رفتن به محتوای اصلی
بررسی تولد زبان فارسی – ۲

بررسی تولد زبان فارسی – ۲

زمان مطالعه: ( کلمه)
همرسانی:

" بی گمان اگر بی مایگانی، بدون جذب کامل مدخل، قصد کنند تا به این مبانی نگاه کج قوم پرستانه و متعصبانه بیاندازند، جز امحاء آبروی فرهنگی خویش حاصلی نخواهند برد. زیرا عمق این داده ها به میزانی است که بدون آموزش ملاحی استادانه ورود به آن با غرق کامل برابر می شود" «پورپیرار»
اسلوب این بررسی ها بر دو پایه قرار دارد :
بررسی نقادانۀ هر مدخل، بر اساس فرض های موجود
بررسی ماهوی و نهائی هر مدخل ، بر اساس برداشت های جدید
«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»
بخش دوم یادداشت بی بدیل: منظور من از ارائه ی این چند نمونه ازگنجینه ی از پاپیروس نوشته های مصر، توجه دادن به نوع نوشتار خط عرب، حتی در میان دارندگان کفایت نگارش، در فاصله ی دراز قرن دوم تا ششم هجری بوده است. کشیدگی بشقاب وار حرف نون، شباهت کامل قاف های آخر با حرف واو کنونی، نمایش د و ذ و ر و ز به صورت یکسان و فقط با رسم یک خط شبه عمود، فرم انتهایی حرف یای آخر و بسیاری علل و عوارض دیگر، تفهیم می کند که نگارش به خط عرب، تا شش قرن پس از طلوع اسلام، هنوز اسلوب معینی نداشته، تغییر واضحی نکرده و در حد نیازهای محلی متوقف مانده است. اگر کاتب دستگاه استیفای خراج به قرن ششم هجری در مصر اسلامی نیز به شمایل سند شماره ی ۷ قلم زده است، پس واضح می شود که خط عرب تا آن زمان خود را نیازمند مکتبی در تسهیل قرائت و انضباط نگارش نمی دیده که نخستین ابزار کتاب نویسی، گسترش فرهنگ اسلامی و توزیع مکتوب فرامین قرآن در خارج از حوزه ی زیستی اعراب بوده است! با این اشاره، ادراک مسائل فرهنگی در قرون نخست اسلامی بر پایه ی قطوری قرار می گیرد که توجه می دهد گستردگی نگارش و آماده سازی خط عرب برای عرضه ی کتاب، به صورتی که هر مسلمانی در هر حوزه ی جغرافیایی، به خصوص شرق جهان اسلام، توان قرائت خط عرب و برداشت از آن را داشته باشد، به زمانی بس دورتر از روزگار ابن مقله و ابن بواب ناشناسی قرار می گیرد که امروز بر آن ها باور داریم و می گویند در قرن چهارم خط نسخ ساخته اند. حاصل ثانوی که از غور در این گفتار برداشت می شود، این که مسلمین تا قرون متمادی، به استعانت و بهره گیری از قرآن بسنده کرده و غث و ثمین خود را تنها در آن متن تا ابد کامل و شامل جسته اند.

اگر در جهان عرب نیز نوع نگارش حروف تا قرن ششم هجری به وجهی است که در نمونه های این پاپیروس ها می بینیم، آیا چه گونه ایرانیان این همه تاریخ و تفسیر و سیره و مغازی در قرون نخست اسلامی نوشته اند؟ به راستی اگر عرب در قرن ششم و آن هم در مرکز مصر و در میان صاحبان فن و فرهنگ و افزارمندان رسمی حکومت، هنوز برای کاف و قاف و نون و واو خود اسلوب واحد و امروزین نگارش را ندارد، پس مسلّم است فارسیان که وام دار خط و حرف نویسی عرب اند، اگر در قرن چهارم هجری شاهنامه داشته اند پس باید از حروف بومی و سنتی بی علامت و بدون نقطه و نظم عرب بهره برده باشند، که برای غیر عرب و آن فارس های ادعا شده ی شاه نامه خواه و آن شاعر فردوسی نام شاه نامه سرا، قابل استفاده و ادراک نبوده است!!! این مطلب صراحتا بدان معنی است که قلم به دست فارس، ابتدا باید منتظر این تحول در نحوه ی نگارش عرب می ماند، تا بداند بر دندانه ای، نقطه ب و ت و ث را در کجا و به چه تعداد بگذارد، سپس نگارش به خط فارسی را آغاز کند که گرده برداری از خط و حرف عرب است. با این نگاه ادعای وجود خط و زبان فارسی، لااقل تا قرن هفتم هجری، به شوخی دل خراشی بدل می شود و این برداشت سالم را بدیهی می کند که زبان فارسی همراه مهاجرانی صفوی نام گرفته، به ایران رسیده است، زیرا هیچ زبان واقعا مستقری قادر نیست نگارش به لفظ خود را تا زمان دریافت الفبا از همسایگان خود متوقف کند و به تعویق اندازد! مختصر این که ایستایی فن و فقدان نمایشات تکامل خط، در این نمونه های پاپیروسی و نیز نحوه نگارش در سکه های اسلامی اعلام می کند که تا قرن ششم هجری، کاتب دولتی مصر و سر سکه ساز خلیفه، هنوز با اسلوب خط نسخ و رقاع و غیره آشنا نبوده، بدون شک قرآنی نگاشته با شیوه نسخ را ندیده و حروف نگاری با علامت گذاری و هویت کامل کنونی را نمی شناخته و این نشانه ی روشنی است که تاریخ تدوین خط بالغ شده عرب را، لااقل به قرن هفتم هجری منتقل و امکان کتاب نویسی به زبان فارسی و عرب را قرون قابل توجهی به زمان ما نزدیک تر می کند.

سند ۸. پشت و روی یک سکه اموی از اواخر قرن اول هجری. برگرفته از ص ۲۰۱ کتاب نخستین سکه های امپراطوری اسلام .
سند ۸. پشت و روی سکه المستظهر بالله از سنه عشرین و خمسه مائه، قرن ششم هجری. برگرفته ازص ۴۱۹ کتاب گنجینه ی سکه های نیشابور.

آیا چه تفاوت میان حروف و الگوی نگارش این دو سکه، با چهار صد و چهل سال فاصله ی زمان می بینید؟ به طور اصولی هیچ!!! آیا آن پاپیروس ها و این سکه ها از توقف بلوغ در خط عرب، در اندازه ی همان مقیاس فرهنگ بومی خبر نمی دهد، که بدون شک ما را در قبول نگارش این همه کتاب، به خط و زبان اعراب و فارسیان، در قرون اول و دوم و سوم و چهارم و پنجم و ششم، که منبع اصلی اختلاف و فرقه سازی در میان مسلمین است، دچار بدگمانی می کند؟ زیرا اگر اعراب در اندیشه ی گسترش فرهنگ مکتوب اسلامی به جهان بوده اند، مقدم بر همه باید که ابزار نگارش، یعنی خط شان را به شایستگی و بالندگی این آرمان می رساندند. این تصور که در زمان المستظهر بالله خط نسخ فراهم بوده باشد و خلیفه سکه اش را به قیاس نگارش قرن نخست هجری ضرب کند، نه فقط سالم نیست که ناممکن است.
برای دخالت دادن بازمانده های قرآن نگاری در این مدخل، یعنی بازیابی آغاز دوران تولید کتاب در جهان اسلام، که انتقال نقل فوق به آغاز آن ضروری بود، پیشاپیش باید به چند نکته ی مقدماتی و مهم توجه دهم. نخست این که غالب یافته های کنونی از متون قرآنی، بر پاره پوست نوشته و به صورت لت های آزاد است. عجیب این که هنوز پاره نوشته ی قرآنی بر پاپیروس نیز نیافته ایم که نشان می دهد احتمالا کاتب قرآن، نگارش بر پوست را فاخرتر و ماندگارتر، با قابلیت مراجعه ی مکرر و آسیب ناپذیرتر دیده است.

«بیش ترین قرآن های پیش از قرن چهارم هجری، که در دسترس ما قرار دارد، به شکل رقعاتی است که اغلب شامل یک تک برگ و یا حتی قسمتی از آن است. در اکثر موارد این برگ های مخدوش و آسیب دیده متعلق به قرآن هایی است که یا به علت گسستگی شیرازه و یا منسوخ شدن خط آن ها قابل استفاده نبوده، از دسترس عموم خارج شده بود. احترام خاصی که مسلمانان از ابتدا برای قرآن و به ویژه کلمه ی «الله» قائل بوده اند، مانع پراکندگی و نابودی این دست خط ها شده است. از این رو این برگه ها را در مکان مخصوصی در مسجدها نگاه می داشتند تا نسبت به آن ها بی حرمتی نشود. همین امر موجب شد که تعداد بسیاری نمونه ی لت نویسی از نابودی کامل نجات یابد». (فرانسیس دروش، سبک عباسی، ص ۱۳) این تصور که رقعات به دست آمده، برگه هایی از قرآنی شیرازه گسیخته باشد، از نظر فنی درست نیست. زیرا پوست نوشته های قرآنی قدیم، که تاکنون نمایش داده اند، صفحات تا خورده ندارد و آثاری از عبور سوزن صحافی بر عطف لت ها دیده نمی شود. دومین مطلب توجه به این نکته است که خلاف پاپیروس نوشته ها و سکه ها، که با ذکر تاریخ نگارش و اسامی اشخاص همراه است، بر قرآن نوشته های قدیمی، به صورت لت و یا کتاب کامل، نام خطاط و یا تاریخ و محل نگارش ذکر نیست. ظاهرا این ادای حرمتی است خاشعانه و سنت عامی است از سوی کاتبان، که خود را در برابر عظمت کتاب خدا گم نام شمرده و خواسته اند.

