویختند و به چهار میخ میکشیدند و میکشتند، تنها تنها دو پهلو برابر است و همانند آدمی است که ایستاده و دستها را گشوده است. نماد چلیپا به اینگونه نخستین بار در سرزمین خوزستان یافت شده و زمان آن نیز به ۵۰۰۰ سال پیش از میلاد میرسد و آشکار میسازد که ریشه ای کهن در ایران زمین دارد.
پس از بوجود آمدن دین ددمنش اسلام تازیان، نماد چلیپا و چلیپا های شکسته که هم از زیبایی برخوردار بود و هم رنگ دینی داشت و ورجاوند بود، فراموش نشد. چلیپا در این دوره هم نیز کاربرد و زندگانی دیگری آغاز کرد. چلیپا آخشیج کلیدی بوده و پیوند دهنده نگارههای پیچیده بشمار آمده و بر روی یک آتشکده باستانی هم پایه گذاری شده است. در شهر سپاهان نگاره های گوناگون و خوش ساخت از چلیپا دیده میشود در آرامگاه میرنشانه در بازار کاشان که گنبدی کله غندی دارد بگونه چلیپا نقش شده است. گنبد قدمگاه نیشابور نیز کاشیکاریهای آراسته به نگاره چلیپا را بر خود دارند. نقش چلیپا در شهر همدان نیز دیده میشود. در شهر نایین هم دیده میشود. در موزه قم کاشیهای اختر و چلیپایی بدست آمده نگهداری میشود. رفته رفته این نگاره که خود نماد یک رشته باورهای کهن آریایی بود در دوره اسلام اهریمنی با برداشت از ایرانیان درآمیخت. آنگاه هنرمندان و سازندگان و کاشیکاران ایرانی این نگاره را بر درها و بر کاشیهای مساجد و نیایشگاهها به اینگونه درآوردند.
چلیپا نشانگر نمودها و چهره های گوناگون پرتو خداوند است. همچنانکه خورشید تیرگیها را میزداید، نمودهای گوناگون و پرشمار خداوند روشنی بخش چهارسوی جهان و جهان درون آدمی است. در ایران پیش از «اشوزرتشت» تیره های آریایی آخشیج چهارگانه: باد، خاک، آب و آتش را گرامی دانسته و آنرا به وجود آورنده گیتی و گرداننده نظام هستی میشمرده اند و با باور به اینکه از نزدیکی و آمیختگی این به نسبت آشکار، هستی ریخت گرفته است. هر شاخه این نشانه را جایگاه یکی از آخشیج چهارگانه میدانستند. آخشیج چهارگانه هستی بخش، بر روی هم و با گردش و چرخش خود چرخ آفرینش را آهنگ میدهد و سامانه پر شکوه زیستگاهی را نگاهبانی میکند.
در بهار، سبزه و شکوفه و گل و در پایان تابستان، میوه و فرآورده های نیروبخش میدهد.در خزان و زمستان، آب فراوان به تن شوخته زمین می افشاند و از سوز سرما همه را نوید آتش میدهد بارها بازکرد میشود و این بازکردها زندگی را میسازد و مرگ می آفریند، نه تنها در آدمی، وانگه در سرتاسر چرخ گردون. این نگاره در بسیاری از فرهنگها و بخشهای جهان دیده شده است: آشور کهن، مصر باستان، هند، یونان، چین، رم، جزیره کرت، آزتکها، این کارها. هندوها چلیپا را نمادی ورجاوند میدانستند و آنرا «سواستیکا Suvastika» مینامند. سواستیکا واژه ای است سانسکریت به چم هستی نیک. سواستیکا یکی از کهن ترین و پیچیده ترین نشانه هاست. این نماد پیش از تاریخ در آسیا و نیز پیش از آریاها در تمدن دره ایندوس شبه قاره هند و پاکستان به فراوانی یافت شده است. گفته شده که سواستیکا یک گونه قراردادی آدمی است با دو دست و دو پا، همبستگی پایه ای نر و ماده و نماد جنبش و آرامش، ترازمندی و هماهنگی، نیروی گریز از کانون، بیرون و بازگشت به کانون و آغاز و پایان.