«تعداد بسیار کمی از قرآن ها و تک برگ های متعلق به اولین چهار سده ی هجری دارای نوشته هایی است که محل وقف آن ها را مشخص می کند. این گونه وقف نویسی های قدیمی ممکن است دقیقا زمان پایان نگارش قرآن و یا مدتی پس از آن را آشکار کند. که گاه در تک برگ های اول و یا آخر قرآن های مخدوشی که در دمشق کشف شده، نوشته هایی کهن، چون زمان تولد یا مرگ دیده می شود، اما فهم و درک صحت این اشارات و تاریخ ها و ارتباط واقعی آن ها با زمان نگارش دست نوشته، همچون وقف نویسی ها بسیار مشکل است. متاسفانه چیزی که اکنون به عنوان شناسنامه ی کتاب می شناسیم در آن زمان متداول نبوده و حتی بیش تر همین اشاره های معدود و محدود نیز جعلی است. شواهد و مدارکی که مکان خلق این آثار را به ما بگوید، حتی از مدارک تاریخ نگارش آن ها نیز نایاب است. به ویژه تک برگ های باقی مانده را نمی توان به شهری خاص نسبت داد و تعیین و تضمین نگارش و تذهیب آن ها، به ویژگی های هنری شهری خاص، تقریبا غیرممکن است». (فرانسیس دروش، سبک عباسی، ص ۱۴)

سند ۱. قدیم ترین قطعه نگاری قرآنی، برگرفته از صفحه ۳۰ کتاب سبک عباسی، که زمان تحریر آن را اواخر قرن اول هجری حدس زده اند / تصویر سمت راست .
سند ۲ . قطعه قرآن نگاری دیگری برگرفته از صفحه ۱۱۵ کتاب سبک عباسی که زمان نگارش آن را اواخر قرن چهارم هجری حدس زده اند. / تصویر سمت چپ

پس خلاف پاپیروس نوشته ها، که محقق را لااقل به نام و محل و تاریخ نگارش قطعه ره نمایی می کرد، در باب پاره قرآن نویسی های باقی مانده، تعیین تکلیف با این گونه آگاهی ها را، از محل و نام و زمان نگارش و نگارنده، باید به دست حدس و گمان سپرد. مثلا در این جا مولفین کتاب سبک عباسی، نمونه سند اول را بازمانده ای از اواخر قرن نخست هجری و تک لت سند دوم را، متعلق به قرن چهارم هجری دانسته اند. بدون هیچ تعارفی چنین تعیین و تشخیص هایی مبتنی بر گمانه ها و توهمات و عمدتا بر اساس قیاس پیشرفت علامات و اعراب و نقطه گذاری و نظم بیش تر صورت ظاهر حروف بوده است، بدون این که بتوانند به درستی تعیین کنند که زمان واقعی آغاز این تحولات نگارشی در چه دورانی و به کدام دلیل بوده است. زیرا اگر در همین دو نمونه، با سیصد سال فاصله نیز، جز تفاوت بس کوچکی در سبک نگارش و نصب نقطه و اعراب نمی بینیم، پس وجود یک مکتب آموزشی پی گیر برای ارتقاء نحوه ی نگارش خط عرب، که کار تالیف و برداشت از متون اسلامی را برای سراسر جهان اسلام ساده کند، خود زاییده ی تصور دیگری است، زیرا در نمونه ۲، هر چند برخی علامات جدید به کار رفته، اما ظاهر معیوب حروف، ناباورانه، حتی از نمونه شماره ۱، که متعلق به اواخر قرن اول هجری دانسته اند، تربیت ندیده تر است. بنابراین اگر در این گونه لت نگاری های شخصی، عرض اندامی از کاتب و محل و زمان نگارش ندیده ایم، از آن باب بوده است که محرر گمان خلق اثر ماندگاری را نداشته و مشغول برآوردن نیازهای فردی خویش بوده است. نبود همین اطلاعات در قرآن های کامل و نسبتا جدیدی، که باز هم زمان و مکان کتابت و نام کاتب آن مجهول است، جز با تفسیر کرنشی در مقابل قرآن بیان شدنی نیست. حاصل کلام این که با بررسی لت های قدیم قرآنی، از هیچ طریقی قادر نخواهیم بود به زمان دقیق و قابل اطمینان ایجاد تغییرات در خط عرب، که نیاز مبرم نگارش عمومی و غیر قرآنی، از قبیل تاریخ و سیره و حدیث و تفسیر و فلسفه و غیره بوده است، پی ببریم، چرا که در نمونه های مورد بررسی تعیین و تصریح و قیدی برای زمان نگارش آن ها دیده نمی شود و چون از راه توجه به پاپیروس نوشته های مصری، لااقل می دانیم که چنین تحول و تکمیلی در نگارش خط عرب تا قرن ششم هجری روی نداده، پس رد کتاب نویسی اسلامی تا قرون متمادی در پی طلوع اسلام، دشوار نمی نماید.
با این همه اینک سخن بر زمان ظهور زبان و اقوام ترک و فارس می گذرد تا معلوم شود هیچ یک از این دو قوم و ملت، پیش از پیدایش ناگهانی و از منظر تاریخی نامعقول دولت های عثمانی و صفوی، بر هیچ عنصر مادی، از قبیل سنگ و چوب و پوست و پاپیروس و چرم و استخوان و پارچه، حتی کلامی به اندازه واژه ی نان، ننوشته و باقی نگذارده اند و بنا بر این اصل مسلم هر ادعایی در باب دست خطی به ترکی و یا فارسی که دورتر از زمان صفویه و عثمانی عمر کرده باشد، جعل واضح است. این امر بدیهی را می توان با سپردن هر سطر نوشته ای با ادعای قدمت بیش از پنج قرن، به آزمایشگاه های تخصصی معتبر نیز اثبات کرد، که هیچ شخص و مرکزی از بیم رسوایی علاقه به انجام آن نشان نمی دهد.
..... ادامه دارد....

Poems for the Hazara

The Anthology of 125 Internationally Recognized Poets From 68 Countries Dedicated to the Hazara.

Order Now

نظرات

148 دیدگاه
پرویز "بهمن"

بررسی تولد زبان فارسی – ۲

فرهنگ نژاده ایران کهن
به فراخور ٤ آذر سالروز ساخته شدن شهر بيشاپور
شهر بيشاپور ساخته‌ی شاپور شاه بزرگ ساسانی:
شاپور يكم ساسانی در جنگهای گوناگونی كه با روميان كرد پيروز ميدان بود. ایشان در سال ٢٦٠ ميلادی بر «والرين» امپراتور روم پيروز شد و پس از آن فرمان به ساخت شهرهای گوناگونی در ايران‌زمين داد. يكی از اين شهرها «بيشاپور» بود كه در سال٢٦٠ ميلادی فرمان ساخت آن بدست او داده شد. بيشاپو بر سر راه «تخت‌جمشيد» به «تيسفون» قرار داشت.
در ساخت اين شهر از اسيران رومی نيز بکار شد و معماری سوری بنام «آپاسای» برای ساخت شهر برگزيده شده بود. شيوه‌ی معماری سازه، پارتی است و نقشه شهر دربرگیرنده یک چهاربر بوده است که این شهر در زمينی چهارگوشه بگونه‌ای نمودار شده است که چهار دروازه و دو خیابان آنرا از یکدیگر جدا میکردند. شاپورساسانی نام خود را بر اين شهر گذاشت نامی كه برگرفته شده از «بَیْ‌ـشاپور» در پارسی ميانه به چم «خدایگان شاپور» است. سرانجام ساخت شهر در ٢٤ نوامبر ٢٦٦ ميلادی به پايان رسيد و اين امپراتور بزرگ ساسانی برای بازديد از اين شهر با ارزش و مهم، بدانجا رهسپار شد. برخی هم بر اين باورند كه وی در همين سفر بيمار شد و در«بيشاپور در گذشت.
«بیشاپور» به روزگار ساسانی از ارزش ويژه‌ای برخوردار بوده و همچنین شهرهای كهنی است كه تاريخچه‌ی ساخت آن بگونه‌ای نگاشته در سنگ نوشته‌ای موجود است. بیشاپور تا سده هفتم مهی آباد بوده‌ است و پس از آن بدست ابوسعيد شبانكاره‌ای ویران شده‌ است. بخش باستانی بیشاپور از سه بخش «شهر بیشاپور» «دژدختر» با نقش برجسته‌های ساسانی و دره رودخانه بیشاپور پدید آمده است. در اینجا نشانه های تاريخی دیگری مانند «دژدختر» «دژپسر» و نقشهای تنگ چوگان نیز درخور نماره هستند. همچنين ميتوان از«معبد آناهیتا» «کاخ‌ والرین» «ایوان‌ موزاییک» و «ستونهای‌ سنگ‌ یادبود بیشاپور» از تک یادمانها و نشانه های بجامانده از اين شهر تاريخی ياد كرد.
بیشاپور یکی از شهرهای باستانی ایران در کازرون و در استان پارس است و امروزه تنها ویرانه‌هایی از آن برجای مانده‌ است. بیشاپور با ٢٠٠هکتار گسترده و پهنه، از شهرهای با ارزش آن زمان بوده‌ و ارزشمندی پیوندی و رسانشی داشته‌ است. این شهر از کهن ترین شهرهایی است که تاریخچه ساخت آن بگونه نگاشته شده در سنگ نوشته ای موجود است. بیشاپور در شمال باختر شهر کازرون قرار گرفته و از شهرهای خوش آب و هوا و دارای نمودار و مهندسی ویژه آن روزگار بوده‌ است. در نسکهای کهن نگاری نام این شهر با فرنامهای بیشاپور، بیشابور، به شاپور، بیشاور و «به اندیوشاپور» آمده است. شهر بیشاپور کانون استان و کوره اردشیرخوره بوده‌ است. بیشاپور گنجینه‌ای از آثار ارزشمند ساسانی مانند معبد آناهیتا هم است.
شهر بیشاپور از دو بخش بنیادی پایه ریزی شده‌ بود:
١- ارگ پادشاهی که دربرگیرنده آثار برجسته ای مانند: معبد آناهیتا، تالار تشریفات شاپور، ایوان موزاییک، کاخ به والرین.
٢- بخش مردم نشین که دربرگیرنده خانه‌های زیستی و باشندگی، گرمابه، کاروانسرا و بازار بوده است.
– شهر بیشاپور از سوی: رودخانه، کوهها، دیواره‌های دژ و گودالهای آب پاسداری و نگهداری میشده‌ است.
(گردآوردنده و سامان داده: فرهنگ نژاده ایران کهن) — ‏با ‏پاپک خرمدین‏.‏
پسندیدم · · اشتراک‌گذاری · دسامبر 6, 2013 · ویرایش شده
برترین دیدگاه‌ها
‏‏88‏ نفر‏ این را پسندیده‌‌اند.
16 shares

Robert Moheban khaily jaleb va amozandeh drod bar shoma
پسندیدم · پاسخ · 2 · در تاریخ ‏دسامبر 7, 2013‏ و ساعت ‏10:16‏

Aly Ryza براوووووووو
پسندیدم · پاسخ · 1 · در تاریخ ‏دسامبر 8, 2013‏ و ساعت ‏15:12‏ از راه همراه

Rostam Rostami Kia یاد باد بزرگان ایران زمین
پسندیدم · پاسخ · 1 · در تاریخ ‏دسامبر 8, 2013‏ و ساعت ‏12:05‏

پرویز "بهمن"

بررسی تولد زبان فارسی – ۲

بزرگمهر دانا، شیفته و دلباخته ايران و دوستدار مردم ایران:
آنچه هستید شما را بهتر میشناساند تا آنچه میگویید
"بزرگمهر بختگان" از فيلسوفان و انديشمندان ايران است که در زمان انوشيروان نخست وزير ايران میشود. وزيری بود کارآمد و دانا.
به نوشته‌ی تبری: «بزرگمهر بختگان يک آدم تاريخیست. نام پدرش بختگ به چم رهايی‌ يافتن است.
نظامی میسراید:
بزم نوشيروان سپهری بود
کز جهانش بزرگمهری بود.
منوچهری میسراید:
سیسد وزير گيری بيش از بزرگمهر
سيسد امير بندی بيش از سپنديار.
خاقانی میسراید:
ما را چه باک مزدک و بيم بزرجمهر
چون او قباد توانای نوشيروان ماست.
بزرگمهر دانا، خردمند، دلباخته ايران و دوستدار مردم بوده است تا جاییکه از تاريخ به افسانه و استوره میرود. انديشمندی فرزانه و بالندگیست در تاریخ اندیشه‌ی ایران زمین. در نسکهای کهن نگاری آمده است: نخست بزرگمهر برای آموزش و پرورش فرزند انوشیروان، هرمز، گماشته شده‌‌ بود. هرمز نسبت به بزرگمهر خوش‌ رفتاری ننمود و استاد را از خود آزرد ولی چندی پس از کرده‌ خود پشیمان شد و جایگاه بزرگمهر بالا گرفت تا آنکه به وزارت رسید و در کارهای کشوری با شایستگی بسیار به شاه خدمت‌ نمود. داستانهای بسیار از خردمندی او گفته‌اند. از داستانهای نامور بزرگمهر پاسخی است به این پرسش که: «بزرگترین بدبختی برای آدمی چیست؟»
فیلسوف یونانی گفت: پیری و کُودنی که با تنگدستی و نداری باهم باشد. دانشمند هندی گفت: بیماریهای جسمی که با دردهای روانی فزون گردد. بزرگمهر گفت: که آدمی ببیند که زندگی اش نزدیک به پایان است و کارِ نیکی نکرده، این بدترین بدبختیهاست.
گویند هنگامیکه پادشاه هند شطرنج را نزد پادشاه ایران فرستاد بزرگمهر رازهای آنرا نویابی کرد و در برابر آن بازی نَرد را پدید آورد.
وزيركُشى در تاريخ ايران تا برامكه و اميركبير ادامه ‌يافته‌ است و بزرگمهر هم یکی از این وزیران است که شاید به شوند آنکه بیش از آنچه که باید بداند میدانست، کشته‌ شد.
بزرگمهر آثار ارجمندی از خود به يادگار نهاد: نسکی بنام «پیروزنامه» که پورسينا آنرا برای سامانيان از پهلوی برگردان كرده‌است. اين نوشتار پرسش و پاسخهايی میان شاه و بزرگمهر است و نیز نسکی به نامه‌ی «پندنامه‌ی بزرگمهر بختگان به انوشيروان» كه انبوه ای ‌ا‌ست از سخنان پراکنده و داستانها و گفته ها و به «یادگار بزرگمهر» نامور است. یادگار بزرگمهر جزو نوشته‌های پهلوی چاپ جاماسپ‌جی دستور مینوچهر جی جاماسپ-آسانا است. درونمایه این نسک نزدیک به ۲۶۳ پند و اندرز است. با سنجش نوشته‌ی یادگار بزرگمهر با گفتاری از شاهنامه فردوسی بنام «پند دادن بوزرجمهر نوشین‌روان را» میتوان به این نکته پی‌برد که بیگمان این نوشته‌ی پهلوی یکی از سرچشمه‌های شاهنامه بوده و آنرا فردوسی خود و یا مهربانِ سرای او از پهلوی برگردان کرده است. گزیده‌ای از این پند نامه در اینجا آورده‌ میشود:
به نوشته‌ی تاریخ گزیده:
«خردوران همیشه به راه آزادگان و راستان میروند»
«آنچه به‌ خویشتن روا نداری، به‌ دیگران روا مشمار.»
«آنچه هستید شما را بهتر می‌شناساند تا آنچه میگویید.»
«آنکه از نابودنیها امید برید، همواره به‌ شادی زیست.»
«نیرومندترین پایه بنای مهر و دوستی، کتمان اسرار دوستان است.»
«از بسیار کشتن ِ جانوران پرهیز کن! تا از سرانجام بد ِآن در پناه باشی.»
«بخشش از کسانی نیکو است که توانايی تلافی و تاوانگری گرفتن دارند.»
«دانش برترین داده های یزدان پاک است. خردمند همیشه سرور است»
«بوزرجمهر گفت استاد را پرسیدم کارها به‌ کوشش است یا سرنوشت، گفت: کوشش سرنوشت را انگیزه است»
«از انگ زده دور شو»
«بوزرجمهر گفت استاد را پرسیدم نیکی‌ کردن به یا از بدی دور بودن، گفت: از بدی دور بودن سر ِ همه نیکوییها است».
( گروه اندیشه - تارنمای امرداد)

پرویز "بهمن"

بررسی تولد زبان فارسی – ۲

فرهنگ نژاده ایران کهن
روزی که سه جزیره ایرانی در شاخاب پارس به گستره و آغوش میهن باز گردانده شد:
در ٣٠ نوامبر سال ۱۹۷۱ (۹ آذر۱۳۵۰) ناوگان ایران جزایر ایرانی بوموف و سبزوگ، تنب بزرگ و تنب کوچک را به گستره میهن باز گردانید و تنها در یک جزیره نبرد اندکی رخ داد. در پايان ساعت ٦ و ١٦ دقيقه‌ی روز نهم آذرماه سال ١٣٥٠ برابر با ٣٠ نوامبر١٩٧١ميلادی و يک روز پس از پایه گزاری کشور امارات عربی نيروهای ايرانی بگونه‌ی گسترده در جزيره‌های سه‌گانه جای گرفتند. هنگام ورود نيروهای ايرانی برادر امير شارجه رسما از سوی حكومتش به پیشباز نيروهای ايرانی آمد و به آنها خوشآمد گفت. با اينكه نيروهای ايرانی بدون حالت جنگی به‌سوی پاسگاه پليس پیش ميرفتند با تيراندازی يک مسلسلچی، سه تن از نيروهای ايرانی به نامهای، رضا سوزنچی، حبيب سلكی كهريزی و آيت الهی جان باختند و عليقربان روزبهانی زخمی شد.
از پایه گذاری امارات ٣٤ سال است میگذرد در آن زمان انگلستان وكالت كشورهای تازی را در برابر ايران بر دوش داشت و امروزه ما بايد با كشوری ٤٣ ساله روبرو هستیم كشوری كه از هفت اميرنشين ساخته شده است. در آن روزگار كه اميرنشينها بهم نه پیوسته بودند و بريتانيا سرپرست پیوندهای بیرونی و پدافند از آنها بود برخی از رهبران و شيخهای عرب پافشاری میکردند كه امارات به رسميت شناخته شود ولی ايران هرگونه كمک به شيوخ عرب را درآویخته و وابسته به پذيرش حاكميت ايران بر جزيره‌های سه‌گانه ميكرد.
سرانجام چنين شد كه ايران تنب بزرگ و تنب كوچک را بدون ردوبدل كردن هيچگونه سازش نامه‌ايی در دست بگيرد و شيخ شارجه بر سر واگذاری بوموسا به ايران و بکار گرفتن بخش ناکرده از برخی هوده های غير نظامی آن با ايران يک تفاهم‌نامه دستینه كند. ايران درباره‌ی تفاهم‌نامه‌ی رسمی و نبشته با شيخ شارجه بی میلی و ترديد داشت ولی با پافشاری انگلستان اين كار را پذیرفت.
سرانجام در ٢٤ نوامبر ١٩٧١ تفاهم‌نامه‌ای از سوی امير شارجه دستینه شد و از راه وزير امور خارجه و همسود لندن همراه يک نامه رسمی به ايران پیامرسانی شد. يكی از درونمایه آن نامه، برپايی پرچم ايران بر فراز جزيره و پادگان نظامی بوموسا و برپايی پرچم امارات تنها بر فراز پاسگاه پليس بود. ايران يک روز پس از آن به انگلستان نامه نوشت و ابراز داشت كه اين پيمان نامه هنگامی از سوی ايران پذيرفته ميشود كه هيچ يک از درونمایه آن ايران را از انجام کارهایی كه به نظر ايران برای پاسداشت و نگهداری اين جزيره يا نيروهای ايرانی در آن نياز است اندک نكند. انگلستان و كشورهای عربی نه‌ تنها به اين نامه پرخاش و واخاهی نكردند وانگه در ٢٦ نوامبر١٩٧١ وزارت خارجه‌ی بريتانيا در نامه‌ايی به وزارت خارجه‌ی ايران نوشت كه چگونگی دیدگاه ايران را به آگاهی شيخ شارجه رسانيده است.
مجلس شورای ملی پس از شنیدن گزارش هویدا نخست وزیر آنهنگام، با دادن رای پذیرش به او بر دست بکار شدن نیروی دریایی صحه گذاشت ولی این کار و انجام در کشورهای عربی بویژه عراق با واکنش منفی رو به رو شد. ایران با بنمایه و بنچاکهای تاریخی، مالکیت بر این سه جزیره را که انگلستان بمانند دیگر جزایر شاخاب پارس از ایران جدا کرده بود به سازمان ملل استوار کرد. انگلستان ۲۶ نوامبر ۱۹۷۰ درست یک سال پیش از آن نیروهای خود را از خاور سوئز همچنین شاخاب پارس بیرون برده بود که ایران زمان یافت برخی جزایر خود را پس بگیرد.ستیز دودمانهای پس از صفویه با انگلستان بر سر سرزمینهای ایرانی شاخاب پارس هیچگاه بازنایستاد. دشواری ایران در دوران قاجارها، نداشتن نیروی دریایی کارآمد بود. ایران در دهه ۱۹۳۰ پس از خرید چند ناو از ایتالیا، انگلیسیها را از چند بخش از شاخاب پارس همچون «باسعیدو» بیرون راند.
انجام چنین کاری در دادرسی و دادگری حق ایران که ایرانیان را خشنود و شادمان ساخت در کشورهای عربی بویژه عراق با واکنش منفی روبرو شد. کشور عراق به نشانه پرخاش و واخاهی، پیوند سیاسی خود را با ایران برید. سوریه، لیبی، کویت، سعودی، ابوظبی و راس الخیمه به ایران اعتراض کردند. امیر راس الخیمه به انگلستان دادخاست برد و دولتهای عراق، لیبی، الجزایر، یمن جنوبی و کویت بر ضد ایران به شورای امنیت سازمان ملل شکایت بردند و سازمان ملل رسیدگی کرد و ایران با بنمایه ها و بنچاکهای تاریخی، مالکیت بر جزایر را که انگلستان بمانند دیگر جزایر شاخاب پارس از ایران جدا کرده بود استوار نمود و دوباره از آن کرد.
انگلستان اهریمن از همان زمان از راه کینه جویی و نشان دادن دشمنی خود نسبت به ایرانیان و جلب دوستی امارات، شاخاب پارس را که از ٢٥٠٠ است شاخاب پارس شناخته شده و خانده میشود با نام ساختگی و دروغین و یاوه و چرند خلیج .... میخواند.
باید یادآور شویم که نام تاريخی جزيره بوموسا هرگز ابوموسا نبوده است وانگه نامهای ديگری همچون بوموف و سبزوگ به چم چراگاهای سرسبز داشته است.
آبخوستهای تنب بزرگ و تنب کوچک ایران از هم ۱۲ کیلومتر اندازه دارند و تنب بزرگ در ۲۰ کیلومتری قشم است.
(بنمایه ها: انجمن فرهنگی ایرانزمین و تارنمای امرداد)