چینی ها، سواستیکا (چلیپای شکسته) را گردآمده نشانه های نیکبختی با ١٠هزار کارایی، نماد باروری و باران میدانند. نزد آنان، سواستیکای آبی موید برتریها و فزونی آسمانی، سواستیکای قرمز نشان فزونی دل ورجاوند بودا، سواستیکای سبز فزونی پایانی در کشاورزی، سواستیکای زرد نماد نیک فرجامی و نیکبختی پایانی، سواستیکای راست گردان شناسه YANG «یانگ» و چپ گردان شناسه YIN «یین» است.
در «رم» سواستیکا سمبل ژوپیترJupiter و پلوویوس Pluvius است. نزد نژاد سامی سواستیکا همراه با دیگر نشانه های خورشید بکار میرفته است، همینگونه در نظر آنان نماد زادوری و نیروی باروری زنان بشمار آمده است. در ژاپن نماد قلب بودا، نیکبختی و آرزوهای خوب است. در لیتوانی این نماد افسون گونه بوده و نماد خوش شانسی است و نام سانسکریتی آنرا بکار میبرند. نزد یونانیان نمودار زیوس الهه آسمان و هلییوس الهه خورشید است و در پیکر تراشیهای کوه المپ بر جامه آپولون نشانواره چلیپا دیده شده است. در جزیره «کرت» KRETE که از جایگاههای مهم پیوند فرهنگی خاور و باختر است نشانه چلیپا بر پیشانی گاو و ران الهه ها و روی مهرها نگاشته میشد.
بررسی تولد زبان فارسی – ۲
بخش اخير
صلیب سرخ: اندیشه به وجود آوردن صلیب سرخ در ٢٤ ژوئن ١٨٥٩میلادی در نبرد «سول فرینو» در مغز مردی به نام «هانری دونان» راه یافت. در این نبرد که میان فرانسه و اتریش رخ داد روی هم ٤٠هزار کشته و زخمی برجای ماند. هانری دونان پس از پایان تیراندازیها به پهنه نبرد پای گذاشت. از هر سواستیکا ناله بلند بود و زخمیها کمک میخواستند. او اندیشید اگر نمیتوانیم جنگ را از روی زمین برداریم ولی میتوانیم نیروی خود را را در راه کاهش درد و رنج ناشی از آن بکار بریم. پس سازمان کمک به زخمیها را پایه گذاری کرد. مردم به یاری او شتافتند، انجمنی دربرگیرنده یک هوده شناس، یک تیمسار دو پزشک و خودش فراهم شد. این انجمن پایه کمیته جهانی صلیب سرخ شد. در سال ١٨٦٣نمایندگان ١٦ کشور اروپایی در ژنو گرد هم آمدند. در این گردهمایی، پرچم و نشانه سازمان صلیب سرخ برگزیده شد و فرموده شد که این نشانه بگونه پرچمی باشد که در هر کجا افراشته شد، آنجا بیسویه و باره ارج باشد. از آنجا که کشور سوئیس در فراهم نمودن این گردهمایی پیشگام بود نمایندگان باشنده در کمیته، پرچم سوئیس را در نظر گرفتند چون پرچم سوئیس یک صلیب سپید روی پارچه سرخ بود وارونه آن، صلیب سرخ روی پارچه سپید را برای پرچم این بنیاد پذیرفتند و بدینگونه پرچم صلیب سرخ پیدا شد. بار دیگر نماد راههای نیک و سرچشمه نیکوکاری و راندن درد و رنج و اندوه از زندگانی آدمی شد.