شعله‌ای از آتش عشق ایران در جان ماست
مهر ميهن همیشه در زمره ايمان ماست
از دیرهنگام با ایرانمان پيمان خونين بسته‌ايم
خون ما تنها گروگان بر سر پيمان ماست — ‏با ‏پاپک خرمدین‏.‏
پسندیدم · · اشتراک‌گذاری · دسامبر 1, 2013 · ویرایش شده ·
برترین دیدگاه‌ها
‏‏56‏ نفر‏ این را پسندیده‌‌اند.
11 shares

Mohamad Ghasemi Ghasemii درود بر شما
پسندیدم · پاسخ · 2 · در تاریخ ‏دسامبر 2, 2013‏ و ساعت ‏07:03‏

Sher Amin نوکر انگلیس است arb
پسندیدم · پاسخ · 1 · در تاریخ ‏دسامبر 15, 2013‏ و ساعت ‏23:27‏

Rostam Rostami Kia عالی بود : درود
پسندیدم · پاسخ · 1 · در تاریخ ‏دسامبر 8, 2013‏ و ساعت ‏12:20‏

كشف

بررسی تولد زبان فارسی – ۲

باز تکرار چرندیات هزاران بار گفته شده، پرویز بهمن از نسل احمدی‌ نژاد در پیام‌های بالا به ترکان، تورانیان و مغولان اعلام جنگ تاند داده باشد، ولی‌ نتاند به ( فهرست فریتس ولف ) اعلان جنگ دهد که زبان بی‌ ریشه فارس تنها ۱۵۰۰ واژه دارد، زبان انگلیسی‌ ۱ میلیون واژه تاند داشته باشد، زبان بی‌ ریشه فارسی‌ در مقابل زبان توانای ترکی سجده کن، گاو نیز تاند چرندیات تکرار کند.

پرویز "بهمن"

بررسی تولد زبان فارسی – ۲

بخش نخست

يكى از چفته و دروغ بستنها و بدنام کردن نیاکان نامدار ما ایرانیان، انگ زدن و نارواگویی است که آنان با نزديكان خود زناشویى میکرده اند. این سخن یاوه از سوى دشمنان ايران و کسانیكه از باور و آیین نیک ايرانيان باستان آگاهی ژرفی نداشته اند میباشد که به نياكان نامدار ما وارد آمده و آنها را به اين کردار زشت بزه ور نموده اند. اين دروغ گفتنها نخست از سوى يونانيان كه با پدران و مادران ما دشمنى ديرينه داشته اند به شوند ویژه ای به آنها نسبت داده اند و سده ها پس از آنكه خاک پاک ايرانزمین لگدكوب سم اعراب مسلمان ددمنش گرديد آنان نيز تا آنجا كه توانستند به اين آتش دامن زدند و در سده پایانی چند تن از خاورشناسان و اوستا شناسان باختری، با پيدا كردن واژه اوستایى (خيتودت) بگمان خودشان به اين جستار و نکته انگ درست گذاشتند و ما اينک میكوشيم تا به اين انگ و تهمت ناروا كه پايه و ریشه ای ندارد با دانش و خرد پاسخ گویيم و براى اينكه نوشته و سان ویژه ای برخوردار باشد نخست از پيوندهای گوناگون زناشویى با نزديكان میپردازیم و به انگهای وارده يكى پس از ديگرى با بنمایه و فرنود و خردورزی پاسخ میگویيم.
در آیين زرتشتى چند زن داشتن روا نيست و به داشتن يک زن فرمان داده شده است و ايرانيان باستان كه از پيروان زرتشتى بودند حق نداشتند در یک زمان بيش از يک زن داشته باشند. ولى پيوند زناشویى در دوران باستان بنا به چگونگی و نِهش شوهر به پنج نام گوناگون به انگیزه گزاره زير ناميده میشد. در دفاتر زناشویى به همان نام نگارش میگرديد:
١- پادشاه زن. ٢- چاكر زن. ٣- ايوک زن. ٤- ستر زن. ٥- خود راى زن.
١- پادشاه زن از رساترين هوده ها و برتریها و فزونیهای زندگى زناشویى بهره مند میشد و کارهای خانه و فرزندان را با شوهرش اداره مینمود و به باور پدران ما در ايران باستان پس از درگذشت نيز در جهان ديگر باز همان خویشی زناشویى ميان يک زن و شوهر بويژه جفت و همسرانی كه پیمان آنها به پادشاه زنى گرفته باشد موجود است.
٢- چاكر زن:
هرگاه زنى بيوه پس از درگذشت شوهر نخستش به پیوند ازدواج ديگرى درمیآمد اين پيوند زناشویى زير نام چاكر زنى ثبت میشد. اين زن در سراسر زندگى در خانه شوهر جایگاه كدبانویى خانه داشت و از همه مزد و هوده و مزاياى پادشاه زن در درازای زندگی خود برخوردار بود ولى پس از درگذشت، آیين خاکسپاری و دیگر مراسم دینی براى او تا سيزده روز از سوی شوهر دوم برگزار میشد و همه ی هزينه هاى پس از آن به بر دوش بستگان شوهر نخستش بود.
ايرانيان باستان بر این باور بودند كه در جهان ديگر اين زن از آن شوهر نخستين خواهد شد و به همين شوند پيوند زناشویى او با شوهر دوم زير نام چاكر زن بسته میشد. واژه چاكر زن نويسندگان غير زرتشتى که به بنیاد مزديسنى و گونه های پيوند زناشویى زرتشتيان آشنایى نداشتند بر آن داشت كه نسبت چند زنی به زرتشتيان بدهند. آنها گمان میكردند كه پادشاه زن، زن عقدى و چاكر زن، زن اى است. چنانچه بن و ریشه داستان به انگیزه گزاره ای كه داديم بجز اين است و ايرانيان باستان در هيچ دوره اى از دورههای زندگى تاريخى خود، روا به گرفتن بيش از يک زن نبوده اند و کردار يكى دو تن پادشاه خودكامه را در گرفتن چند زن نمیتوان بحساب همه ی ايرانيان باستان گذاشته و پروانه و روادیدی براى چند زنى آنها بشمار آورد. افزون بر آن اگر آیين چند زنى در ايرانيان باستان وجود داشت پس چرا با اينكه پدران ما در ميان تیره و تباری زندگى میكردند كه چند زنی در میان آنها رسم دینی بود و بازدارنده براى پدران ما وجود نداشت كه چند زن بگيرند، يکبار آنها از چند زنى دست كشيده و به يک زن بسنده كردند كما اينكه تا امروز هم زرتشتيان در هر كجاى جهان كه زندگى میكنند به همين رسم يک زنى پایبند هستند.؟
٣- ايوک ز:
هنگامی مردى داراى فرزند پسر نبود اگر فرزند او ویژه به يک دختر بود، ازدواج اين دختر و اگر چند دختر داشت، زناشویى دختر كوچكتر او زير نام ايوک زن- اين واژه اى پهلوى است كه به چم يک میباشد نگارش میشد و نخستين پسرى كه از اين زناشویى زاده میشد به فرزندى نیای مادرى خود در میآمد. نويسندگان ناآگاه غير زرتشتى اين رفتار را همچون ازدواج با خویشان زرتشتيان میپنداشتند و پدران ما را به ازدواج با نزدیکان بزه ور كردند.
٤- ستر زن:
واژه ستر زن در زبان پهلوى به چم فرزند آمده است و واژه های استر و سترون. در پارسى سره، از اين واژه گرفته شده اند. استر، مركب است از دو جزء اوستر، ا، از ادات نفى است و ستر به چم فرزند. بنابراين چم آمیخته آن میشود نداشتن فرزند به چم جانوری كه نازاست و کوتاه شده استر است و ون به چم مانند و چم كامل آن میشود مانند استر و به سخن ديگر نازا بودن و بچه دار نشدن. و سترون كردن در زبان علمى دانشی به چم اخته كردن است از نظر زاد و زایش. پس از بيان اين دیباچه گویيم كه در دوران کهن چون پسرى بالغ يا مردى با نداشتن زن و فرزند میمرد خويشان و بستگان او میبايستى دوشيزه اى را به هزینه خود و بنام آن درگذشته زير نام سترزنى به پیوند ازدواج جوانى در میآوردند. تنها به سامه ی اين زناشویى، آن بود كه همسران پایبند میشدند كه يكى از پسران خود را به فرزندى فردی درگذشته بدهند و اينگونه زناشویى در کردار، بهروزی و خوشبختى برخی از مردم بدبخت و بينوا را فراهم میكرد به اين چم كه هرگاه يكى از کسان توانگر بی زن و فرزند درمیگذشت، بستگان درگذشته هزينه زناشویى دختر و پسرى از رده تنگدست و تهیدست را و آنها را با گواه ستر زنى بهم پيوند میدادند و بهایی هم براى گذراندن زندگى به آنها میدادند. افزون بر اینکه پسرى كه از ازدواج خوشبخت چشم به جهان میگشود به فرزند خاندگى آدم درگذشته معين میشد که وارث او بشمار میآمد و اين زناشویى هم يكى از زمینه هایی بود كه بهانه بدست دشمنان میداد زيرا گاهى كه آدم درگذشته خواهر جوان و دم بخت داشت نزديكان او همين خواهر را با گواه سترزنى اروس مینمود و هنگامیكه پسرى از او زاده میشد او را به فرزند خاندگى آدم مرده و جانسپرده نامزد میكردند كسى كه براستی دايى کودک بود اينک جایگاه پدرى او را پيدا كرده است. بيگانگانى كه با فرهنگ و روش و منش زرتشتيان آشنایى نداشته و از بنیان داستان بی آگاه بودند با نگرش اين نِهش گمان میبردند كه برادر و خواهر با هم ازدواج نموده اند. چنانچه اين پندار سوء تفاهمى بيش نبود زيرا همانگونه كه گفته شد خواهر پس از مرگ برادر با آدم ديگرى ازدواج نموده و میان برادر و خواهر پیوند زناشویى وجود نداشته است.
٥- خود راى زن:
در ايران باستان چنانچه پسر و دخترى كه نزدیک به سن قانونى رسيده بودند به هم دلبستگی درونی پيدا كرده و خواستار زناشویى میشدند و پدر و مادر دختر به شوندی به اينکار خوشنود نبودند. پیوند زناشويى آنها چه بسا که وارونه ميل پدر و مادر برگزار میشد و نبود تمايل پدر و مادر يک زوج يا هر دوى آنها بازدارنده انجام اينکار نبود و در اين ازدواج كه زير نام خود راى زن ثبت شده بود دختر دادگرانه از ارث پدر و مادر بهره اى نداشت مگر آنكه آنها خودشان خواسته باشند ارث به دختر سرکش و نافرمان بدهند و آشکارکنند.