آدولف هیتلر: هیتلر که به برتری نژاد آریا باور داشت و آریاییان را میستود، این نماد آریایی را بکار برد. هیتلر در جوانی به گروه ناسیونال سوسیالیست کارگران آلمان پیوست. با نیرومندتر شدن گروه، میهن دوستان آلمانی برآن شدند تا پرچمی برای گروهشان آماده کنند. هیتلر سرپرست گزینش پرچم شد. او پارچه سرخی را که در میان آن گردی سپیدرنگ و درون گردی، چلیپای شکسته ای به رنگ سیاه بود را با فرنام پرچم پیشنهاد کرد. با توانمندتر شدن نازیها، هیتلر به نخست وزیری و سپس به پیشوایی رسید.«روزنبرگ» نگره پرداز حزب نازی میگفت:«هنگامیکه نماد بیداری، پرچمی با نشان زندگی که همان صلیب شکسته است یگانه دین فرمانروا بر رایش ژرمنی شود ساعت خوشبختی آلمان فرا رسیده است».
یکی از روزنامه های آلمان در همان سالها نوشت: این نشان نیکبختی را از ایران و هندوستان به آلمان برده اند.
چلیپا چند هزار سال پیش از مسیح نماد ورجاوندی در کشورهای جهان به ویژه نزذ آریاییان بوده است. شاهان آشور آنرا همچون یک نماد دینی بر سینه می آویختند و شاهان هخامنشی آرامگاه خود را چلیپا گونه میساختند. این نشانواره، نماد افزایش و فراوانی و دارای بار مغناتیسی سازگار است. مسیحیت که پاره ای از فرمانهای دینی خود را از آیین مهر گرفته، چلیپا را نیز از آریاییان به وام گرفته است.دودمان نو مسیحی نمیداند که در روزگاران کهن، آریاها به هنگام نیایش پروردگار، رو به خورشید چلیپا را روبروی خود مینهادند و نماد چرخ هستی اش میدانستند.(گردآورنده: فرهنگ نژاده ایران کهن) — با پاینده ایران، پاپک خرمدین، Kasra Niknam، Behrouz Karimi، Avesta Haghshenas، Korosh Bertoon، Kiyo Irani، Persian Khosrow، بیتا آپادانا، Arash Fa، Garshasb Pishdadi، Bita Bahrami و Khosro Pasargad.
بررسی تولد زبان فارسی – ۲
فرهنگ نژاده ایران کهن
٢٥ آبانماه روز جانسپاری رستم فرخزاد و یارانش در جنگ قادسیه در برابر اعراب مسلمان ددمنش:
يزدگرد سوم هنگامی به پادشاهی رسید که با دشواری بزرگی روبرو بود و آن هجوم و یورش بيگان بود بخشهای مرزی ايران در جنوب عراق ميان ايرانيان و اعراب بگونهای دنبالهدار دست به دست میشد و باره تاخت و تاز و چپاول تازيان مسلمان قرار میگرفت. اين یورشها دنبالهدار میشد تا آنكه «بهمنجادويه» سردار ايران در جنگ پل(جِسر) بر اعراب مسلمان ددمنش پيروز شد. کارایی اين پيروزی بر روحيهی اعراب به اندازهای بود كه آنان در جنگ دوباره با ايران دچار دودلی شده بودند و تا يک سال خليفه دوم مسلمانان فرومایه نام عراق را نمیآورد با اين همه وی دوباره دست به سپاه زد و اعراب را برای تاخت و تاز به ايران با نويد جنگاورد(غنيمت) و بهشت وعده داده شده در قرآن آلوده پس از کشته شدنشان برانگيخت. سرانجام «سعدابنابی وقاص» در راس سپاه جای گرفت و رهسپار عراق شد و در قادسيه اردو زد. در آنجا بودن اعراب به درازا كشيد و دست به تاراج و چپاول بخشهای پيرامون زدند تا آنجا كه امان مردم را بريده بود. مردم به «يزدگرد سوم» شكايت بردند و بيم دادند كه اگر شاه به دور كردن اعراب نكوشد آنها شهر و سرزمين را به ناچار بدست به عرب خواهند داد. پادشاه كه گویا در آغاز جنگ با اين اعراب دو دل بود سرانجام برآن شد تا لشگر برای رانش آنها گسيل دارد. پس «رستم فرخزاد» را خواست و او را برای رويارويی با اعراب نامزد كرد.
یزدگرد چون این گزارشها را شنید با رستم رایزنی کرد، رستم که از نخست خطر هجوم اعراب را به روشنی درک کرده بود کوشش کرد یزدگرد را به شکیبایی و چاره جویی فراخواند به همین شوند در برابر درخواست شاه برای فرستادن خود رستم به آنجا پایداری کرد و تلاش کرد شاه را خشنود سازد تا به جای او اکنون آدم دیگری به کوی بفرستد رستم گفت: ای پادشاه مرا بگذار که عربان تا هنگامیکه مرا به رودرویی آنها وانداری پیوسته از پارسها بیمناک باشند شاید روش این باشد که اکنون مرا نگه دارید در جنگ، درنگ از شتاب بهتر است و اینک درنگ باید که جنگ سپاهی از پس سپاهی دیگر، از گریز یکجا درست تر مینماید و برای دشمن سخت تر.
«رستم» جنگيدن را شايسته نمیدید گمان میکرد اعراب از گرسنگی و تشنگی و بی ساز و برگی خود ناچار، باز خواهند گشت. او ميپنداشت كه اگر رانش آنها نیاز آيد با دستههایی چند از سربازان سپاه كه با فرماندهی«جالينوس» فرستاده شوند شكست اعراب شدنی است. وی می انديشيد كه اگر جنگ روی دهد و كار به خواسته برنيايد پريشانی شهریار آشكار خواهد شد و عرب گستاختر و خيرهتر خواهد گشت. ولی «يزدگرد سوم» پافشاری كرد كه جز جنگ چاره نيست و گويند «رستم» را بيم داد كه اگر به جنگ عرب نرود شاه به تن خويش دست بدين كار خواهد زد. رستم ناچار پذيرفت ولی با بی ميلی تمام. سرانجام وی راه قادسيه را در پيش گرفت او درفش كاويانی را نيز به همراه داشت. او نه اميدی به نتيجه جنگ داشت و نه باوری به آغاز آن. از اينرو چون جنگ با عرب را برای ايران بیسود و شايد بدفرجام میدید از آغاز آن خودداری میکرد. گویا گمان میکرد اعراب بيابان را در پيش روی دارند و همواره پس از شكست به آنجا میگریزند و باز برميگردند. از اينرو جنگ با آنها برای ايران جز نابودی جان و دارایی و سپاه سودی ندارد. بدين شوند ميخواست بدون جنگ آنها را برگرداند. دودلی او در آغاز جنگ و پافشاری او در مبادلهی فرستادگان در دنبالهی گفتگوها هم بیگمان به همين آرمان بود. گمان میکرد اگر اعراب را با سازش و پيمان خرسند كند و بازگرداند از آغاز جنگ که با آن پريشايها فرجام آن روشن نبود جلوگيری ميكند. سرانجام رستم در قادسیه در جايی بنام «عتيق» فرود آمد و اردو زد.