پرویز "بهمن"

بررسی تولد زبان فارسی – ۲

بخش دوم واخير
.
چم و اندریافت خيتودت چيست؟
گرچه واژه خيتودت را چندين تن از استادان و خاورشناسان اروپایى به نادرست به چم ازدواج با محارم گرفته اند ديگران براى اين واژه چم ديگرى چون خويشاوندى، خويشىدادن، جانبازى، همبستگى و يگانگى نموده اند. گانگا، استاد سرشناس پارسى در فرهنگ اوستایى خود، آنرا به چم فداكارى و جانبازى میداند و دكتر اشپيگل آلمانى در برگردان اوستا، اين واژه را به چم خويشاوندى گرفته و میگويد: اين خويشى دین‌یار با اهورا مزدا است بگونه ای كه فرد خودش را با او يكى بداند.
پرسمان زناشویى با خویشان و نزديكان:
درباره بدنام کردن بى پایه زناشویى با نزديكان كه به ايرانيان باستان نسبت داده اند، در وهله نخست يونانیها بودند كه برای دشمنى که با ايرانيان داشتند به آنان چنين انگ نارویی بستنه اند. كارهاى سه تن از پادشاهان را دستاویز اين نسبت قرار داده اند. اکنون ما اين داستان را پی میگیریم تا ببينيم بنیاد داستان درباره اين افراد چگونه بوده است.؟
1- ازداج كامبوزيا با خواهر خود:
نخستين نويسنده اى كه درباره اين نکته جستاری نوشته و اين انگ را به پادشاه بزرگ هخامنشى وارد نموده، هرودت یونانی ٤٨٤-٤٠٩ پيش از ميلاد است. اين نويسنده گزاره داستان را در نسک خود به اينگونه آورده است: "دومين اشتباهی كه كامبوزيا انجام داد كشتن خواهرش بود كه او را به مصر آورده و با او مانند يک زن زندگى میكرد گرچه او خواهرش بود و از يک پدر و مادر. روش ازدواج آنها بدينگونه بود كه پيش از اين ازدواج برادر و خواهر نهادیک نبود ولى كامبوزيا كه دلداده خواهرش شده بود با اينكه میدانست كه اينكار نابهنجار است پس نمیتوانست از آن چشم بپوشد. بنابراين پس از زمانی اين را با داوران پادشاهی در ميان نهاد و از آنها چاره جویى كرد. داوران از پادشاه سه روز زمان خواستند تا قوانين كشور را بررسى كنند. پس از پايان درنگ به نزد شاه شرفياب شده و به او گفتند كه در كليه قوانين موجود نتوانستند قانونى بيابند كه خواهر را بر برادر روا باشد ولى قانونى وجود دارد كه میگويد: شاه سايه خدا است و بالای قانون است! بنابراين او میتواند به خواسته خود برسد"
آنچه از اين نوشته بدست میآيد اين است كه در ايران باستان ازدواج با محارم نه پیشینه كشورى داشته و نه پیشینه در قوانين آیینی. بنابراين هرودت گفته اش جز يک انگ بيش نبوده است. ولى شوربختانه نويسندگان ديگر كه پس از هرودت آمده اند اين گفتار و نوشته را نارسا و ناآزموده و با کینه دشمنانه به آیین زرتشت نسبت داده اند و پدران ما را بزه ور به کردار زشت ازدواج با خویشان نموده اند.
٢- ازدواج اردشير دوم با دختر خود:
نخستين نويسنده يونانى كه به اين نکته و زمینه نماره نموده "كتزياس" است كه در سال ٤٤٠ پیش از ميلاد میزيسته است. نوشته هاى او در دست نيست ولى پلوتارک كه در سال ٦٦پس از ميلاد زاده شده درباره زندگى اردشير دوم پادشاه هخامنشى برپایه گفته كتزياس، اين پادشاه را بزه ور به ازدواج با دخترش میكند. پلوتارک در این باره میگويد: "اردشير دوم- ارتاكزرس- يک كاركرد كه همه ی بدیهاى او را نسبت به يونانيان جبران كرد و آن كشتن- تيسافرن- دشمن بزرگ يونان بود كه پادشاه با پافشاری مادرش، پريزاد، تيسافرن را كشت و چون پادشاه اينكار را با پافشاری مادر و بر پایه خواسته های او انجام داد مادرش و پس از آن میكوشيد كه پادشاه را از خود خشنود نگهدارد و در هيچ كارى وارونه ميل او رفتار نكند. پريزاد بارها ديده بود كه پادشاه نسبت به يكى از دخترهاى خود، آتوسا دلبستگی فراوانی دارد ولى میكوشد كه اين دلدادگی و دلبستگی را از مادر خود و مردم پوشيده دارد. پريزاد، پس از آگاهی از اين نکته، كوشيد تا نسبت به نوه اش، آتوسا دلبستگی بيشترى نشان دهد و هرگاه زمان میيافت از زيبایى و رفتار نیک او نزد پادشاه سخن فراوان میگفت و او را لايق پادشاه میدانست تا سرانجام، شاه را تحريک كرد تا با او ازدواج كند".
در اينجا باز دیده میشود كه شاهنشاه از اينكه به دختر خود عشق میورزد، همواره میكوشد تا اين شیدایی را از نظر مردم پوشيده دارد چون از مردم و مادرش شرم میکرد و سرانجام اردشير به تحريک مادرش كه زن جاه طلب و بدسرشتی بود، به اينكار تن داد.
٣- ازدواج قباد با دختر خود:
داستان ازدواج قباد با دخترش را نخستین بار "آگاتيس" كه در دوران پادشاهى انوشيروان میزيست گفته است كه قباد پدر انوشيروان با دختر خود به نام زنبق ازدواج كرده ولى اینگونه نکته و سخن را نه فردوسى روانشاد در شاهنامه اش اشاره كرده و نه رویدادنويسان عرب و ديگر تاريخ نگاران و هتا پروفسور رالينون ترزبان تاريخ هرودت به انگليسى، در اينباره چيزى ننوشته است. اگر گمان و دودلی را قوى بگيريم شاید بگویيم كه قباد تحت تاثير آیين مزدک قرار گرفته و اينكار را كرده است زيرا میدانيم در زمان پادشاهى قباد، کسی بنام مزدک پيدا شد و ادعاى پيامبرى نمود و برخی از مردم ايران، همچون قباد، دين و آیين او را پذيرفتند. دينى كه مزدک پایه گذاری کرد برپایه هموندی و همسویی در همه چيز دور میزد. مزدک میگفت: خداوند همه چيز را براى همگان آفريده است و نبايد آنرا به کسی معين ویژه داد. دين تازه با قوانين اشتراكى خود به پایه قانون مالكيت و زناشويى و مراسم و سنن خانوادگى ايرانيان آسیب و زیان بزرگى وارد نمود و آنرا سست كرد.
آگاتياس میگويد: کردار ازدواج با خویشان اخيرا در ايران پيدا شده و همه اين سرپیچی از قانونها و بى سامانیها در اثر آموزشهای دين مزدک در ايران پيدا شده بود كه با برکناری قباد از پادشاهى و كشته شدن مزدک و مزدكيان، ريشه كن شد و پيش از پادشاهى قباد و پیدایش مزدک، ازدواج با نزدیکان در ايران، همگانی نبوده و به گفته آگاتياس، اخيرا رواج يافته است.
بارى به هر روى با پژوهش موجود اوستا، كه نسک دینی زرتشتيان و بنمایه ارزشمند در پیوند به باورها و سنن مزديسنان میباشد، ما میتوانيم به پارسيان اطمينان دهيم كه داستان ازدواج با نزدیکان در ميان زرتشتيان، انگی بيش نيست و از اينگونه نسبتهاى ناروا در اوراق تاريخ به تبارها و مردمان ایران بسیار آمده است كه از برای نمونه به برخی از آنها نماره میكنيم:
١- سيمون، شخصيت آتنى از اينكه با خواهر ناتنى خود ازدواج كرد باره سرزنش مردم قرار نگرفت.
٢- دموتس، در ادعا نامه خود بر ضد اوليد، میگويد: پدر بزرگ من با خواهر خود كه از يک پدر و مادر بودند ازدواج كرد.
٣- اسكولياست، میگويد: در میان يونانيان قديم ازدواج با خواهر ناتنى منع قانونى نداشت.
٤- لنان، میگويد: اسپارتیها، میتوانستند هتا با خواهران هم شير و يک پشت خود ازدواج كنند.
٥- آدام میگويد: ازدواج پدر مادر با فرزندان خود در میان يونانيان مرسوم بوده است.
٦- در عهد عتيق تورات آمده: لوت پيامبر در زمان کهنسالی اين کردار را انجام داده است.
٧- در تاريخ هرودت آمده: در مصر قديم ازدواج میان خواهر و برادر همگانی بوده است و يهودیهاى که در اسكندريه زندگی میکنند اين گفتار را تایيد میكنند.
٨- لويسن میگويد: آسوریها هم با نزديكان خود پیوند زناشویی میکردند.
٩- اسميت میگويد: در عربستان اينگونه ازدواجها وجود داشته است.
در پایان باید گفته شود که در باور و آیین نیک ایرانی و نسکهای گاتها و اوستا هرگز پیوند زناشویی با خویشان و نزدیکان نبوده و سخن گفته نشده است. (زنده یاد شادروان موبدِ موبدان اردشیر آذرگشسب) — ‏با ‏‏‏‏‏‎Persian Khosrow‎‏، ‏‎Shahrokh Aryapars‎‏‏، ‏‏‎Kasra Niknam‎‏، ‏پاپک خرمدین‏‏‏، ‏‏‏بیتا آپادانا‏، ‏‎Garshasb Pishdadi‎‏‏، ‏‏‎Avesta Haghshenas‎‏، ‏‏‎Khosro Pasargad‎‏، ‏‎Behrouz Karimi‎‏‏‏‏‏ و ‏‎Bita Bahrami‎‏‏.‏