بيش از ٤ ماه دو لشگر در برابر هم بودند اما از آغاز جنگ پرهیز میکردند. در اين زمان «سعد» از قادسیه همواره با خليفه در مدينه نوشت و خواند ميكرد و در كارها با او همپرسگی میکرد و از او فرمان ميگرفت رستم نيز با لشگر خويش در آن سوی میآسود و ميكوشيد تا مگر از راه گفتگو و پيمان راه حلی برای اين داستان بيابد و كار بی جنگ بگذرد چنانكه يک روز رستم با یکی از فرماندهان مسلمين ددمنش برخورد كرد و از او خواست كه اعراب نزد وی بيایند و خواست خود را كه از اين لشگركشی دارند برای وی روشن دارند. در پی اين برخورد بود كه «مغيرهبنشعبه» و چند كس ديگر به درگاه او فرستاده شدند. اين فرستادگان بارها نزد او آمدند و رفتند و كوشيدند تا خواست مسلمين را به او بفهمانند. به دنبال اين گفتگوها اعراب، رستم و لشگر او را فرامیخاندند كه يا اسلام بیآورند يا باج (جزيه) بپردازند و اگر از اين دو پيشنهاد هيچيک را نمی پذیرند آماده جنگ باشند. اين عربها كه به درگاه رستم ميآمدند گستاخ و بی پروا بودند، ساده و بی پيرايه سخن ميگفتند و نشانه ايمان و بر آن شدن در كردارشان ديده ميشد. سخنهای درشت ميراندند. آیین و آداب درباری را به چيزی نميگرفتند با اميد پيش ميآمدند از نيزه و شمشير سخن میگفتند بی هراس و بی نگرش به دين پلید خويش ميباليدند. در آن زمان چنانكه از گفته ها بر ميآيد در دستگاه رستم نيز مانند درگاه «يزدگرد سوم» ورود نمايندگان و فرستادگان بيگانه با آیینهای ويژهای همراه بود. اين تشريفات برای فرستادگان عرب سخت مينمود چنانكه در بکارگیری اين آرستن و فرنمایی خود را مانند يک اسير در بند ميديدند. بی آگاهی تازيان از تشريفات درباری مايهی ريشخند ايرانيان ميشد. ورود آنها با جامه ساده و ژنده عربی و يا رفتار خشن و يا ناتراشیده چادرنشینی نیز مايهی شگفتی و حيرت میشد. سپاهيان رستم اين فرستادگان ژندهپوش را درخور خواری مييافتند. نيزههای آنان را همانند به دوک پيرزنان میدیدند و ميخنديدند. ولی همه چيز در لشگر رستم از ديد اعراب درباره ی خودشان گوناگون بود آنان رستم را بر روی تخت باشكوه و والای شاهانهای میدیدند و لشگرش را با ساز و برگ باورنكردنی.
در اين رفت و آمدها از سوی اعراب هر گاه فرستادهای ديگر میآمد و «سعد» يک تن را دوبار نمی فرستاد. روزی رستم به يكی از فرستادگان تازی گفت: چرا فرماندهی شما هر سری فرستاده ديگر گسيل ميدارد و يک آدم دو نوبت به پيامرسانی نميآيد؟ فرستاده گفت: از آنجا كه فرماندهی ما در سختی و رنج ميان سپاه ميانهروی میكند روا نميدارد كه يک تن را دوبار سختی دهد و ديگران آسوده باشند.
باری رفت و آمد اين فرستادگان دراز شد و در اين گفتگوها سخنهای تند رد و بدل شد. در پایان رستم به ناچار در آغاز جنگ ديگر شک و دودلی روا نديد و جنگ آغاز شد و چند روز به درازا كشيد. به دست آوردن جنگاورد در هنگام پیروزی و نويد بهشت که پر از حوریان همیشه باکره و غلامان(پسربچه ها) به مسلمانان هرزه در هنگام کشته شدنشان در جنگ، انگيزه بيشتری برای جنگيدن به آنان ميداد. سعدبن ابی وقاص در اين جنگ به شوند آبسه و کورکی كه بر ران داشت نه بر اسپ نشست و نه به ميدان جنگ آمد وانگه تنها تماشاگر ميدان جنگ بود. اين زمانی بود كه رستم خود در اين چند روز به تن خويش جنگ كرده بود و بر تن خویش زخم بسيار داشت. در اين هنگام از خستگی زير سايبان خود بر تخت نشسته بود و ميآسود. ناگهان بادی تند از كنار بيابان برخاست. گرد و خاک و شن و ريگ بیابان را به چشم و روی خسته سپاه ايران ريخت. پایه برخی خیمهها را از جا كند و سايبانی را كه رستم در زير آن از گرما و خستگی فراوان آسوده بود از جا درآورد و در رود آب افكند و آشوب و ترس در سپاه ايران افتاد و تازیان دد به لشگرگاه ايران ريختند. در آن گيرودار عربی پلید، آهنگ جان رستم كرد. رستم در سايهی چارپايی چند كه بارهای گران داشت نشسته بود. تازی ريسمان يک استر بريد آن بار كه بر استر بود فرو افتاد و بر پشت خسته رستم رسيد و عرب خود برجست و او را با شمشیری زد. رستم پای عرب را با چوبهی پيكان به ركاب دوخت و سپس خود را به آب زد. عرب كه گويی او را شناخته بود، خويشتن را به آب افكند در آب پای رستم را بگرفت و از آب بیرون كشيد. سپس خنجر برآورد و سرش را برید. بر پايهی گزارش «انوشيروانكيهانيزاده»،«رستمفرخزاد» در روز ٢٥ آبان كشته شده است. با كشته شدن «رستم» در دل سپاه ايران شکست افتاد و سرمایه و دارایی بسیار ایرانیان بدست اعراب فرومایه افتاد. برخی از ايرانيان گريختند و برخی نيز تا پای جان ايستادند و جنگیدند جان دادند. کشته شدگان اعراب مسلمان نيز بسيار بود ولی پيروزی اعراب در اين جنگ راه را برای گشايش تيسفون پايتخت ایرانی و سرزمين سواد و عراق امروزی باز كرد. و اينگونه نبرد قاسيه به سود اعراب اهریمن پلید مسلمان به پايان رسيد. (بنمایه و یارینامه از دو قرن سکوت زرینکوب)
یاد و نام همه جان باختگان ایرانزمین در جنگ قادسیه در برابر تازیان پلید و اهریمنان مسلمان، گرامی و جاودان باد.
پسندیدم · · اشتراکگذاری · نوامبر 16, 2013 · ویرایش شده ·
برترین دیدگاهها
106 نفر این را پسندیدهاند.
17 shares
ایران وخطرتجزیه من خواستم به اشتراک بگذارم اما گزینه اشتراک گذاری ندارد پس برخلاف قانون کپی رایت انراکپی و به اشتراک میگذارم .گناهش با کسی که محدودیت را گذاشته /این گونه مطالب مربوط به شخص خاصی نیست هرایرانی باید اینگونه متون را انتشاردهد
پسندیدم · پاسخ · 4 · در تاریخ نوامبر 17, 2013 و ساعت 12:14
فرهنگ نژاده ایران کهن replied · 2 Replies
دکتر فرید دادور سعد ابن ابي وقاس كه شاهنامه او را گرانمايه مرد مي نامد مي دانيد داي بيامبر بوده؟برادر حضرت امنه مادر حضرت رسول گرامي -قادسيه=قدس=شريف -براي ما ننگيه است -ولي چون داي حضرت فرمانده بوده حتما قدس وشريف بوده -ما شكست خونيني خورديم ولي خواست خدا بود -137000 ايراني كشته داريم در قادسيه وتي فداي يك تير موي سعد به اينها فكر كنيد رستم كيه ؟؟
پسندیدم · پاسخ · 2 · در تاریخ نوامبر 16, 2013 و ساعت 21:36
فرهنگ نژاده ایران کهن replied · 6 Replies
Nader Rabie براستی که سعد ابن ابی رقاص یک جانور وحشی اهریمنی و بلای آسمانی بود،یادبود رستم فرخزاد و یارانش بسی گرامی و پر رهرو باد*♥*
پسندیدم · پاسخ · 4 · در تاریخ نوامبر 17, 2013 و ساعت 09:18
Amirarsalan Daliri به هر روی این تاریخ هست که به ما درس امید و پایندگی میده تا بتونیم در مقابل اهریمن ایستادگی کنیم با هر زبان و هر دین
پسندیدم · پاسخ · 2 · در تاریخ نوامبر 17, 2013 و ساعت 19:40 از راه همراه
Mehrdad Sotoode گرامی باد
پسندیدم · پاسخ · 1 · در تاریخ نوامبر 17, 2013 و ساعت 13:19
Vahid Riahi lanat be harchi arabe gheyre iranie
پسندیدم · پاسخ · 1 · در تاریخ نوامبر 17, 2013 و ساعت 20:43 از راه همراه
دیدن 2 دیدگاه دیگر
بررسی تولد زبان فارسی – ۲
سرانجام برابر پارسی واژه عشق چیست؟
اندکی میگویند عشق واژه ای پارسی است ولی ایرانیان باستان واژه عشق را بکار نمی بردند. پس برابر پارسی عشق چیست؟ با ایده ای که از استاد فریدون جنیدی گرفتم پژوهشی انجام دادم. نخست باید کاربرد گسترده واژه آزمودن را در زبان شاهنامه گزارش کنم و سپس به برابر واژه عشق میپردازم.