پرویز "بهمن"

بررسی تولد زبان فارسی – ۲

سپهسالار بزرگ ایران زمین، مردآویگ (مردآویج) دیلمی از دیلمستان (گیلان) ایران کهن:
مردآویگ، بزرگ مردی از گیلان سرسبز، یکی از پر آوازه ترین شاهان و سرداران دوره سامانی است. کوششهای بی همتای او در بازپس گیری ایرانزمین از وجود تازیان مسلمان ددمنش، زبانزد رویداد نویسان است. او توانسته بود با کاردانی، ایرانپرستی، و اراده ای پولادین، دُژمن بد نهاد تازی را در بسیاری از جبهه ها و شهرها به زانو افکند و در اندک زمان کوتاه به یاری فرماندهان و سربازان کوشنده و آریابان خویش، شهرهای قزوین ری، همدان، كنگاور، دينوَر، و يزدگرد، قم، سپاهان، كاشان، گلپايگان، سرتاسر خاک گیلان و مازندران و بسیاری دیگر از شهرهای زیر فرمانروایی تازیان ددخو را باز پس گیرد و جشن و سرور و شادی و مهر زیوی را در میان ایرانیان دوباره بگستراند.
مرداویگ فرمان داد تاج پادشاهی اش به مانند تاج خسرو انوشیروان، شاهنشاه ایران ساسانی باشد. مردآویگ همچنین فرمان داد تا تختگاه تیسفون یا همان ساختمان نامدار به تاق کسری برای برگزاری جشن پادشاهی وی به گونه نخست خود بازسازی شود. وی نزدیک به یک سده پس از سرکوبی جنبشهای ایرانیان چون جنبش سرخ جامگان و جنبش سپیدجامگان، فرماندهی تیره‌های گیل و دیلم را بدست گرفت و با در هم شکستن لشگریان تازیان فرومایه، فرمانروایی دودمان ایرانی زیار را از تبرستان در شمال تا خوزستان در جنوب برپا ساخت.
خلیفه مسلمان تازی، بازمانده از راهزنان قریش صدر اسلام در هراس از پیشروی های سپهسالار ایرانی، لشگر بزرگی آراست و آنرا به فرماندهی «هارون بن غريب» به رویایی با مردآویگ دیلمی فرستاد. در نبرد سهمگینی که میان سپاه تازیان و ایرانیان در نزدیکی هگمتانه (همدان) رخ داد سپاه تازی شکست سختی خورد و هارون کشته شد و مانده سپاهیان گریز را بر ماندن برتری دادند.
مردآویگ بر آن شد تا با گردآوردن سپاه بایسته به بغداد یورش ببرد و کار خلیفه خونریز مسلمان تازی را به پایان برساند که با دسیسه های ایرانیان خودفروخته گیر افتاد. تازیان با بخشیدن دارایی و زن و دیگر پیشیاره ها بخشی از ایرانیان مسلمان شده را فریب دادند و آنها را واداشتند تا با سپهسالار ایرانی بجای تازیان به نبرد برخیزیند.
بیشترین کسان خودفروخته و اجیر تازیان شده، تورکان و ترک نژاده ها بودند. از همین روی، مردآویگ، دژمنی و کینه بسیاری به تورکان داشت و بر این باور بود که تورکان از ایرانیان نیستند و هر آینه آنها برای ستمروانی و فرمانروایی بر ایرانیان از هیچ کوشش دریغ نخواهند ورزید.
شهرهای اهواز، رامهرمز، آبادان، و دیگر شهرهای جنوبی ایران نیز، با دلاوری مردآویگ، به ایران زمین پیوست. و میتوان گفت که شکوه ایران از دست شده ساسانی، در زمان این اسپهبد دیلمستان دوباره بدست آمد و سایه شوم تازیان مسلمان ریگزارنشین از نیاخاک کوتاه شد و ایزانزمین از اپاختر (شمال) تا جنوب زیر فرماندهی سپاه ایران اداره میشد. مردآویگ که خود از تبار ساسانی و بزرگان ایرانزمین بود به بزگداشت آیین های نیک ایرانی، جشن سده، نوروز، مهرگان، تیرگان و دیگر آیینهای فرخنده و شادی آفرین دلبستگی بسیار داشت و آنها را گرامی میداشت.
مردآویگ در شب گشایش شهر اسپهان از دست تازیان مسلمان ددمنش در میان شادی و هلهله مردم ایران زمین اینگونه سخن سر داد:
"من و يارانم كه برای گراميداشت ميهن شمشير برگرفته و جان بر كف نهاده ايم در روز زایش نور و گرمی (روز آتش روز نهم از ماه نهم سال ايرانی ٩آذر) كه روز خوشی برای ايرانيان بوده و هست است، سپاهيان تازی و پیماندار به خليفه را بشكستيم و آنها را از ايرانزمین گريزانديم.
من از ديلمان برخاسته ام از ميان مردمی شكست ناپذير. به فرمان من، هيچكس به برای كارهای ناميهنی كه تا به امروز كرده و ناگزیر از آن بوده است بازخواست و پادافره (مجازات) نخواهد شد. ولی از امروز، پادافره پُشت به میهن (خيانت) و همكاری با بيگانه، مرگ است. من ميخواهم و به شما یادآوری میکنم که از اين پس، جز به زبان پارسی سخن نگوييد و همه آيين ها و جشنهای نیک گذشته را، كه مرده ریگ (ميراث) فرهنگی ما و بازمانده از نياكان سرفراز ما هستند به همانگونه که بایسته و شایسته است و با پاسداشت پیمان نیک تباری هر چه بیشتر برگزار كنيد. ترس و دروغ را از خود دور سازيد كه مايه همه بدبختيها هستند و گفتار نيک ــ كردار نيک ــ اندیشه نيک را، که اندرز پدرانمان است و آن تمدن و بزرگی را بر پايه آن استوار داشته بودند، پیروی کنید. نیک بدانید: هرگاه كه از چارچوب آن سه آموزه خجسته بیرون شدیم، آسيبها ديدیم. من همين امسال ٥٨ روز ديگر در همين شهر، بزرگترین جشن سده تاریخ ایران را بر پا ميدارم تا گوشزدی بر مانده گاری سه پند ناب ایرانی باشد."
در شب جسن سده در شهر اسپهان، فرمان داد تا ٢٠٠٠ اختگر آتش به پاس بزرگی و دیرینه گی ایران در دو سوی زاینده رود برفرازند و در نوک چکادهای شهرهای ایران، آتش سده و پاک زرتشتی را بیارایند.
مردآویگ، پیش از به پایان رساندن آرزوی دستگیری و پادفره خلیفه تازی مسلمان، در دسیسه مشترک تورکان و مسلمانان روان سوخته در گرمابه بدست آنها و با ضربه های پیاپی شمشیر آخته، از پای درآمد و بدینگونه، دیگر بار تازیان مسلمان پلید توانستند با ددمنشی گسترده تر، با کُشتن این قهرمان آریابان، بر همه شهرها و استانها و سرزمینهای آن دلاور دیلمی، که با خون دل و رنج بسیار آزاد شده بود، دست یابند و دمار از ایرانی درآورند.
کشته شدن مرداويج يكی از بزرگترين زيانهايی بود كه مردم ايران دیدند زيرا اين شوند آن شد كه مرداويج نقشه گسترده و با ارزش خود را که به چم فراهم آوردن فرمانروایی بزرگی در ايران زمین بود و تجديد دوره ساسانی و برانداختن فرماروایی پلید اسلامی را به پايان نرساند. انجام چنين نقشه بزرگ و مهمی برای مرداويگ دلیر و بیباک کار دشواری نبود که برای ديگران به آسانی ميسر نميگرديد.
او بزرگترين مردی بود كه آمال ديلمان و مردان دلاور كوهستانی گيلان و مازندران را در برانداختن نیرو و توان تازيان مسلمان ددمنش و از ميان بردن "دین سياه تازی" ميتوانست برآورد زيرا ایشان والاترين نمونه دلیری و دلاوری اين مردان پرخاشجوی رزمسار بود. (یاد بزرگمرد مردآویگ، سپهسالار دیلمی از اسپهبدان ایران ورجاوند و خجسته باد). گردآوردنده فرهنگ نژاده ایران کهن — ‏با ‏‏‎Khosro Pasargad‎‏ و ‏پاپک خرمدین‏‏.‏

پرویز "بهمن"

بررسی تولد زبان فارسی – ۲

پایان دوران پر شکوه ایرانیان در شاهنامه هرگز برای ایرانیان تبارمند و نیکنهاد ، نژاده و آزاده خوش نیست:
آیا به راستی پایان شاهنامه خوش است؟
بیگمان تاکنون این گفتار " شاهنامه آخرش خوش است" را شنیده اید و شاید خود شما بارها آنرا بکار برده اید. ولی براستی این گفتار از کجا آمده است؟ و آیا بدرستی پایان شاهنامه خوش است؟ نخست باید گفته شود که این زبانزد یک کنایه است زیرا پایان شاهنامه شکست ایرانیان با فرهنگ بدست تازیان مسلمان ددمنش بیابانگر و کشته شدن سردار ایرانی رستم فرخزاد و گریز یزدگرد سوم برای گردآوری نیرو و سرانجام کشته شدن وی و همچنین از دست دادن امید مردمان ایران زمین از بیرون راندن اعراب مسلمان فرومایه است. پس چگونه میتواند خوش باشد؟ پس بنابراین از اینرو این زبانزد را بکار میبرند که بخواهند آدمی را بگونه ای به هراسانند و بترسانند و به او بفهمانند که سرانجام و پایان خوبی برایش ندارد پس بنابراین هر ایرانی که از این زبانزد بهره بگیرد و سخن بگوید یا ناآگاه و نادان است یا دشمن ایران و ایرانیان است.
استاد دکتر فریدون جنیدی در یک برنامه رادیویی زنده درباره پرسش بانوی که از ایشان پرسید: چرا میگویند آخر شاهنامه خوش است؟ که او این چنین پاسخ داد: «این گفته ی دشمنان ایران زمین است. چگونه میشود که پایان شاهنامه که ما همه ی هستی و دار و ندارمان را از دست میدهیم خوش باشد؟ نه هرگز! این گفته ی دشمنان ایران است و چه بسا که یکی از این دشمنان نسکی به همین نام چاپ کرده است. برخی که میگویند هر که درباره ی شاهنامه کار کرده در پایان بدبخت شده است دروغ است من خود زندگی خرم خود را در راه شاهنامه نهادم و اکنون خوشبخت ترین مرد جهانم.»
در پایان شاهنامه جز اندوه استاد توس فردوسی بزرگ از ویرانی ایران کهن بدست تازیان مسلمان پلید و تباه شدن نیکیهای ایرانی و سوگنامه ایشان در این راه چیزی نخواهید یافت. پس برآیند و دستاورد اینکه ما نباید هرگز این زبانزد اهریمنی را بکار ببریم و نباید از آن بهره بگیریم.
نمونه ای را در زیر با هم میخوانیم:
از این مارخوار اهرمن چهرگان / ز دانایی و شرم بی بهرگان

نه گنج و نه نام و نه تخت و نژاد / همی‌ داد خواهند گیتی بباد

بسی گنج و گوهر پراگنده شد / بسی سر به خاک اندر آگنده شد

چنین گشت پرگار چرخ بلند / که آید بدین پادشاهی گزند

ازین زاغ ساران بی‌آب و رنگ / نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگ

که نوشین روان دیده بود این به خواب / کزین تخت به پراگند رنگ و آب

چنان دید کز تازیان سد هزار / هیونان مست و گسسته مهار

گذر یافتندی با روند رود / نماندی برین بوم بر تار و پود

به ایران و بابل نه کشت و درود / به چرخ زحل برشدی تیره دود

هم آتش به مردی به آتشکده / شدی تیره نوروز و جشن سده

از ایوان شاه جهان کنگره / فتادی به میدان او یکسره

کنون خواب را پاسخ آمد پدید / ز ما بخت گردن بخواهد کشید

شود خوار هرکس که هست ارجمند / فرومایه را بخت گردد بلند

پراگنده گردد بدی در جهان / گزند آشکارا و خوبی نهان

بهر کشوری در ستمگاره‌ای / پدید آید و زشت پتیاره‌ای

نشان شب تیره آمد پدید / همی روشنایی بخواهد پرید.
******************************
چو با تخت منبر برابر شود / همه نام بوبکر و عمر شود

تبه گردد این رنجهای دراز / نشیبی دراز است پیش فراز

نه تخت نه دیهیم بینی نه شهر / کز اختر همه تازیان راست بهر

بپوشند از ایشان گروهی سیاه / ز دیبا نهند از بر سر کلاه

نه تاج نه تخت نه زرینه کفش / نه گوهر نه افسر نه رخشان درفش

برنجد یکی، دیگری بر خورد به داد / و به بخشش کسی ننگرد

ز پیمان بگردند و از راستی / گرامی شود کژی و کاستی

پیاده شود مردم رزمجوی / سوار آنکه لاف آرد و گفتگوی

کشاورز جنگی شود بی هنر / نژاد و بزرگی نیاید به بر

رباید همی این از آن، آن از این / ز نفرین ندانند باز آفرین

نهانی بتر ز آشکارا شود / دل مردمان سنگ خارا شود

بداندیش گردد پدر بر پسر / پسر همچنین بر پدر چارهگر

شود بندهی بی هنر شهریار / نژاد و بزرگی نیاید به کار

به گیتی نماند کسی را وفا / روان و زبانها شود پر جفا

از ایران و از ترک و از تازیان / نژادی پدید آید اندر میان

نه کشاورز نه ترک و نه تازی بود / سخنها به کردار بازی بود

همه گنجها زیر دامن نهند / میرند و کوشش به دشمن دهند

چنان فاش گردد غم و رنج و شور / که رامش به هنگام بهرام گور

نه جشن نه رامش نه گوهر نه نام / به کوشش ز هر گونه سازند دام

زیان کسان از پی سود خویش / بجویند و دین اندر آرند پیش.
(فرهنگ نژاده ایران کهن)

پرویز "بهمن"

بررسی تولد زبان فارسی – ۲

شاخاب پارس همیشه با نام ایران پاینده و جاودان خواهد ماند:
چگونه و مگر هرگز میشود خانه و کاشانه ای که هزاران سال است از آن ما است و در سرتاسر جهان با بنچاک و دستک شناخته شده است رای بدهم که برای ما ایرانیان است و نه برای عربهای فرومایه ددمنش که دشمن ایرانیان بوده و هستند؟
مگر میشود پدر و مادر یا فرزندان خود ما را دیگران به رای بگذارند آنگاه ما برویم و رای بدهیم که این پدر و مادر و فرزندان از آن ما هستند.
اگر رای ندهیم آیا بیگانگان پلید اهریمنی، نارواگری و نادرستی و سواستفاده میکنند و به سود عربهای فرومایه ددمنش کار میکنند؟
پشت این داستان چرند و یاوه چه کسانی هستند؟
یک حکومت و فرمانروای نیک ایرانی هم در سرزمین کهنمان نداریم که به او پناه ببریم
یک آدم نیک و بزرگ ایرانی هم در جهان امروزی نداریم که ایرانیان را آگاه و راهمنایی کند
من این دادخاست و گلایه مندی را نزد چه کسی ببرم؟
من این پلیدی بیگانگان فرنگی را که با تازیان دیوسرشت همسو شده اند را به چه کسی بگویم؟
من این شاخاب و آبراه پر ارزش جهانی که از آن ایرانیان است چرا باید به تازیان اهریمنی واگذارم؟
من این درد و اندوهی که از دشمن پرستی و بیگانه پرستی و تازی پرستی برخی از شما ایرانیان است چگونه بردبار باشم و تاب بیآورم؟
من این بی رگی، سست نهادی و ایرانی نبودن شما را که در ایران زاده شده بزرگ شده و سود برده و میبرید را به کجا و به کی ناله و دادخاهی کنم؟
اگر آدم نیستی و آدمیگری نمیکنی ایرانی که هستی تا بکوشی شاخاب پارس همیشه ایرانی در جهان بماند.
اگر ایرانی نیستی و میهنگرایی نمیکنی آدم که هستی و وجدان آدمی که داری تا بگویی شاخاب پارس از آن ایران کهن است و کوشش و تلاش نمایی تا ایرانی در جهان بماند.
و اکنون براستی من نمیدانم آیا چیزی که از آن ما است باید رای بدهیم که از آن ما است؟ آیا این بازی را چندین ساله راه انداخته اند تا مردم ایران را محک بزنند و آزمونه نمایند تا اگر در میدان نبرد نیستند شاخاب پارس را آرام آرام خلیج .... بنامند؟
اگر هر کشور یا تبار یا آدم پلیدی شاخاب همیشه پارس ایران را به رای گذاشت در آن شرکت نکن و رای نده ولی واخوهی و اعتراض کن.
شاخاب پارس هزاران سال است که ایرانی بوده و باید ایرانی بماند همین و بس. (خسرو پاسارگاد)

پرویز "بهمن"