آزمایش = تست.
آزموده = با سختی از پس کاری بر آمده.
جهان آزموده:
جهان آزموده دلاور سران / گشادند يک يک به پاسخ زبان.
(فردوسی)
گرم و سرد آزموده:
همى گفت كاوس خود كامه مرد / نه گرم آزموده ز گيتى نه سرد.
(فردوسی)
کارآزموده:
بگويش كه پيوند ما در جهان / بجويند كار آزموده مهان
(فردوسی)
رنج آزموده= سختی کشیده
تو اى دخت رنج آزموده ز من / فدا كرده جان و دل و چيز و تن.
(فردوسی)
رزم آزموده:
چنين مى همى خورد با بخردان / بزرگان و رزم آزموده ردان
(فردوسی)
در پارسی امروز: کارآموز، دانش آموز، زبان آموز، دانش آموخته، کارآموخته از همین ساختار به جا مانده است.
عشق:
در پارسی کهن به عاشق میگفتند: مهرآزما، مهرآزموده و مهرورز.
دوتای نخست سفارش بر سختی و درد و آزمایش گونگی عشق دارد.
مــهــر آزمــای مــهــرهٔ بــازوش جــان و خرد
حـلـقـه بـه گـوش حـلـقه گیسوش انس و جان
(خاقانی)
دلـــم ســـیـــر آمــد از مــهــر آزمــایــی
چــو مــیبــیــنــم کــه یــار بــیمهرورزی
(اوحدی)
مـهـر آزمـاسـت زهــر مهرورزی محتشم از آن
شــیــریــن لـبـان پیوسته بـا حـبـاب مـیدهـنـد
مــهــر ورزان راسـت وجـه آزمـون از روی زرد
نـقـد جـان در بـوتـه اندوه بـردن و بـگـداختن
بـا آن کـه بـه مـهـر آزمـونـم کردی
در بــارگــه مهرورزی ســتـونـم کـردی
با آن گام دیر جنبش که مراست
از برای خـود زود برونم کردی
(محتشم)
کــه گــویــنــد آن ســخــن مــهــر آزمــایــان
هــــمــــانــــا دلــــبــــرا حــــالــــم نــــدانــــى
(اسعد گرگانی)
سیاوش پیشدادی.
و اکنون من چم پارسی واژه های عشق و عاشق را برایتان می آورم:
عشق = دلدادگی - دلباختگی - دلبردگی - شیدایی - شیفتگی.
عاشق = دلباخته - شیفته - واله - شیدا - پاکباز - دلباخته - دلداده - دلشده. — با Khosro Pasargad.
پسندیدم · · اشتراکگذاری · نوامبر 16, 2013 · ویرایش شده
برترین دیدگاهها
70 نفر این را پسندیدهاند.