بررسی تولد زبان فارسی – ۲

فرهنگ نژاده ایران کهن
چگونگی گزینش نام ایران کهن:
ایران زمین ما از تیره ها و نژادها و زبانها و گویشهای گوناگون پدید آمده است و برای یکپارچگی و هماهنگی و دور از ناهمسویی و نابرابری اینگونه آهنگ گرفته و برآن شد که نام ایران برگزیده شد. تا نخست سده بیستم، مردم جهان کشور ما را با نام رسمی پارس یا پرشین میشناختند در دوران رضاشاه بزرگ بود که گروهی از روشن اندیشان باستانگرا مانند سعید نفیسی، فروغی و تقی زاده گردهم آمدند و نام کشور بنیادی به ایران دگرگون شد. سعید نفیسی پیشنهاد کرد نام کشورمان به ایران دگرگون شود این پیشنهاد در آذرماه ١٣١٣خورشیدی رنگ راستینگی به خود گرفت. دولت ایران به همه ی کشورهای بیگانه هشدار داد که از این پس در زبانهای اروپایی نام میهن ما را باید ایران بنویسند.
در میان اروپاییان این واژه ایران تنها واژاک جغرافیایی داشت و در نسکهای جغرافیا دشت گسترده ای را که دربرگیرنده ایران و افغانستان و بلوچستان امروز باشد فلات ایران مینامیدند و کشور ما را به زبان فرانسه «پرس» به انگلیسی «پرشیا» به آلمانی «پرزین» به ایتالیایی «پرسیا» به روسی «پرسی» میگفتند و در دیگر زبانهای اروپایی واژه ای همانند این چهار واژه ها بود.
هنگامیکه دولت هخامنشی را در سال 550 پیش از میلاد در ٢٤٨٤ سال پیش کورش بزرگ پادشاه هخامنش تشکیل داد و سرتاسر جهان را در زیر پرچم خود گرد آورد چون پدران وی پیش از آن پادشاهان دیاری بودند که آنرا «پارسا» یا «پارسوا» میگفتند و دربرگیرنده پارس و خوزستان امروز بود رویدادنویسان یونانی کشور هخامنشیان را نیز برپایه همان پیشینه که پادشاهان پارسی بوده اند «پرسیس» خواندند و سپس این واژه از راه زبان لاتین در زبانهای اروپایی به «پرسی» یا «پرسیا» و بگونه های گوناگون آن درآمد و فروزه ای که از آن برآمده شد در فرانسه «پرسان» در انگلیسی «پرشین» در آلمان «پرزیش» در ایتالیایی «پرسیانا» در روسی «پرسیدسکی» شد و در زبان فرانسه «پرس» را برای ایران کهن بکار بردند.
در فرانسه «ایرانین» در انگلیسی «ایرانیان» در آلمانی «ایرانیش» بهره گرفتند و این واژه را دربرگیرند همه ی تمدنهای ایران جغرافیایی امروز و افغانستان، بلوچستان، ترکستان، تاجیکستان، ازبکستان، ترکمنستان، قفقاز، کردستان، ارمنستان، گرجستان و شمال باختری هندوستان دانستند و یک نام همگانی برای سرتاسر سرزمینهای ایرانی نشین و یک نام ویژه برای کشوری که مرزهای آن در نتیجه تازشهای کشورهای بیگانه از شمال و خاور و باختر در نیمه نخست سده نوزدهم میلادی نهادینه شد برگزیدند.
واژه ایران یکی از کهن ترین سِپناس و سخنان است که نژاد آریا با خود به کنون تمدن آورده است و نژاد سپید سازنده شهریگری آدمیان در جهان بوده است و دانشمندان اروپایی آنرا بنام هند و اروپایی و یا نژاد هندو و ژرمنی و یا هند و ایرانی و یا هند و آریایی خوانده اند از نخستین روزی که در جهان نامی از خود گذاشته است خود را بنام آریا نامده و این واژه در زبانهای اروپایی «آرین» بگونه فروزه‌ ای به چم وابسته به آریا و آری همه گیر شده است.
این نژاد از یکسو از کناره های رود سند و از سوی دیگر تا کناره های دریای باختر را فرا گرفته به چم سرتاسر ماندگاران باختر و شمال باختری هندوستان و افغانستان و ترکستان و ایران و بخشی از میانرودان، قفقاز، روسیه و سرتاسر اروپا، آسیای کوچک، فلسطین، سوریه و سرتاسر آمریکای شمالی و جنوبی را با گذشت زمان گستره خود ساخته است همه ی زبانهای مردمان گوناگون آن با یکدیگر پیوند و پیوستگیهای گوناگون دارد. همه ی نشانه ها و اندیشه ها و تمدن آن با یکدیگر در پیوند است. داستانها و باورهای آن همواره با یکدیگر پیوستگی داشته و همواره کره زمین نماد نیکی و بدی آن بوده است. در اوستا که کهن ترین آثار نسکی این نژادست برزنی که نخستین گهواره زندگی و نخستین سرا و کاشانه این نژاد بوده است بنام «ایران ویجه» نامیده شده به چم سرزمین آریاها و نیز در اوستا واژه«ایریا» برای همین نژاد گفته شده است. همواره پدران ما به آریایی بودن میبالیده اند چنانکه داریوش بزرگ در سنگ نبشته نقش رستم خود را پارسی پسر پارسی و آریایی (هریا) از تخمه آریایی میشمارد و بدان مینازد.
کهن ترین بنچاک نسکی که در جهان موجود است و نگاشته کهن واژه ایران در آن میتوان یافت گفته "آرانوستن" جغرافیادان سرشناس یونانی است که در سده سوم پیش از میلاد میزیسته و نسک وی از میان رفته ولی استرابون جغرافیادان نامدار یونانی از آن سخن گفته و وی آنرا «آریانا» بایگانی کرده است و میشود گفت که از ٢٢٠٠ سال پیش این واژه ایران بوده است.
بنابراین کهن ترین نام میهن ما همین واژه ایران بوده نخست نام ایریا که نام نژاد بوده است نام کشور را آیریان ساخته اند و سپس با گذشت زمان ایریان، آیران شده و در زمان ساسانیان ایران، دگرگون شده است و همچنین اران نیز میگفته اند. چنانکه پادشاهان ساسانی در سکه و سنگ نوشته ها نام خود را پادشاه ایران و اران مینوشته اند و از زمان شاپور یکم ساسانی در سکه ها گفتار انیران هم دیده میشود زیرا که الف باز در زبان پهلوی نشانه راندن و جدایی بود و انیران به چم به جز ایران و بیرون از ایران و مراد از آن کشورهای دیگر بوه است که ساسانیان گرفته بودند.
در همین دوره ساسانی گفتار ایرانشهر به چم شهر ایران (دیار و کشور ایران) نیز همه گیر بوده است و عراق را که در میان سرزمین بود بدین نام برده بنام «دل ایرانشهر» مینامیدند.
واژه ایرانشهر را فردوسی و چکامه سرایان دیگر ایران نیز بکار برده اند. پس مراد از ایرانشهر سرتاسر سرزمینهای ساسانیان بوده است چنانکه مستوفی قزوینی نگارشگر و نویسنده، اندازه ایران را چنین نمایان میکند: از خاور رود سند و کابل و فرارود و خوارزم، از باختر اران تا گستره روم و سوریه از شمال ارمنستان و روسیه و دشت قپچاق و دربند و از جنوب بیابانهای نجد بر سر راه مکه و شاخاب پارس.
اکنون واژه ایران که اینک در میان ما و اروپاییان رایج است و گفتار نو همان واژه است که در زمان ساسانیان همه گیر بوده است و تاکنون هم میباشد و فردوسی ایران و ایرانشهر و ایرانزمین را همواره بکار گرفته و چه بسا چامه سرای غزنوی نیز ایرانشهر و ایران را در چامه های خود آورده و پادشاهان این دودمان را خسروان این دیار دانسته اند.
پس از اینکه اروپاییان کشور ما را در روش زبان خود پرس یا مانند آن مینامیدند و این خوی رخدادنویسان یونانی و رومی را رها نمیکردند چه از نظر دانشی و چه از دیده زبانزدی هیچگونه خردورزی نداشت زیرا که هرگز نام این سرزمین در هیچ زمان پراس یا واژه ای مانند آن نبوده و همواره پارس یا پرس نام یکی از ایالات آن بوده است که ما اینک پارس میگوییم.
درست هم همین بود که ما از سرتاسر جهان خواستار شویم که کشور ما را همچنان که ما خود همواره نامیده ایم ایران و وابسته های آنرا ایرانی بنامند.
سپاس خدای را که این انجام با ارزش بکار آمد و این دیاری که نخستین میهن نژاد آریا بوده است به همان نام تاریخی و باستانی خود خوانده خواهد شد.
اینک در پایان اینکار مهمی که به سود تاریخ ایران رخ داده است جای آن دارد که ما نیز در میان زبانزد باستانی زمانی ساسانی و ادبای ایران را زنده کنیم و سرزمین ایران را هم پس از این ایرانشهر بنویسم و بگوییم زیرا گذشته از آن که یادگار بزرگی و شکوه ساسانیان را زنده کرده ایم و دیار اردشیر پاپکان و انوشیروان را بهمان نامی که ایشان خود میخوانده اند نامیده ایم که واژه گسترده را بجای دو سخن آمیخته شده بکار برده ایم و امیدوارم که این پیشنهاد در همان پیشگاهی که پاسبان همه ی بزرگیهای گذشته و آینده ایران است پسندیده و پذیرفته آید.
(پاینده و جاوید باد ایران. تهران ١٠ دیماه ١٣١٣سعید نفیسی - دانش‌پژوه، رویدادنگار، نویسنده، ترزبان؛ ادیب و چکامه سرا ) — ‏با ‏‏‏‏‏‎Khosro Pasargad‎‏، ‏بیتا آپادانا‏‏، ‏‏‎Kasra Niknam‎‏، ‏‎Persian Khosrow‎‏‏‏، ‏‏‏‎Garshasb Pishdadi‎‏، ‏پاپک خرمدین‏‏، ‏‏‎Arash Fa‎‏، ‏‏‎Mohamad Dimented‎‏، ‏پاینده ایران‏‏‏‏‏ و ‏‎Behrouz Karimi‎‏‏.‏
پسندیدم · · اشتراک‌گذاری · نوامبر 24, 2013 ·

نمایش ۱۰ نظر در هر صفحه — برای مشاهده سایر نظرات از کلیدهای زیر استفاده کنید.
مجموع 148 نظر
ملیت ها | هزاره | تاجیک | اوزبیک | تورکمن | هندو و سیک | قرقیز | نورستانی | بلوچ | پشتون/افغان | عرب/سادات

جستجو در کابل پرس